پریشانی و یقیین(1)
مقدمه روزها فکر من اینست و همه شب سخنم کـه چـرا غافل از احوال دل خویـشتنم از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

قلم ساییدن بر سپیدی کاغذ همیشه دشوار بوده است. روزها و ماه‌ها عمر آدمی را مطالبه کرده و در نهایت، تعداد اندکی از نوشته‌ها بر درخت ماندگاری آویزان می‌شوند. با این اوصاف، سپیدی کاغذ هر لحظه مرا ترغیب می‌کند، بنویسم.

زمان، این سیال بی‌انتها، بیکران همانند دریاست. لحظاتی خود را میان این دریا تنها و گم شده احساس می‌کنم؛ حال غریقی را دارم که به مرگ نزدیک می‌شود و آنگاه اثری خلق می‌شود که دوستش خواهم داشت. مادامی که قلم پیکره کاغذ را سیاه می‌کند، یعنی حرفی برای گفتن و رازی برای برملا شدن وجود دارد.

انسان از آغاز هستی موجودی جستجوگر بوده است. در جستجوی خویشتن، در جستجوی حقیقت، در جستجوی زندگی و… داستان پیش رو سعی در پرده ‌افکنی از رازهای خفته دارد، رازی که نه تنها جهت داستان را تغییر می‌دهد، بلکه در اهداف شخصیت داستان نیز اثر می‌گذارد؛ رازی  که کشف آن درک بهتری از خویشتن خویش را به او می‌دهد.

در زندگی همه ما انسان‌‌هایی هستند که هدف و رسالتشان ایجاد انگیزه و ترغیب و تشویق ماست.

انسان‌هایی که جایگاهشان در زندگی دائمی و مهرشان جاودانه است. خانواده مهربانم که در همه حال حامی و پشتیبان روزهای نگارشم بودند. آنهایی که در خود فرورفتگی‌های من را دیده‌اند و صبر و شکیبایی پیشه کردند. گاهی چنان در خود غرق می‌شدم که امیدی برای نجات نمی‌دیدم، خسته، دلواپس و دلزده به آغوش امنشان پناه می‌بردم. امید است انتشار این کتاب جبران تمام بی‌حوصلگی‌های روزهای رفته باشد.

بر خود واجب می‌دانم از دوستان و عزیزانی که در پیمودن مسیر خشک و بوران‌زده خیال یاریم کردند و با راهنمایی و کمک‌هایشان من را تا مقصد رویش یاری کردند، کمال قدردانی وتشکر را بنمایم.

دوست و استاد مهربانم سرکار خانم نرگس فهری، که در لحظه لحظه نگارش این کتاب یاریم کردند.

خاضعانه از محبت و کمک‌های بی‌دریغ امیر سرتیپ ناصر آراسته قدردانی و سپاسگزاری می‌کنم.

هدف از این قلم فرسایی‌ها به اشتراک‌گذاری جهانم با شما عزیزان بوده است. امید است که اثر فوق دریچه‌ای باشد به سوی جهانی دیگر، زیرا کلمات سازنده هستند و هر کلمه خود گامی است به سوی آگاهی و خرد.

وقایع کتاب به زبان داستان و باهمان شیوه سیال‌گونه، اما با استناد بر واقعیت نگارش شده است.

 

ساعت را کوک ‌می‌کند. مسواکش را هم می‌زند. تشکش را روبه‌روی تلویزیون پهن می‌کند. دستی به پریشانی موهایش می‌کشد و بالشتش را مرتب می‌کند. پتو را تا پاهایش بالا می‌آورد. دست راستش را روی صورتش می‌گذارد و چشم‌هایش را می‌بندد. هر زمان که طاق باز می‌خوابد، نفس‌هایش یکی در میان خس خس می‌کند. غلطی می‌زند و به پهلوی چپ می‌خوابد. ‌‌‌چشم‌هایش را می‌بندد تا سرعت نوری که به مردمک چشم‌هایش می‌رسد، کمتر شود. دستش را روی زمین حرکت می‌دهد. کنار پایه مبل کرم رنگ گوشیش را پیدا می‌کند. دکمه‌هایش را فشار ‌می‌دهد. نور که به چشم‌هایش می‌رسد، دچار کوری مطلق می‌شود. همیشه همین‌طور بود. سردردهایی که درمانی نداشت، مگر چند روز مداوم درد کشیدن. چشم‌هایش را می‌بندد و باز می‌کند؛ ساعت به دروازه بیداری می‌رسد و خواب به چشم‌هایش نمی‌آید.

صدای زنگ تلفنش بلند می‌شود. چشم‌هایش متورم ‌است. نیم‌چرخی در رختخوابش می‌زند. لب‌هایش را روی هم فشاری می‌دهد.

 بالا آمدن ماده ترشی را تا گلویش احساس می‌کند. لعنتی بر اقبال خود می‌فرستد. تلفنش خاموش و روشن می‌شود. نگاهی به نام فرخی می‌اندازد. استادیار جوانش بود. پاسخش را می‌دهد.

-بله خانم فرخی!؟

صدایش موجی از نگرانی دارد.

– آقای مهندس، امروز دانشگاه نمیایین؟

نگاهش دور تا دور اتاق می‌چرخد.

 – چرا! چرا میام…تا نیم ساعت دیگه دانشگاهم؛ خدانگهدار.

تلفن را قطع می‌کند و منتظر پاسخی از جانب استادیارش نمی‌شود.

به زحمت روی پاهایش می‌ایستد، سرش گیج می‌رود و چشم‌هایش تار می‌بیند.

به زحمت خودش را به سرویس می‌رساند. صورتش را آب ‌می‌زند، دلش دوش آب سردی می‌خواهد که کرختی و حال ناخوش دیشب را از سرش بپراند.

هرچه می‌گردد جورابش را پیدا نمی‌کند، به ناچار جوراب کثیفش را می‌پوشد. نگاهی به پاهایش می‌کند، همیشه از این کار متنفر بود. دکمه‌های لباسش را یکی درمیان می‌بندد. لنگ‌ لنگان همان‌طور که کفش‌هایش را بالا می‌کشد و زانویش را تا شکم بالا می‌آورد، از خانه خارج می‌شود. تمام مسیر سرش را به پشتی صندلی تکیه می‌دهد و چُرت می‌زند. زمانی که وارد محوطه دانشگاه می‌شود، آثار بی‌خوابی دیشب در چشم‌ها و حرکات ناموزون پاهایش مشهود است. نگاهی به پله‌های پیچ در پیچ منتهی به کلاس‌ها می‌کند. پای چپش را روی زمین می‌کوبد. نیم ساعتی دیر می‌رسد و بهانه خوبی برای منحل شدن کلاسش به دست دانشجوهایش‌ می‌دهد. صدای هیاهویشان فضای راهرو  را  پر می‌کند.

کیف در دستش سنگینی می‌کند، قدم هایش را بلندتر برمی‌دارد تا به کلاس می‌رسد. وارد کلاس که می‌شود، صدای قیل و قال‌ها فروکش می‌کند و همه در جای خود می‌نشینند.

نگاهی به استادیار جوان و تازه‌کارش می‌اندازد.

– خانم فرخی، شما حضور داشتید و کلاس بی نظم بود؟

فرخی سرش را پایین می‌اندازد. صدایش آن‌قدر زیر است که در همهمه دانشجوها گم می‌شود. یکی از پسرها از انتهای کلاس می‌گو‌‌‌‌ید:

– نه استاد، ایشون هم نبودند پیش پای شما رسیدند.

نگاهی به دختر خجالتی پیش رویش می‌کند، سری تکان می‌دهد و همه را به سکوت وا می‌دارد.

– بسیار‌خب؛ من آروین موحد هستم. استاد سلفژ شما، این ترم در کنار هم هستیم.

صدای ظریفی نگاهش را به چرخش درمی‌آورد.

– عذرخواهی می‌کنم استاد، اگر امکان داره کتاب معرفی کنید.

صدایش رگه‌های خشم می‌گیرد.

– لطفاً تا پایان صحبت‌های من کسی صحبت نکنه. اگر سوالی بود در پایان پاسخ می‌دهم.

بسیارخب، روی پاشنه‌ی پا می‌چرخد.

-حضور و غیاب، فعالیت‌های کلاسی و کنفرانس‌ها به صورت جداگانه نمره دارد. کتاب معرفی نمی‌کنم؛ جزوه میگم. جزوه‌های ترم پیش را هم اگر دارید دور بریزید به دردتان نمی‌خورد.

 ماژیک را می‌بندد و به سمت میز می‌رود، همان‌طور كه كیفش را باز می‌کند، به دنبال برگه حضور و غیاب می‌گردد.

– اگر سوالى دارید بپرسید.

 صداى زمختى بلند می‌شود.

– استاد اگر كسى سلفژ بلد باشه چى!؟!

سرش را از كیفش بیرون می‌کشد.

– اگر بلد باشه … كى بود این سوال رو كرد!؟

پسر مكث كوتاهى می‌کند و از جا بلند می‌شود. نگاهى به پسر می‌کند.

– اسم شما چیه؟

پسرخیره نگاهى به آروین می‌کند.

– فربد حق دوست.

لبخند كجى می‌زند.

– خوب جناب حق دوست، فرمودید سلفژ بلدید دیگه؟

پسر سرى مى جنباند.

 –بسیار خب؛ بفرمایید پایین كلاس نت‌هاى موسیقى كه می‌شنوید رو بنویسید.

پسر با گام‌هاى محكم روبه‌روى تخته می‌ایستد.

– بفرمایید استاد.

آروین ملودى از نواخته‌هاى خود را پخش می‌کند.

 – جناب حق دوست گام‌هاى این آهنگ را بدون غلط براى ما بنویسید.

 خودش خوب مى‌دانست كه نوشتن نت‌هایی چنین پیچ در پیچ با نیم فاصله‌ها و فاصله‌هایی كه گاهی شكسته مى‌شد، كار هركسى نیست. دست‌هاى فربد روى تخته ثابت ماند. هرچه فكر می‌كرد، ضرباهنگ نت‌ها را نمى‌یافت. تعریف این استاد را زیاد شنیده بود .اما گمان نمی‌‌كرد چنین اعجوبه‌اى باشد. همچنان بى‌حركت روبه‌روى تخته ایستاده بود. ملودى تمام شده بود و صداى دست زدن به گوشش مى‌رسید. نگاهش روى تخته بود و دلش پیچ مى‌رفت. صداى دست هر لحظه نزدیک‌تر مى‌‌شد، اما فربد روى چرخیدن نداشت. صداى پا تا پشت سرش شنیده مى‌شد.

– آفرین پسر، آفرین، خوشم آمد. گرچه نتونستى بنویسى اما از دل و جرئتت خوشم آمد.

صدایش را پایین می‌آورد.

– هنوز هم فكر می‌كنى سلفژ بلدى؟ چرا نمیرى بیرون؟

فربد سرش را پایین می‌اندازد، ببخشیدى زیر لب می‌گوید، دست آروین روى شانه‌اش فرود مى‌آید.

– بسیار خب بهتره بشینى سرجات پسر؛ كلاستون هم تموم شد، هفته آینده می‌بینمتون!

 روى پاشنه پا مى‌چرخد.

 –امروز جلسه اول كلاستون بود. حضور و غیاب نمی‌كنم. خسته نباشید.

 كیفش را برمی‌دارد و مسیر خروج را در پیش می‌گیرد، نیم نگاهى به فربد می‌اندازد. همچنان سر به زیر ایستاده بود. قدمى به عقب برمی‌دارد، روى شانه‌اش مى‌كوبد.

– كلاس تمام شد آقاى حق دوست، بهتره به كلاس بعدیت برسى؛ همیشه چیزى براى یاد گرفتن هست، این رو یادت باشه.

ضربه دیگرى روى شانه فربد مى‌زند و از او فاصله مى‌گیرد.

هفته آینده یکی از نت‌های خودتان را می‌خوانید؛ تا هفته آینده زمان کافی برای مسلط شدن دارید. تأکید می‌کنم نت‌ها را بدون وقفه و بدون تپق اجرا کنید، سعی کنید از اشعار بزرگان بهره بگیرید. همان‌طور که به سمت در می‌رفت، گفت اشعار دینی و آئینی را کلاً حذف کنید. جامعه امروزی به چیزی فراتر از باورهای سوخته ما نیاز دارد. جهان، مداوم در حال پیشرفت است. مادامی که به یک عقیده کهنه چسبیده باشید، بال‌های پروازتان را بسته نگه داشته‌اید، ایده‌هایتان در حد یک طرح باقی خواهد ماند. هنرمندی که جرئت اجرای طرح‌هایش را نداشته باشد، به دنیای هنر خیانت کرده است. مادامی که به زیارتگاه‌ها سر زده می‌شود، دیوارها و درها را بوسه باران می‌کنید، نذر و نیاز می‌کنید، اوضاع جامعه ما همین است که می‌بینید.

هنر دریای فراخی دارد، اگر شجاعت بیان توانایی‌هایتان را نداشته باشید، همانند مرغی می‌شوید که آب و دانه می‌خورد و به خواسته صاحبش تخم می‌گذارد. هنر نیازی به مرغ مقلد ندارد، اگر نمی‌توانید اثر جدیدی خلق کنید و حدشکنی کنید، بهتر است همین امروز از این رشته خارج بشوید. نگاهی به موسیقی سنتی بیندازید، خواننده‌هایش چندین و چند سال است که یک روش را اجرا می‌کنند، تا کسی پیدا شد و جایی که نباید چهچهه بزند، چهچهه زد. این می‌شود حدشکنی! شما هنرمندید، یعنی خالق. اگر بنا باشد همان راهی را بروید که پدرانتان با اندک سواد طی کردند، هنر درجا می‌زند. این هنر شبیه مادری است که اگر به دادش نرسید، به زیر چکمه‌های روشنفکرهای متظاهر کودکش را از دست می‌دهد و از هنر چیزی به غیر از یک نام باقی نمی‌ماند. هفته آینده مشخص می‌شود چه کسی لایق حضور در دنیای هنر است. تمام سعی خودتان را به کار بگیرید. خسته نباشید.

 

منبع: پریشانی و یقیین، جهانیان، سمیه، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده