پریشانی و یقیین(4)
دلش فریاد میخواست. ای کاش رهایش کنند. صداها در سرش چند برابر میشد، صدای بیرون کشیدن چیزی از پاکت گوشهایش را تیزتر میکند.

 

– خیلی عجیبه، واقعاً عجیبه. چطور چنین چیزی امکان دارد؟

صدای مبهوت دکتر ترس را به جانش می‌اندازد.

محمد نفسش را به بیرون می‌فرستد.

– چی شده؟

صدای پایش نزدیک می‌شود.

– امکان نداره، این یک تومور است.

 احساس می‌کند پلک‌هایش می‌پرند.

– همین برای ما عجیبه، این تومور آن‌قدر بزرگ هست که سردردهای وحشتناکی براشون ایجاد کند.

 محمد روی پایش ضربه میزد.

صدایش ‌بم­تر از همیشه به گوش می‌رسید.

– نمیشه عملش کرد، نمیشه.

– شما از کجا می‌دونید؟

صدای پوزخندش در اتاق می‌پیچد.

– جراح مغز و اعصابم!

– پس همکاریم، لازم نیست به ‌شما بگم که کنارش باشید تا به هوش بیاد، شما بهتر می­دانید چنین بیمارانی که با فشار پایین به کما می‌روند، زمان به هوش آمدنشان مشخص نیست. اما خیالت راحت آقای دکتر به هوش میاد.

صدایی از محمد بلند نمی‌شود.

تنها صدایی که سکوت اتاق را می‌شکند، صدای قدم‌های دکتر است.

– دعا کن که به هوش بیاد… دعا کن و کمکش کن آقای دکتر و چند قدم دیگر…

سکوت سنگینی اتاق را فرا می‌گیرد. نفس‌های تلخ محمد که در اتاق می‌پیچد، سکوت وهم­انگیز اتاق را می­شکند و از زمزمه‌های‌ زیر لبش هرچه گوش تیز می‌کند چیزی نمی‌فهمد. صدای کشیده شدن صندلی گوش‌هایش را آزار می‌دهد.

– میدونی از این زندگی بیزارم آروین، از این همه دویدن و نرسیدن. توکلم به خداست، به خودش قسم.

تسبیح را از گردنش بیرون می‌آورد. چیزهایی می‌گوید که  آروین چیزی نمی‌فهمد ساعتی ‌به‌ همان حال می‌گذرد.

محمد دست راست آروین را در دست می­گیرد. سکوت اتاق را نفس‌های‌ کلافه محمد می‌شکند.

– آروین؛ از چی بگم‌ حالت خوب بشه؟ صلوات می‌فرستد. سردرد… سردرد… من چرا کم‌توجهی کردم، من که ‌می‌دونستم سردرد‌هات باعث افت فشار می‌شود. می‌دونستم یک‌ چیزی هست که سردردهایت تمام نشده شروع می‌شود. نفس‌های کلافه محمد و غرولندهایش کلافه­اش می‌کند. چیزی در دلش بالا و پایین می‌شود، اتاق در سکوت وحشتناکی فرو می­رود. صدای ‌پچ‌پچ ‌محمد آرامش اتاق را برهم می‌زند.

صدای در اتاق محمد را ساکت می­کند. عطر نرگسی که فضای اتاق را عوض کرده به مزاجش خوش می­آید.

– سلام داداش… آمدم بهت سربزنم، گفتن اینجایی.

محمد بی­حوصله جواب می دهد:

– آره، آروین حالش بد شده.

صدای وای فاطمه در اتاق می­پیچد.

– حالش چطوره؟

محمد گویی بغضی که گوشه گلویش جاخوش کرده را قورت می‌دهد.

– فشارش پایین بود، به کما رفته!

فاطمه دست محمد را می‌گیرد.

– خیلی خسته‌ای داداش، شما برو خونه استراحت کن، دیشب هم که شیفت بودی، من تا فردا پیشش می‌مونم.

محمد قصد مخالفت دارد.

– لجبازی نکن داداش، برو خونه. من هستم اگر خبری شد به شما اطلاع میدم.

سکوت طولانی اتاق را در برمی‌گیرد.

صدای گرفته‌ محمد نجواگونه به گوش می‌رسد.

– باشه، پس به من خبر بده!

صدای کشیده شدن پاهایش روی زمین مدت کوتاهی ادامه پیدا می­کند.

– خداحافظ.

و سکوتی که در اتاق می­پیچد.

حوصله­اش به تنگ می­آید.

صدای حرکت صندلی که دور می‌شود.

صدای بازشدن زیپ کیف و خش خش چند برگه.

فاطمه با صدای بلندی شروع به خواندن می‌کند.

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده