تا هنوز (21)
از ورای زمان بعد از سه شب آوارگی، حالا میتوانستم پایم را در سنگری که خودم جور کرده بودم دراز کنم.

یکی از پلاک‌های شناسایی را به گردن آویختم و حس کردم صدای بچه‌ها را از ورای زمان می‌شنوم. داد زدم:«مگه بارون نمی‌آد؟!»

یکی گفت: «ما که خیس نمی‌شیم… پلاک‌های مارو بنداز گردنت و بگیر بخاب!»

 

 

منبع:

محمدی، محمدعلی، تا هنوز، 89، انتشارات سوره مهر

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده