تا هنوز (7)
بهانه نتوانست پوتین هایش را پیدا کند.

 

کوچکترین عضو گردان بود و نباید بهانه ای به دیگران می داد تا او را از جبهه برگردانند.

اشک هایش را پنهان کرد و پا برهنه راه افتاد.

صبح که از رزم شبانه برگشتند پاهایش از تیغ و سنگ حسابی زخمی شده بود و عفونت کرد.

ناچار شدند او را به عقب بفرستند.

منبع:

محمدی، محمدعلی، تا هنوز، 89، انتشارات سوره مهر

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده