تهدید در برابر تهدید(7)
پس از اطمینان از انهدام نیروهای پدافند هوایی، رادارها، هواپیماها، فرودگاهها و خطوط مواصلاتی مدافع، زمینگیر کردن او و وارد آوردن خسارات عمده، اقدام به تک زمینی گسترده از محورهای نفوذی و یا اشغال سرپل و هلیبرن نیروهای خودی در عمق خاک مدافع به منظور اشغال مرکز سیاسی او خواهد نمود.

 

محتمل‌ترین راهبرد آمریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران

  • شیوه‌های عملی آمریکا در حمله به کشورها

در صورتی که شرایط سیاسی در نظام بین‌الملل به گونه‌ای آماده شده باشد که آمریکا بتواند سازمان‌های بین‌المللی و همپیمانان خود را متقاعد به حمله به ایران نماید و این حمله را تا اشغال مرکز سیاسی و براندازی نظام، به منظور جایگزین نمودن حکومت مورد علاقه خود طرح‌ریزی نموده باشد، بایستی پیش‌بینی گردد که آمریکا و همپیمانانش چگونه و با چه شیوه‌ای این نیت خود را عملی خواهند کرد، زیرا تا زمانی که اقدامی از سوی مهاجم صورت نگیرد، مسلماً دفاعی نیز در کار نخواهد بود، ولی این موضوع بدین معنی نیست که نبایستی شیوه‌ها و روش‌های احتمالی این نیروها را نادیده گرفت و هیچ‌گونه طرحی در این خصوص پیش‌بینی و آماده نکرد.

آنچه که از بررسی راهبرد آمریکا و متحدانش در خصوص جنگ‌های نسل چهارم به دست می‌آید، این است که ارتش آمریکا از ایده توانمندی و قابلیت محوری متکی بر فناوری برتر استفاده می‌نماید؛ لذا در راستای استفاده از این ایده در جنگ‌هایی که انجام داده، روش‌های زیر را به کار برده است:

  • با بمباران و انهدام تأسیسات حیاتی، منابع اقتصادی تأثیرگذار و یا جداسازی آنها با اشغال سریع، ضمن محکوم کردن مدافع از پشتیبانی مؤثر، مانع بهره‌برداری و دسترسی آنها به این منابع می‌گردد.
  • با طرح‌ریزی حمله به مراکز ثقل مدافع، که از مهم‌ترین آنها رهبری و حاکمیت سیاسی می‌باشد، درصدد کسب برتری مطلق بوده و چون قادر نیست که این مرکز ثقل را در زمین باز به چنگ آورد، لذا از اولین اهداف وی انهدام سامانه ارتباطی (سامانه فرماندهی، کنترل و ارتباط) می‌باشد، که با استفاده از بمباران‌های گسترده هوایی و استفاده از انواع جنگ‌افزارها، ارتباط فرماندهی کلی را با فرماندهان تحت امر قطع می‌نماید.
  • پس از اطمینان از انهدام نیروهای پدافند هوایی، رادارها، هواپیماها، فرودگاه‌ها و خطوط مواصلاتی مدافع، زمین‌گیر کردن او و وارد آوردن خسارات عمده، اقدام به تک زمینی گسترده از محورهای نفوذی و یا اشغال سرپل و هلی‌برن نیروهای خودی در عمق خاک مدافع به منظور اشغال مرکز سیاسی او خواهد نمود.
  • به دنبال بمباران شدید سامانه‌های فرماندهی و کنترل، با تحمیل یک نبرد سهمگین به نیروهای مدافع در زمان و مکانی که این نیروها توان و آمادگی مقابله با آن را ندارند، عملاً ابتکار عملیات را از دست مدافع خارج و اقدامات آفندی خود را برابر طرح‌ریزی‌های انجام گرفته ادامه می‌دهد.
  • با نواخت ضربات آفندی مداوم و هماهنگ و ایجاد عملیات روانی همزمان در سطح گسترده، باعث برهم خوردن تعادل روحی مردم و رزمندگان و فرماندهان می‌گردد.
  • آمریکا به علت بهره‌گیری از فناوری برتر و با استفاده از وسایل ناوبری پیشرفته و فوق مدرن، استفاده از تجهیزات دید در شب قوی و استفاده از هواپیماهای بدون خلبان، نیروهای پیاده خود را در مناطق نامشخص و شب هدایت نموده و اهداف مورد نظر خود را تأمین می‌نماید. همچنین، استفاده از وسایل دید در شب قوی و مدرن سبب گردیده تا رانندگان تانک‌ها و خودروها با حفظ سکوت رادیویی، فقط با علائم قراردادی مسیر مورد نظر خود را طی کرده و از درگیر شدن با مناطق آلوده منع شوند.
  • با اقدامات عملی و با برقراری ارتباط با سران قومیت‌ها در مناطق مرزی که تمایلات قومی و مذهبی دارند و رهبران گروه‌های مختلف در داخل، از توان این گروه‌ها در تأمین نیروهای خودی و ضربه زدن به نیروهای مدافع بهره‌برداری نموده و به عنوان ستون پنجم دشمن اطلاعات نیروهای مدافع را به دست می‌آورند.
  • با بکارگیری دکترین ایجاد شوک و بهت با برتری سریع در جنگ و مرعوب ساختن حریف از طریق عملیات روانی طی یک جنگ کوتاه‌مدت (در حدود یک ماه) زیرساخت‌های اساسی حریف را مورد تهاجم قرار داده و با هدف براندازی و تغییر حاکمیت سیاسی وارد جنگ قاطع و سریع می‌شوند.
  • با تأکید خاص بر روی عملیات جنگ الکترونیک، سامانه ارتباطی بجامانده از بمباران‌های شدید هوایی را کاملاً خنثی می‌نماید.
  • با تکیه بر عملیات روانی از قبل، در حین و بعد از اتمام عملیات بمباران هوایی، با نفوذ در عقاید و احساسات، رفتار و تمایلات نیروهای حریف را تغییر داده و به سوی خود جلب می‌نماید.
  • در جنگ سال2003، مهاجمین علیه عراق 5/3 میلیون برگ اعلامیه با استفاده از آخرین متدها طراحی، تکثیر و با استفاده از هواپیما و بالگرد بر روی هدف‌های از پیش تعیین‌شده ریختند.
  • سناریوهای محتمل تهدید علیه ایران

طی سال‌های گذشته، آمریکا و متحدان غربیَش به همراه رژیم صهیونیستی سعی کرده‌اند که احتمال درگیری با ایران را دائماً در بوته امکان نگه دارند (محبین، 1390: 65). فضاسازی هماهنگ رسانه‌های غربی علیه فعالیت‌های هسته‌ای ایران، زمینه بهره‌برداری آنها از این بهانه را برای اعمال فشار بر ایران فراهم آورده است. هرچند کاملاً آشکار است که فعالیت‌های هسته‌ای ایران صرفاً بهانه و دستاویزی بوده که آنها به تلاش خود برای رویارویی با تنها رژیمی دامن بزنند که با ایستادگی در برابر تز نظم نوین جهانی و نیز با تأثیرش بر پیدایش امواج جدید بیداری در کشورهای اسلامی، عملاً اقتدار نظام کنونی جهان را به چالش کشیده است.

مواضع اخیر سران ایالات متحده و رژیم صهیونیستی و برخی کشورهای غربی علیه ایران سخنان جدیدی نیست. مطالعه رفتارها و تحلیل‌های اسرائیلی‌ها و غربی‌ها در قبال ایران نشان می‌دهد که رفتار فعلی آنها بر اساس امیدها و نگرانی‌های آنها شکل گرفته است.

آنان ایران را کشوری با ترکیب قومیتی متکثر می‌دانند و در همین راستا، سعی کرده‌اند که ناامنی را در مرزهای ایران و در نقاط تماس قومیت‌های ایرانی با همسایگان پدید آورند یا تشدید کنند. پدیدآوری و حمایت از مواردی همچون ریگی در شرق و پژاک در غرب در همین راستا بوده است. آنان چشم امید به تحولات درونی همسو با خواسته‌های خود یا آشوب‌هایی داشته و دارند که کنترل را از دست دولت مرکزی ایران خارج کند. رسانه‌های غربی در همین راستا، آشوب‌هایی مانند اتفاقات سال 1388 ایران را تقویت کردند.

غربی‌ها برای محدود کردن حزب‌الله و قطع رابطه ایران با سوریه حرکت اپوزیسیون در سوریه را فرصت دانسته‌اند و می‌کوشند تا با سرنگونی بشار اسد، هم ارتباط ایران با سوریه را از میان ببرند و هم پل حمایت ایران از حزب‌الله را تخریب کنند و عملاً حزب‌الله را نیز تحت فشار قرار دهند.

در مورد کنترل نفوذ ایران بر جنبش‌های فعال در منطقه، غربی‌ها با تحلیلی واژگونه، نقش سپاه قدس را پررنگ دیده و تصمیم گرفته‌اند برای در بند کردن آن، سپاه قدس را از لحاظ تبلیغی به عنوان عنصر خطرناک جایگزین القاعده سازند. آنان با زیر ذره‌بین قرار دادن سپاه قدس، بنا به زعم خود، می‌خواهند بازوهای فعال ایران در منطقه و بلکه جهان را قطع کنند. در حالی که انگیزه‌ها و مبانی فکری و عقیدتی مشابه بیشترین اثر را در الگوگیری نهضت‌های منطقه از ایران دارد و تقلیل یا انحراف انگیزه‌های تحرک مردم منطقه به پشتیبانی یا دخالت خارجی صرفاً موجب بدفهمی و واکنش نادرست در مورد جنبش‌های منطقه است و قدرت درک و حل مسئله را از کشورهای غربی خواهد گرفت.

در پی ناکارآمدی تحریم‌ها، آمریکایی‌ها می‌کوشند تا با تشدید تحریم‌ها علیه ایران، بر کارآمدی آن در جهت فلج‌سازی ایران بیفزایند و فعلاً هیچ گزینه دیگری جز تشدید تحریم‌ها را در ذهن ندارند. در تمام مدتی که بازی‌های سیاسی غرب در حال اجرا است، دائماً سر و صدای امکان وقوع جنگ، همچون موسیقی متن به گوش می‌رسد. اما آیا غربی‌ها واقعاً امکان جنگ تمام‌عیار علیه ایران را دارند؟ امکان جنگ محدود و نقطه‌ای را چطور؟ اهداف چنین جنگ‌هایی چه می‌تواند باشد؟ واکنش ایران چه خواهد بود؟ تبعات جنگ چه خواهد بود؟

تحلیل وضعیت فعلی نشان می‌دهد که هدف آمریکا و متحدانش و بویژه اسرائیل از هر جنگی، تأمین هدف نهایی آنان، یعنی شکست نظام انقلابی و اسلامی ایران است. در این راستا، مشکل اصلی آنان احتمال شکست نظام و نیز هزینه‌های احتمالی آن است. امید بستن به فشار همسایگان، نظیر آنچه که اقدام صدام و جنگ تحمیلی برای آن رخ داد، یا نوعی قیام یا شورش درونی، نظیر آشوب‌های 1388، یا تحولات آرام درونی به سمت سکولاریزه کردن نظام، یا فشارهای ایذائی از حاشیه‌ها، مثل عملیات سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، پژاک و ریگی، عملاً بیش از 30 سال به نظام اسلامی فرصت داده است. پس ناکارآمدی این سناریوها قبلاً آشکار شده است و لذا تنها دو راه برای غربی‌ها باقی می‌ماند:

1. تضعیف نظام تا حدی که امکان سر باز کردن شکاف‌ها و اختلافات درونی پیش آید و مخالفان درونی آنچنان جسارتی پیدا کنند که همچون ویروس‌های درونی، پیکر ضعیف‌شده نظام را مورد حمله قرار دهند.

2. وارد آوردن ضربه سنگینی از طریق یک جنگ تمام‌کننده.

آنچه که به هریک از این سناریوها اولویت می‌بخشد، میزان هزینه‌ها و فواید آنها است. در میان این دو سناریو، ابتدا هزینه‌های اقدام سخت و خشن را مورد تحلیل قرار می‌دهیم. نخست باید دانست که جنگ علیه ایران به سه صورت امکان تحقق دارد:

1) جنگ تمام‌عیار فرسایشی با مداخله نیروهای زمینی پس از یک عملیات هوایی مخرب.

2) جنگ به عنوان مقدمه هدف سیاسی و به منظور ضربه زدن به اعصاب کنترل‌گر نظام (مخچه نظام)، تا با از میان بردن قدرت تعادل نظام اسلامی، عملاً در خوشبینانه‌ترین سناریو، منجر به بروز آشوب در کشور شود و نظام را از درون متلاشی کند، یا آنکه در بدترین سناریو، نظام را از فاز تهاجمی به فاز بقاء بکشند و پای میز مذاکره برای تسلیم بنشانند.

3) جنگ کانونی یا نقطه‌ای، با هدف از کار انداختن ماشین تهاجمی نظام، بویژه علیه رژیم صهیونیستی.

اما گزینه نخست به چند دلیل زیر از کمترین احتمال برخوردار است:

  • امکان هماهنگ‌سازی کشورهای همپیمان برای چنین عملیاتی دشوار و توجیه همه آنها تقریباً ناممکن است.
  • تسخیر و کنترل کامل ایران را حتی اگر فرضاً محتمل بدانیم، تأثیرات ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک گسترده‌ای در سطح توازن قوای بین‌المللی خواهد داشت و به دلیل قرار دادن کامل کلید کنترل انرژی جهان در دست آمریکا، موقعیت روسیه و چین را شدیداً تهدید خواهد کرد و واکنش آنها را به دنبال خواهد داشت. سابقه تاریخی نبردهای خارج از مرزهای ایالات متحده حاکی است که این کشور بعد از جنگ ویتنام، وقتی که از واکنش کشور هدف مطمئن نبوده، وارد هیچ جنگی نشده است. دو مورد عراق و افغانستان هم علیرغم اطمینان از عدم واکنش سوژه‌ها، به هزینه‌های سنگینی انجامیده که هر حرکت مشابهی را برای آنان غیرعقلانی می‌سازد.
  • آمریکا دوره اوج رادیکالیسم در سیاست خارجی را به صورت یکجانبه‌گرایی دوران بوش پسر طی کرد و ظهور ترامپ در واقع، حاصل تجربه گرفتن از اشتباهات دوران قبل بوده است؛ دورانی که تکرار آن هم به وجهه آمریکا صدمه می‌زند و هم توجیه افکار عمومی داخل آمریکا را دشوار خواهد ساخت. انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و رقابت‌های انتخاباتی آن در رویکرد سیاست خارجی آن کشور تأثیر قاطعی دارد و هرگونه جنگی تنها زمانی ارزش انتخاباتی خواهد داشت که نتیجه مثبت آن تا قبل از انتخابات به دست آید، وگرنه هر حرکتی که آغاز شود و تا انتخابات نتیجه مثبت نداشته باشد و حتی چشم‌انداز منفی یا نامعلومی ارائه کند، فقط شکست حزب را تضمین خواهد کرد.
  • ایالات متحده در حال حاضر با مشکلات اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی قابل تأملی مواجه است که عقلاً افزودن بر آنها از طریق ورود به جنگی با دامنه و هزینه نامشخص پذیرفتنی نیست. گستره ایران با تنوع جغرافیایی و موانع طبیعی آن یاریگر نبردهای فرسایشی است. همچنین، نوع حکومت حاکم و حجم هوادانش که تجربه ژرف و گسترده جنگی دارند، ورود به هر نبرد فرسایشی با این کشور را نامعقول می‌سازد. فقدان اطلاعات کافی غربی‌ها از میزان، نوع، شدت و حتی دامنه واکنش ایران هر حرکتی را در فضایی مبهم، غیرعقلانی و حتی محاسبه‌ناپذیر قرار می‌دهد.

موارد فوق و پاره‌ای عوامل دیگر امکان درگیری گسترده و جنگ تمام‌عیار را تا حد صفر پایین می‌آورد. اما سناریوی جنگ به عنوان مقدمه عمل سیاسی نیز مشکلات خاص خود را دارد که برخی از آنها به قرار زیر است:

برای ضربه زدن به سامانه اعصاب نظام ابتدا باید مطمئن شوند که این نظام با ضربه نخست از کار خواهد افتاد و کارآیی خود را از دست خواهد داد. چنین اطمینانی وجود ندارد، زیرا اولاً نظام سیاسی با کسب تجربه از اقدامات ایالات متحده در قبال کشورهای دیگر پوشش لازم دفاعی را برای حفاظت از مغز سامانه خود در هنگام درگیری‌های محتمل تدارک دیده است. ثانیاً شرایط ایران حاکی از آن است که نظام قادر است با «ساماندهی لانه زنبوری» از انتقال ضربات در هر بخش به دیگر بخش‌ها و مکانیزم‌های درگیر دفاع جلوگیری کند. ثالثاً معلوم نیست ضربه و از کاراندازی مکانیزم تعادلی نظام ـ حتی اگر ممکن باشد ـ مفید تلقی شود، زیرا در این صورت، آمریکا با واکنش‌های محاسبه‌ناپذیر بسیاری مواجه خواهد شد که کنترل آنها برایش بسیار پرهزینه خواهد بود.

آمریکا چگونه می‌تواند مطمئن باشد که در صورت زدن ضربه‌ای اینچنینی، نظام ایران به سمت رفتاری نرم با واکنش‌های کنترل‌شده سیاسی خواهد رفت؟ شاید ضربه به سامانه تعادلی کشور ایران را به سمت حرکت‌های رادیکال بکشاند و آتش را به صورت واکنش‌های زنجیره‌ای به منطقه و جهان سرایت دهد. آیا کشورهای منطقه با موقعیت بسیار شکننده‌ای که دارند، حاضرند در چنین ریسکی با ایالات متحده همراه بمانند؟ چنین ضربه‌ای قطعاً آمریکا را اذیت خواهد کرد و کشورهای عربی منطقه را با وضعیت نامطمئن داخلی نابود خواهد ساخت.

کشورهای اروپایی چطور؟ آیا آنها حاضرند هزینه‌های حرکت محاسبه‌نشده آمریکا را بپردازند؟ کشورهای اروپایی که اکثراً ارتباط اقتصادی خوبی با ایران دارند، چرا باید برای منفعت بیشتر آمریکا با یک احتمال ضعیف، ولی با هزینه‌ای زیاد وارد یک بازی خطرناک شوند؟ اروپایی‌ها بارها نشان داده‌اند که تمایل دارند شریک نتیجه‌ای بشوند که آمریکا هزینه آن را داده باشد. به عبارتی، مایلند از کیسه آمریکا به جشن و شادی بپردازند. ضمن آنکه آمریکا می‌داند اروپایی‌ها ـ غیر از انگلیس که در صورت جدایی از آمریکا جزیره‌ای در برابر اروپا خواهد بود ـ از گرفتاری‌های آمریکا زیاد هم نگران نمی‌شوند، بویژه اکنون که خطر شوروی هم از بین رفته است.

ضربه به سامانه اعصاب نظام و آشوب در کشور هدف روشنی را تأمین نمی‌کند، زیرا دشمن دارای جایگزین‌های فعال و ساماندهی شده‌ای در درون کشور نیست که بتواند آشوب فرضی را تحت کنترل درآورد. هدف «آشوب برای آشوب» نیز اساساً در سیاست معقول نیست، آن هم برای کشوری با مسئولیت‌های آمریکا! بنابراین، چه بسا ممکن است که حتی بر فرض موفقیت، برنامه مورد نظر ایرانِ آشوب‌زده فضای تحرک را برای رادیکال‌های ضدآمریکایی به جبهه گسترده‌ای از افغانستان تا عراق مبدل کند و جهان را نیز به آشوب‌هایی غیرقابل کنترل گرفتار سازد.

در مورد گزینه جنگ نقطه‌ای یا کانونی هم که از درصد احتمال بیشتری برخوردار است، پرسش‌های جدی زیر مطرح است:

نقاط کانونی مورد نظر کجاست؟ مراکز اقتصادی یا نظامی یا سیاسی یا هسته‌ای؟ اگر مراکز اقتصادی را هدف بگیرند، عملاً مردم ایران را مورد تهاجم مستقیم قرار داده‌اند. پس هدف ایجاد شکاف میان حکومت و مردم محقق نخواهد شد و مردم را در حمایت از حکومت بسیج خواهد کرد. چنانچه مراکز نظامی را هدف قرار دهند، با عدم تمرکز یا پراکندگی مرکز نظامی به چه حجمی از پرواز نیاز دارند؟ پس این امر ظرف یک روز و دو روز یا حتی چند ماه محقق نخواهد شد و اساساً معلوم نیست چه ضربه‌ای به نظام دفاعی یا تهاجمی ایران خواهد زد. ضمن آنکه ایران نیز در این میان ساکت نخواهد ماند و واکنش‌های سنگینی نشان خواهد داد که حجم و نوع آن نامشخص است. پس عملاً جنگ نقطه‌ای به جنگی تمام‌عیار تبدیل خواهد شد و حداقل منطقه را به آتش خواهد کشید. اما اگر اهداف سیاسی را مورد تهاجم قرار دهند نیز حمایت مردم از حکومت دوچندان می‌شود. ضمن آنکه عدم تمرکز آن معنی نقطه‌ای بودن را زیر سوال برده و مردم را نیز احتمالاً هدف قرار خواهد داد که اساساً اثر بازدارنده‌ای بر آن مترتب نیست.

اما اهداف هسته‌ای که محتمل‌ترین هدف اسرائیل و آمریکائیان خواهد بود کدام است؟ بوشهر یا چند مرکز هسته‌ای مطرح دیگر؟ آیا حمله به بوشهر که هم اکنون فعال شده است با موازین اعلام‌شده و اعلام‌نشده بین‌المللی همخوانی دارد؟ آیا آلودگی‌های پس از چنین حمله‌ای کشورهای منطقه را دچار وضعیتی همچون وضعیت رآکتور شماره4 نیروگاه چرنوبیل اوکراین نخواهد کرد؟ اثرات اقتصادی آن چه خواهد بود؟ آیا این اقدام فارغ از واکنش محتمل ایران، تیر خلاصی به کشورهای جنوب خلیج فارس نخواهد بود؟ این پرسش جدی نیز مطرح است که آیا ضربه به تأسیسات بوشهر منجر به از کارافتادگی سامانه اتمی ایران خواهد شد؟ آیا بوشهر تمامیت توان هسته‌ای ایران است؟ آیا ضربه به یک تأسیسات هسته‌ای توان علمی ایران را نیز از میان خواهد برد؟ آیا ضربه به گوشه‌ای از توان هسته‌ای ایران ارزش پرداختن چنین هزینه‌های سنگین با دامنه‌ای نامشخص را خواهد داشت؟ آیا جهانیان برای وضعیت بحرانی پدیدآمده آمریکا و رژیم صهیونیستی را خواهند بخشید؟ آیا رژیم صهیونیستی آماده پرداخت سنگین‌ترین هزینه‌های تاریخ محدود خود خواهد بود؟

همه این پرسش‌ها و ده‌ها پرسش دیگر ما را به این باور می‌رساند که هرچند احتمال حمله نقطه‌ای بیشتر از دیگر سناریوها است، ولی وضعیت نامعلوم اقدام به آن و خطرات محتمل برای مرتکبین آن کاملاً این رفتار را غیرعقلانی می‌نماید؛ هرچند سامانه دفاعی ایران نیز خوب می‌داند که حتی اگر این احتمال ضعیف باشد، اما چون محتمل قوی است، باید خود را در بالاترین سطح آمادگی و با فرض حداکثر سطح درگیری نگه دارد.

حال پرسش نهایی این است که اگر هزینه‌های جنگ در وجوه مختلف آن زیاد و عمدتاً نامعلوم است، پس چرا بر طبل آن می‌کوبند؟ پاسخ این است که جنگ به عنوان یک بلوف همیشه وسیله خوبی برای آزمایش اراده طرف مقابل بوده و نیز اهداف چندی را دنبال می‌کند:

  • به هراس انداختن مردم در جهت اعمال فشار به حکومت.
  • ایجاد شکاف در حاکمیت.
  • اثرگذاری بر وضعیت اقتصادی و کاستن از قدرت حکومت در توجیه شرایط برای مردم.
  • ایجاد بحران‌های درونی از طریق دامن زدن به وحشت عمومی.
  • نتیجه‌گیری در حوزه تعاملات سیاسی.
  • کشاندن حکومت از فاز تهاجم به فاز دفاع، آن هم دفاع از بقاء و ماندگاری خود.
  • آزمودن حد آستانه بحران‌پذیری نظام.

 

منبع: تهدید در برابر تهدید، معنوی رودسری، عبدالله، 1397، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده