ساعت حدود 4/5 است که به یگان برمیگردم تا وسایلم را جمع کنم. بچهها برای خداحافظی جمع شدهاند. حاج غلامحسین خیلی خوشحال است. اول از همه تبریک میگوید و روبوسی میکند. ناگهان گلوله خمپارهای وسط ما اصابت میکند. دقیقاً همان وضعیتی که در خواب دیده بودم. از ناحیه سر و صورت مجروح میشویم. یک ترکش ریز به قلب حاج غلامحسین اصابت میکند. دیگر چیزی یادم نمیآید.

 

خودرویی را مشاهده می‌کنم که از منطقه عقب و در حالی که در تیررس آتش دشمن قرار دارد، به سمت نیروهای خودی می‌آید. خودرو که نزدیک می‌شود، متوجه می‌شوم فرمانده نیرو جناب سرهنگ صیادشیرازی (شهید سپهبد) است که به همراه چند نفر دیگر و دو نفر سپاهی می‌آید. از وضعیت و آتش‌سوزی سوال می‌کنند.

ـ اجساد مطهر شهدا هستند که تو آتیش می‌سوزن.

با دوربین نگاه می‌کند. با خوش‌روئی و مهربانی با افراد برخورد می‌کند و از آنها دلجویی می‌کند.

ـ جنگ همیشه طبق خواسته ما پیش نمیره. گاهی پیروزیم، گاهی با شکست مواجه میشیم. باید علت شکست را بررسی کنیم و ببینیم کجا توی محاسباتمون اشتباه کردیم و در جهت برطرف کردن اشتباهاتمون بربیاییم.

در همین لحظه، خودرو جناب سرهنگ با آتش توپخانه دشمن به آتش کشیده می‌شود. قرار شده یگان‌ها در مواضع پدافندی خودشان مستقر شوند و سازماندهی مجدد صورت بگیرد تا شرایط بعدی از طریق رده بالاتر ابلاغ شود.

چند روزی گذشته است. به قرارگاه تیپ احضار می‌شوم.

ـ چون تجربه کندن تونل در عملیات فتح‌المبین رو دارید، حاج غلامحسین مقنی از یزد احضار شده و در اختیارتون قرار میگیره. امکانات فراهم‌شده هم در دسترستون قرار میگیره. شما مشغول کندن کانال‌های زیرزمینی بشید.

کل منطقه دشت است و زمین هم خاک رُس و خیلی محکم و سفت است؛ بنابراین، از زیر خاکریز صفر مرزی به سمت جنوب، حفر کانال آغاز می‌شود. مقدمات کار فراهم می‌شود.

سه چهار روزی است که فعالیت را شروع کرده‌ایم. حدود 25-20 متر کانال حفر شده است. صبح برای هم‌سنگری‌هایم و همچنین حاج غلامحسین تعریف می‌کنم:

ـ دیشب خواب دیدم مجروح شدم و سر و صورتم خونی شده، حاج غلامحسین هم با من مجروح شده.

ـ امروز از سنگر بیرون نرید و کارها رو تلفنی انجام بدید.

بعدازظهر از عقیدتی سیاسی تیپ خبر می‌دهند که به آنجا بروم.

ـ تو قرعه‌کشی برای تشرف به مکه انتخاب شدید.

با خودرو به سمت گردان و از آنجا به تیپ و لشکر می‌روم.

ـ تو کل لشکر، دو نفر سهمیه بوده که فرمانده لشکر ـ جناب سرهنگ حسنی‌سعدی ـ و شما انتخاب شدید.

قرار شد بعد از اجرای مقدمات، به یگان برگردم، یگان را به شخص دیگری تحویل بدهم و بعد مقدمات مرخصی را انجام بدهم و عازم سفر بشوم.

ساعت حدود 5/4 است که به یگان برمی‌گردم تا وسایلم را جمع کنم. بچه‌ها برای خداحافظی جمع شده‌اند. حاج غلامحسین خیلی خوشحال است. اول از همه تبریک می‌گوید و روبوسی می‌کند. ناگهان گلوله خمپاره‌ای وسط ما اصابت می‌کند. دقیقاً همان وضعیتی که در خواب دیده بودم. از ناحیه سر و صورت مجروح می‌شویم. یک ترکش ریز به قلب حاج غلامحسین اصابت می‌کند. دیگر چیزی یادم نمی‌آید.

صبح شده و من در بیمارستان آبادان هستم. حال حاج غلامحسین زیاد خوب نیست. آرام صحبت می‌کند. التماس دعا دارد.

ـ ان‌شاءالله تو مکه برای شهادتم دعا کن.

مجروحین را با هواپیما از اهواز به تهران منتقل می‌کنند. حاج غلامحسین اصرار می‌کند به یزد منتقل شود، اما امکانش نیست. هواپیما به سمت یزد نمی‌رود.

ـ اگه هواپیما تو اصفهان بشینه، میتونیم شما رو پیاده کنیم.

وضعیت ایشان از من بهتر است. ترکش به گونه من خورده و چشم چپم را بسته‌اند. به نظرم چشم چپم را از دست داده‌ام. داخل هواپیما می‌شویم. حاج‌غلامحسین از کمک‌خلبان می‌خواهد که در اصفهان پیاده شود. به اصفهان می‌رسیم. ایشان حرفی نمی‌زند. اسم ایشان و چند نفر دیگر را می‌خوانند تا پیاده شوند. با ایشان خداحافظی می‌کنیم. اما با همین ترکش به شهادت می‌رسد و دیگر ایشان را نمی‌بینم.

داماد دو ماهه هستم که در بیمارستان امیراعلم تهران بستری شده‌ام. هفت روز در اینجا می‌مانم. بعد از مدتی پانسمان چشمم را باز می‌کنند، نمی‌شود ترکش روی گونه و زیر چشمم را جراحی کرد. بعد به بیمارستان خانواده ارتش منتقل می‌شوم. تعداد زیادی از هم‌رزمان مجروح هم هستند. دست، پا، مغز، ستون فقرات، قطع نخاع و… همگی روحیه بالایی دارند. دو هفته هم در بیمارستان خانواده بستری هستم و سه عمل جراحی انجام می‌دهم تا ترکش‌ها را از ران پایم بیرون بیاورند.

حدود دو هفته است که در خانه استراحت می‌کنم. تلفنی از وضعیت یگانم مطلع می‌شوم. هنوز در شلمچه مستقر است. قرار است بعد از اتمام استراحت، به شلمچه بروم.

از ستاد نیرو برایم نامه‌ای می‌آورند. به ستاد نیرو احضار شده‌ام. تعداد دیگری از افراد منتخب از سایر یگان‌های نیرو هم به ستاد نیروی زمینی برای تشکیل بازرسی یگان‌های نیروی زمینی انتخاب و احضار شده‌اند. قرار است در ستاد نیرو آموزش 15 روزه طی کنیم. این امر، دستور فرمانده نیرو جناب سرهنگ صیادشیرازی است.

ـ شما عزیزان برای بازرسی انتخاب شدید. قصد داریم یک بازرسی ویژه در سطح کل یگان‌های نیروی زمینی تأسیس کنیم. فعلاً خط مشی بازرسی را به مدت 15 روز با هم می‌گذرانیم.

من و جناب سروان ناصر آراسته از لشکر21 حمزه انتخاب شده‌ایم. در این 15 روز، خط مشی جناب سرهنگ صیادشیرازی را درباره ویژگی‌های بازرسی آموزش می‌بینیم. اغلب از آیات قرآن، احادیث و نهج‌البلاغه انتخاب شده‌اند. از وجود روحانیون دانشگاهی و عقیدتی سیاسی و چند استاد دیگر بهره می‌بریم.

فرمانده نیرو نیز این موضوع را مطرح می‌کند:

ـ از بازرسین توقع دارم به عنوان یار و یاور و همراه فرماندهان باشند و اطلاعات دقیق رو در اختیار فرماندهان بذارن تا فرمانده بتونه تصمیم درست اتخاذ کند و اگه مشکلی ایجاد شد، با کمک بازرسی و رده‌های بالاتر مشکلات رو مرتفع کنن. باید این رو از فکرتون بیرون کنین که شما به عنوان سرور وارد یگان‌ها نمی شید، شما چشم و بازوی فرمانده هستید. هرکس نمیتونه این دیدگاه رو اجرا کنه، از بازرسی کنار بره. بازرسی یاوریست، سروری نیست. این رو به خاطر بسپارید.

کلاس‌ها پایان یافته و افراد بین یگان‌های مختلف نیرو و با این جمله معروف صیادشیرای که «بازرسی یاور و بازوی فرمانده است» تقسیم می‌شوند. چند نفر هستیم که یگان منتخبمان در منطقه عملیاتی جنوب است. باید در منطقه زرگان در اهواز، که قرارگاه مقدم نیروی زمینی نیز در آنجا مستقر است و همه فرماندهان و لشکرها و تیپ‌های مستقل هم دعوت هستند، حضور داشته باشیم. جناب سرهنگ حسنی‌سعدی فرمانده لشکر21 حمزه است. با انتخاب ما دو نفر برای بازرسی اعتراض می‌کنند.

ـ دو نفر از بهترین افراد ما رو برای بازرسی انتخاب کردید! اینا برای مشاغل فرماندهی کارایی بهتری دارن و روحیه خوب و قوی برای یگانند. حداقل یک نفر رو انتخاب کنید!

فرمانده نیرو نمی‌پذیرد.

ـ شغلی که برای این دو نفر در نظر گرفته شده، به مراتب بااهمیت‌تر از مشاغل فرماندهیه. باید تو این پُست انجام وظیفه کنن.

جناب سروان آراسته به سِمت رئیس بازرسی لشکر21 حمزه و من هم برای لشکر58 ذوالفقار در بُستان معرفی می‌شوم. به همراه جناب سرهنگ یعقوب علیاری، فرمانده لشکر، به سمت منطقه عملیاتی بستان حرکت می‌کنیم.

فرمانده لشکر در جمع افراد لشکر من را معرفی می‌کند و بدین ترتیب، کار بازرسی را آغاز می‌کنم. هنوز مشاغل بازرسی در لشکر سازمان پیدا نکرده، لذا فرمانده لشکر با هماهنگی که با فرمانده نیرو انجام داده، قرار گذاشته‌اند که من در سِمت رئیس رکن3 لشکر باشم تا زمانی که سازمان بازرسی از ستاد نیروی زمینی ابلاغ شود.

اغلب فرماندهان من را نمی‌پذیرند. تصورشان این است که یک افسر جوان باید رزمنده باشد و بجنگد و گروهان یا گردان را فرماندهی کند، اما در بازرسی آمده و سرنوشت فرماندهان به دست این افسر کم‌تجربه است. دیدگاه اولیه فرمانده لشکر و اطرافیانش مثبت نیست، زیرا انتخاب و انتصاب بازرسی از وظایف فرمانده هر یگان عمده است، اما حالا فرمانده نیرو بازرس را انتخاب و منصوب کرده است.

بازرسی تازه‌تأسیس است، همراه با تجربیات و آموخته‌هایی که از افراد منتخب، از فرمانده محبوبی چون صیادشیرازی کسب کرده و یاد گرفته‌ایم. باید ثابت کنیم که ما برای یاوری آمده‌ایم، نه سروری.

در ابتدا و در جلسه معرفی من به لشکر، جناب علیاری هم من را نمی‌پذیرد:

ـ یه افسر جوون رو مراقب ما گذاشتن!

مدتی گذشته است. شایعاتی در مورد جناب علیاری در یگان و کل منطقه پخش شده که حتی به گوش یگان‌های هم‌جوار و رده‌های بالا و فرمانده نیرو هم رسیده است:

ـ سفرهای زیادی به کشورهای خارجی داشته و دوره‌های متعددی رو خارج از کشور، به خصوص آمریکا، طی کرده. دوستان زیادی تو این کشورها داره. میخواد پناهنده بشه. الآن داره پول‌های نقدیش رو تبدیل به دلار میکنه.

[شهید] علیاری از افسران بسیار صادق و ورزیده و جنگ‌دیده و چالاک و شجاع و جوانمرد است، تجارب فراوانی دارد. در رژیم گذشته، در جنگ ویتنام و عملیات ظفار در کشور عمان حضور داشته. تجارب خود را به دیگر فرماندهان منتقل می‌کند و افرادی به خاطر حسادت و خارج کردن این‌گونه اشخاص از صحنه جنگ، چنین شایعاتی را برایش درست کرده‌اند. اما من باید به دقت مسئله را بررسی کنم که آیا چنین شایعاتی صحت دارد یا نه.

افسر وظیفه‌ای در لشکر داریم، به نظر از منافقین باشد و این شایعات را او پخش کرده. بعدها در عملیات مرصاد هم مشخص شد این شخص از منافقین بوده و مدتی به عنوان افسر وظیفه خدمت می‌کرد. اما در عملیات مرصاد شناسایی و دستگیر می‌شود. منافقینی که در مرصاد دستگیر شدند، او را لو دادند که هنوز خدمت سربازیش تمام نشده. به سزای عملش رسید. در مرصاد خیانت کرده بود. اطلاعات زیادی از نیروهای خودی به دشمن داده بود. این افراد وقتی می‌بینند افسری با این تجارب و علوم نظامی بالا در سِمت فرماندهی لشکر صادقانه خدمت می‌کنند، شایعه‌پراکنی می‌کنند. بالأخره افراد ضدانقلاب داخل یگان‌ها بودند، برای اینکه جناب علیاری را از صحنه خارج کنند، و چند نفر از نیروهای ورزیده را از نیروهای ایرانی جدا کنند، ستون پنجم دشمن این شایعات را درست کرده است. چنین چیزی کمک بزرگی به دشمن است. شایعات به گوش خود جناب سرهنگ علیاری هم رسیده است.

موضوع را با فرمانده نیرو در میان می‌گذارم. باید به طور نامحسوس بررسی کنم. مدتی می‌گذرد و به ایشان ثابت می‌شود که من برای کمک به داخل یگان رفته‌ام. جلسه‌ای با من می‌گذارد. اعتمادش به من جلب شده است. درباره شایعات با من صحبت می‌کند. در نهایت، به فرمانده نیرو اطلاع می‌دهم:

ـ شایعات از پایه بی‌اساس بوده.

با درایت فرمانده نیرو، این شایعات در سطح لشکر از بین می‌رود و این اولین ثمره بازرسی است که شهید صیاد در حسینیه لشکر در حضور تعداد زیادی آن را بیان می‌کند و جایگاه بازرسی را بالا می‌برد.

اینک من و فرمانده لشکر بسیار به هم نزدیک شده‌ایم. حتی تا زمانی که بعدها به عنوان فرمانده قرارگاه غرب منصوب شد. [این افسر شجاع چند سال پیش به دلیل جراحات و مصدومیت شیمیایی به فیض شهادت نائل گردید و در نزدیکی فرمانده دلاور خود، شهید سپهبد صیادشیرازی، آرام گرفته است.]

در رکن3 لشکر هستم، که عملیات والفجر مقدماتی در فکه انجام می‌شود. لشکر تا رودخانه‌ای که در حاشیه پاسگاه فکه جریان دارد، پیش رفته است. منطقه از لوث وجود دشمن پاکسازی شده است. تا خط مرز، تا پاسگاه فکه پیش‌بینی شده بود و تا حاشیه رودخانه و پاسگاه آزاد گردیده است. تپه رملی و خاکی است. لشکر در همین قسمت مستقر می‌شود.

 

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده