پریشانی و یقیین(3)
دستگاه­ها خاموش میشوند. نفسنفس زدن خودش را حس میکند. صدای چرخ دنده­ها و حرکت تخت باعث میشود نفس عمیق بکشد. عکسبرداری تمام میشود. به کمک همان دو مرد روی تخت قرار میگیرد. - خانم وثوقی مریض رو چه کار کنیم؟

نام تماس گیرنده بر صفحه تلفن چشمک می­زند، چشم‌هایش را جمع می‌کند، کلمه‌ها پیش رویش تار می‌شود. چشم‌هایش را چند بار باز و بسته می‌کند. تنها دو حرف ابتدایی را می‌خواند. خیالش از جانب تماس گیرنده آسوده می‌شود. تلفن را پاسخ می‌دهد. صدای گرم کسی از آن سوی خط دلش را روشن می‌کند.

– آروین حالت خوبه؟ کجایی داداش؟ چرا تلفنتو جواب نمیدی؟

آب دهانش را به سختی قورت می­دهد؛ دهانش گَس می‌شود.

مح… زبانش نمی­چرخد، این بار دوم در یک روز بود که تا پای مرگ می­رفت.

– مح…مح…ب…یا!

تلفن از دستش می­افتد. صدای فریادهای محمد را می‌شنود، بدنش لمس می‌شود. توان بلند کردن دست­هایش را ندارد. نگاهش به چرخش کند ساعت خیره می­ماند. اگر عمر آن‌قدر کُند می‌گذرد که وقت انتظار نشانمان می‌دهد، چرا مرگ آن‌قدر نزدیک است! گویی دقیقه­ها و ثانیه­ها به هیچ می‌رسد. زمان میان مرز ماندن و رفتن مردد می‌شود و به قاعده یک چشم برهم زدن به نیستی می‌رسی! وحشتناک است زیستن در زیستگاهی که خانه تو نیست. چشم‌هایش را روی هم فشار می‌دهد، صدای زنگ را می­شنود. تلفنش زنگ می‌خورد، نه توان تکان خوردنش است نه توان پاسخ دادن.

صداى فریادهاى محمد براى لحظه­اى كوتاه قطع می‌شود. صدایش بر اثر فریادها دورگه می‌شود. یا اباالفضلى می­گوید و به سمت آروین می‌دود.

– چه كار كردى با خودت پسرۀ… لا اله الا الله.

صداها را مى‌شنید اما نمى­توانست حركتى بكند. پلک­هایش سنگین بودند و توان باز كردنش را نداشت. نشستن محمد را در كنار خودش احساس مى­كرد؛ زمانى كه دست راستش را به زیر گردنش رساند و دست دیگر را زیر زانو­هایش قفل كرد، لمس دستان محمد را حس مى­كرد، اما عضلاتش كش می‌آمدند. صداى نفس نفس زدن­هاى محمد را مى­شنید. قدم­هاى سنگین و ناموزون محمد را حس مى­كرد. صداهاى اطرافش را واضح‌تر از همیشه می‌شنید؛ صداى چرخ ماشین‌ها، صداى پرنده‌هاى نشسته بر سیم برق، صداى گردش فرمان و صداى هق‌هق‌ها و صحبت‌هاى زیر لب محمد. به خوبى همه صدا­ها را مى­شنید، اما قدرت پاسخگویى نداشت. پلک­هایش سنگین­تر از همیشه بود. هر كارى مى­كرد نمى‌توانست چشم­هایش را باز كند. صدایش در گلو خفه مى­شد؛ هر كارى مى‌كرد دهانش باز نمى­شد. جهان پیش رویش رنگ دیگرى گرفته بود، صداى رد شدن چرخ‌ها از سنگ‌ریزه­های كف خیابان به گوشش مى­رسید و توقف چرخ­هاى ماشین گواه از رسیدن به مقصد بود. با توقف ماشین، دست­هاى محمد به جاى خود بازگشتند و او را به خود فشرد. صداى ضربان قلب محمد كوبش دیوانه‌واری داشت. آن‌قدر زیاد كه گوش­هاى آروین سوت كشید. قرار گرفتن تنش را بر روى تخت حس مى‌كرد. همهمه­ها هر لحظه بیشتر می‌شد. صداى دویدن، صداى زنانه‌اى كه درخواست پیج دكتر شیفت را مى­داد. نشستن دستى بر روى مچ دست چپش، قرار گرفتن شىء سرد بر روى سینه­اش را حس مى­كرد. هرچه تلاش مى‌كرد قدرت پس زدن دست­هایى كه براى نجاتش تلاش مى­كردند را نداشت.  صداى بم مردانه­اى به گوشش مى­رسد.

– فشارش خیلى پایین است.

صداى محمد تنها صداى آشنایى است كه به گوشش مى­رسد و لرزش كلمات پایانی جملاتش گواه حال ناخوشش بود. سردرگمى از صدایش هویدا بود.

– سردرد داشت، یک هفته است سردرد داره …خوب نمى­شه…هر كارى مى‌كنم دكتر نمىاد.

صدای ضرباتى كه بر دستش وارد مى­شد را مى­شنید.

– نگران نباش.

صداى قدم‌هایى كه دور مى‌شد و قفل شدن پنجه‌اى را میان پنجه احساس كرد.

– آقا اجازه مىدین بیمار را ببریم.

اكراه محمد براى جداشدن پنجه­هایشان را متوجه مى­شد.

– بله خانم ببرینش.

محمد پریشان در راهروى بیمارستان می‌ایستد و مسیر رفتن آروین را نگاه می‌کند. آروین خاموش و ساكت خوابیده بود، اما در كشاكش عجیبى میان خواب و بیدارى سرگردان است. نشستن دست­هایى بر روى شانه و قفل شدن دست­هایى بر مچ پاهایش را حس می‌کند. صداى زمختى به گوشش چنگ مى‌اندازد. یک… دو… هادى سه رو كه گفتم بذاریمش رو اون تخت، دوباره مى‌شمارم. نفس در سینه­اش حبس می‌شود. گوش و ذهنش كار مى­كرد، اما چشم­هایش باز نمی‌شد. یک… دو … سه… یا على. آرام گرفتن بدنش روى تخت خیالش را راحت می‌کند.

صدای حرکت اهرم­ها و صدای زنانه­ای که توضیح می‌داد.

– آقای موحد، دارم سرتون رو ثابت می‌کنم.

تک خنده­ای می­کند.

– شاید احمقانه باشد که با آدمی که در برزخ بودن و نبودن سرگردان است، حرف زد و برایش توضیح داد.

صدای تق قفل شدن.

– اما من عادت کردم هرکسی که میاد باید براش توضیح بدم. خوب دستاتون رو میذارم روی سینه‌تون. از هیچی نترسید، یک عکس‌برداری ساده است. اگر حالتان بد شد، این زنگ را…

حرفش را می‌خورد. تک خنده دیگری می‌کند.

– خب جناب موحد، من بیرون اتاق هستم.

صدای دور شدن پاها و حرکت چرخ دنده­های تخت با هم ادغام می‌شود. ترس چنگی به دلش می‌اندازد. ورود به آن فضای رعب­‌انگیز را حس می‌کند. صدای نفس­های خودش را می‌شنود. ترس از فضای بسته آزارش می‌دهد. صداها آرام می‌شود.

دستگاه­ها خاموش می‌شوند. نفس‌نفس زدن خودش را حس می‌کند. صدای چرخ دنده­ها و حرکت تخت باعث می‌شود نفس عمیق بکشد. عکس‌برداری تمام می‌شود.

 به کمک همان دو مرد روی تخت قرار می‌گیرد.

– خانم وثوقی مریض رو چه کار کنیم؟

صدای زنانه که در اتاق می­پیچید، دلش را بر هم می‌زند.

– ببریدش اتاق ۱۰۸ تا دکتر جواب آزمایش­ها رو ببیند.

دقیقه­ای نگذشته بود که تخت به حرکت درآمد.

– خوب باباجان. (دستی به صورت آروین می‌کشد.) اگه پسر منم زنده بود، الآن همسِن تو بود بابا، خدایا تو رو به حق علی اکبر امام حسین این جوون رو نجات بده.

صدای پیرمرد آن‌قدر گرم و پر حرارت بود، که دل آروین را لرزاند. از برخورد لبه‌های تخت متوجه اتصال میان تخت­ها شد. تخت خواب را به هم چسبانده بود تا جابه‌جا کردن آروین راحت‌تر باشد.

پاهایش را به هم جفت می‌کند و با دست‌هایش قوزک هر دو پا را در دست می‌گیرد. او را به سمت تخت اصلی می‌کشاند. نیمی از بدنش روی تخت و نیم دیگرش روی تخت دیگر قرار می‌گیرد. نفس نفس زنان بالای سر آروین می‌ایستد و شانه‌هایش ‌را در دست می‌گیرد و نفسش را با فشار بیرون می‌فرستد. خیالش از جابه‌جایی کامل آروین که راحت می‌شود، میله کنار تخت را بالا می‌کشد. پتو را تا کمرش بالا می‌آورد. لبه­اش را جمع می‌کند و روی لایه قبل می‌گذارد. دستی به موهای آروین می‌کشد، که آروین را به خلسه شیرینی‌ می‌برد.

– زود خوب شو بابا؛ زود خوب شو…

صدای بغض­آلود پیرمرد کلافه­اش می‌کند، گمان نمی­کرد اگر روزی نبیند، صداها به این اندازه آزاردهنده باشند. با خودش فکر می‌کند، دیدن همیشه هم بد نیست، مزیتش کمتر شدن دردی است که شاهدش هستی. اگر فقط بیننده باشی، دردها را احساس نمی‌کنی، اگر شنونده باشی، دردها لایه لایه روحت را به تسخیر می­گیرند.

 دستی سرد روی دست­هایش می‌نشیند.

– آروین!

 لرز صدای محمد کلافه‌اش می­کند.

دلش می­خواست چشم‌هایش را باز کند و فریاد بزند که حالش خوب است و سردردهایش تمام شده­اند. اگر کشش و سستی عضلات را نادیده بگیرد، حالش بهتر از همیشه است.

– آروین!

صدای دکتر محمد را به سکوت وا می‌دارد.

– حال مریض اتاق‌۱۱ خوب نیست، معده‌اش شست و شو شده؛ یک دکتر روانکاو خبر کنید، اطلاع بدید خودش را سریع برساند.

 وارد اتاق می‌شود. این را از صدای‌ پاهایش تشخیص می‌دهد. دو صدا یکی محکم و استوار دیگری ظریف و لرزان. صداها تا سمت راستش ادامه می‌یابد‌ و از حرکت می‌ایستد. با نشستن شیء  سردی بر روی قفسه سینه‌اش لرز می‌کند. لعنتی در دل می‌فرستد. چیزی دور دستش بسته می‌شود، که با هر فشار دور بازویش محکم­تر می‌شود.

 

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده