تا هنوز (13)
پیرمردها مانور دو روز طول کشیده بود. خیس و خوابآلود به چادر برگشتیم. قدری سر پیرمردها غر زدیم و صبحانه و چای خوردیم و خوابمان برد.

عصر که بیدار شدیم، همه لباس‌هایمان شسته شده و آویزان بود. پوتین‌ها هم واکس خورده و براق روی جعبه‌های جلوی چادر چیده شده بودند. چقد خجالت کشیدیم.

منبع:

محمدی، محمدعلی، تا هنوز، 89، انتشارات سوره مهر

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده