آرام سخن بگو(24)
من که اجازه دادم و گفتم برو. انشاءالله بعد از عملیات که با پیروزی تموم میشه، اولین نفر شما هستی که به مرخصی میری. من هم مدتیه که به مرخصی نرفتم. دست به گردنم میاندازد: ـ نه، این آخرین وداع من با شماست. فقط قول بده وقتی شهید شدم، جنازه من رو نذاری تو منطقه بمونه، پیش خانوادم بفرستی. هر دو گریه میکنیم

 

اینجاست که من با سروان ناصر آراسته (سرتیپ فعلی) آشنا می‌شوم. ایشان در کردستان مجروح شده و یک چشمش را از دست داده است. مسئول آموزش و عملیات ش.م.هـ لشکر است و در نحوه استفاده از ماسک و مقابله با مواد و عوامل شیمیایی تخصص خوبی دارد. ایشان در آموزش دسته‌هایی که برای سازمان‌دهی یا آموزش به عقب می‌بریم، همکاری می‌کنند. ما که داخل مواضع هستیم، ایشان داخل سنگرهای گروهی و انفرادی می‌شوند و آموزش می‌دهند.

ما طرح خودمان را برای عبور از داخل تونل تهیه کرده‌ایم. با وجودی که پیش‌بینی کرده‌ایم درب داخل تونل از سه جهت باز شود، سه دسته هجومی سازمان داده شده به صورت ادغامی کار می‌کنند. دسته سوم به فرماندهی گروهبان اوج‌تپه در سمت راست، دسته دوم به فرماندهی ستوان طباطبایی در وسط و دسته یکم به فرماندهی ستوان تفضلی و گروهبان کاکاسلطانی در سمت چپ قرار دارند. در نتیجه، فقط دسته دوم ادغامی با سپاه می‌تواند از داخل تونل عبور کند. دسته سوم گروهان باید از میدان مین عبور کند و امکان تأخیر پیشروی با دسته دوم وجود دارد. با فرماندهان دسته مجدداً مشورت کرده و طرح خود را بدین صورت اصلاح می‌کنیم:

دسته سوم و دوم از داخل تونل عبور کنند، مشروط بر اینکه دسته سوم سریعاً خود را به سمت راست بکشد و از پهلوی دشمن، خود را به نقطه نشانی که جاده آسفالته پل کرخه، سه‌راه قهوه‌خانه و دهلران است بکشد و منطقه را از لوث وجود دشمن پاکسازی کند. دسته دوم نیز بعد از خروج از تونل، تک جبهه‌ای را آغاز کند و دسته یکم خارج از تونل در حاشیه رودخانه کرخه و از پهلو به پشت دشمن بعثی برسد.

طرح را به گردان هم اعلام می‌کنیم تا اگر نظری دارند، ارائه کنند. افسر عملیات گردان نظر خود را اعلام می‌کند:

ـ ابتکار دست خودتونه. خود شما تو محل هستید. هر طور صلاح می‌دونید عمل کنین.

هنوز یک شب تا عملیات باقی است. سید جوان روحانی هست که بلوز و شلوار ارتشی بر تن و یک عمامه مشکی هم در سر دارد. به تیپ1 مراجعه می‌کند. نام خود را نمی‌گوید.

ـ میخوام تو این یگان در عملیات شرکت کنم که خطرناک‌ترین مأموریت رو داره.

او را به گردان131 هدایت می‌کنند. آنجا هم همین را می‌گوید. فرمانده گردان بدون اینکه مشخصاتی از او بگیرد، می‌گوید:

ـ شما به گروهان یکم گردان به فرماندهی ستوان آرام مراجعه کنید.

غروب آفتاب است. یگان ادغامی در حال آماده شدن است. جوان روحانی نزد من می‌آید. درخواست پذیرش خود در یکی از دسته‌های هجوم را عنوان می‌کند. وضعیت هر سه دسته (گروه رزمی هجومی) را برایش شرح می‌دهم.

ـ من دسته یک رو انتخاب می‌کنم. چون مأموریت گروهان باید از جناح چپ و خارج از تونل باشه و از میدان مین عبور کنه و احتمالاً با مشکلاتی مواجه خواهد بود، پس خطرناک‌ترین مأموریت تو این منطقه‌ست.

با توجه به شرایط سختی که هست، فراموش می‌کنم مشخصاتش را بگیرم. ایشان به ستوان تفضلی و گروهبان کاکاسلطانی معرفی می‌شود. از ایشان مشخصات می‌خواهند.

ـ سربازم. بلدم با سلاح انفرادی شلیک کنم، میدان مین رو هم می‌تونم باز کنم.

نام و نشانش را اعلام نمی‌کند. در گروه مهندسی، که مسئولیت باز کردن میدان مین را بر عهده دارد، قرار می‌گیرد.

***

سرباز لطفی به سنگر من می‌آید.

ـ گروهبان اوج‌تپه من رو از یگان بیرون کرد.

علت را بررسی می‌کنم. گروهبان اوج‌تپه به سرباز لطفی گفته بود:

ـ اگه از جمع یگان نری، با تیر می‌زنمت.

لطفی گفت:

ـ چون ایشون تیرانداز ماهریست، ترسیدم و اومدم بیرون.

سرگروهبان را صدا می‌کنم و علت را می‌پرسم.

ـ این سرباز به من امر و نهی میکنه که باید در نماز جماعت داخل حسینیه شرکت کنم. من نمیخوام برم! به این سرباز چه ربطی داره؟

ـ چرا به حسینیه نمیرید؟

ـ من نمیخوام ریا و تظاهر کنم. به نظرم، افرادی که به حسینیه میان، تظاهر می‌کنن.

ـ اگه شما به عنوان فرمانده دسته تشریف ببری، بقیه هم از شما تبعیت می‌کنن.

ـ من داخل سنگرم نماز میخونم. فکر می‌کنم اگه به حسینیه بیام، همه فکر می‌کنن من از ترس عقیدتی میام.

با هم صحبت می‌کنیم. در نهایت، این دو با هم آشتی می‌کنند و روی یکدیگر را می‌بوسند.

***

به گروهبان اوج‌تپه خبر رسیده یکی دو روز آینده فرزندش به دنیا می‌آید. درخواست مرخصی کرده بود. باید درخواستش به گردان ارسال می‌شد. البته آن زمان هنوز کسی از زمان عملیات مطلع نبود. پاسخ مرخصی از گردان واصل نشد. در لویزان، در یک کانکس سازمانی با خانواده و مادرش زندگی می‌کند. مادر پیری دارد. برادری هم دارد که سپاهی است و در جبهه است.

شب اول فروردین 1361 است. من به قرارگاه گردان احضار می‌شوم. از آنجا به همراه فرمانده گردان، به قرارگاه تیپ می‌رویم. فرمانده تیپ خطاب به فرمانده گردان و من می‌گوید:

ـ عملیات قبل از اونکه تصور می‌کردیم، شروع شد. فردا یا پس‌فردا عملیات انجام میشه. مرخصی‌ها کلاً قطع می‌شود. ان‌شاءالله گروهبان اوج‌تپه بعد از عملیات، در اولین فرصت، به مرخصی میره. حاج غلامحسین حجتی احضار شده و ان‌شاءالله به موقع در اختیارتون قرار میگیره. شما باید فرداشب سریع درهای تونل رو با رسیدن حاج غلامحسین باز کنید.

به منطقه گروهان در خط مقدم و به سنگر خودم برمی‌گردم. فرماندهان دسته و فرماندهان گروهان ادغامی را در سنگر خودم فرامی‌خوانم، تا مسئولیت هرکدام را مشخص کرده و عناصری را که باید به حاج غلامحسین در باز کردن درب‌های خروجی تونل کمک کنند، تعیین کنم.

گروهبان اوج‌تپه نگران است و پیش من آمده:

ـ بچه‌م داره به دنیا میاد. مادر و بچه‌هام رو دیگه نمی‌بینم. اگه عملیات انجام نمیشه، بدون اینکه گردان بفهمه به من اجازه بده سه روز برم و برگردم. می‌دونم شما این‌قدر شهامت دارید و از این کارها زیاد می‌کنید.

ـ باشه. اجازه میدم. برو. ولی وقتی برگشتی، احتمالاً ما اینجا نیستیم.

ـ چطور؟

ـ میخواد عملیات انجام بشه.

ـ یعنی همین یکی دو روز؟

ـ بله. همین یکی دو روز. امکان داره فرداشب انجام بشه.

برگه‌ای نوشتم و با اختیار و مسئولیت خودم به او دادم.

ـ شما برو، اما کسی باخبر نشه. به خانوادت سر بزن و بیا.

ـ من میدونم شهید میشم و خانوادم رو نمی‌بینم. اگه به زور بخواهی من رو از گروهان بیرون کنی، من نمیرم؛ چون تو این تونل زحمت کشیدم. باید با عبور از این تونل، انتقام اذیت‌های دشمن بعثی رو بگیرم.

***

تونل زیرزمینی به طول 400-350 متر حفر شده است. در انتهای تونل، در سه جهت، برای سهولت در خروج کلیه نیروها، سه خروجی تعبیه شد.

ساعات اولیه شب اول عملیات است. حاج غلامحسین حجتی که در حفر تونل فعالیت داشت، حدود ساعت 7 بعدازظهر وارد منطقه می‌شود. به محض رسیدن به تیپ، بلافاصله به خط مقدم فرستاده می‌شود و کار را شروع می‌کند.

وارد تونل می‌شویم. اولین مسیری که انتخاب می‌کنیم، راهرو وسط است. راهروهای شرقی و غربی در اولویت بعدی هستند. ساعت حدود 8 شب است که کار را شروع می‌کنیم. قطر و حجم خاکی که روی این تونل است، به دو متر و در بعضی جاها به چهار متر هم می‌رسد. در حال باز کردن درب تونل هستیم. یگان ادغامی با سپاه و بسیج را سازمان‌دهی کرده‌ایم. بسیجی‌ها بیشتر اهل دزفول هستند. طبق سازمان رزم، قرار است دو دسته ادغامی از داخل تونل عبور کنند و دسته یک ادغامی ما در حاشیه رودخانه کرخه مقداری جلوتر، عملیات را خارج از تونل اجرا کند و درست از پشت سر دشمن و پشت کانال هندلی، با مسافتی عقب‌تر حرکت کند تا با نیروهای خودی که جبهه‌ای عمل می‌کنند، درگیر نشوند.

انتظار می‌رود دسته یکم ما که از بیرون عمل می‌کند، با میدان مین روبه‌رو شود، چون دشمن مین‌گذاری زیادی انجام داده است. با شناسایی‌هایی که انجام داده بودیم، تقریباً بخشی از میدان مین شناسایی شده بود.

حدود یک ساعتی گذشته است. حاج غلامحسین هنوز مشغول کار است. حدود ساعت نه و نیم شب، با بی‌سیم از گردان اعلام می‌کنند:

ـ ما برای عملیات منتظر اعلام آمادگی شماییم. این کار رو زودتر انجام بدید و آمادگیتون رو اعلام کنید، همه نیروها در منطقه منتظر اعلام آمادگی شما هستن.

دسته یکم حدود ساعت 8 شب حرکت کرده و باید از روی سطح زمین در حاشیه رودخانه کرخه به سمت جنوب حرکت می‌کرد و به صورت 90 درجه به سمت مغرب برمی‌گشت و از پهلو و پشت کانال به دشمن هجوم می‌آورد. ساعت 9 شب است. ما هنوز مشغول باز کردن درب تونل هستیم. دسته یکم اعلام می‌کند به میدان مین برخورد کرده. هنوز فرصت داریم.

ـ با گروه مهندسی که در اختیارتونه، شروع به خنثی‌سازی مین‌ها کنید.

شروع به پاکسازی میدان مین می‌کنند. تعدادی هم اژدر بنگال دارند که باید خرج‌گذاری کنند و داخل میدان مین بگذارند که به محض منفجر شدن، تعدادی از مین‌ها را منهدم می‌کند. بی‌سیم‌چی فرمانده دسته در نزدیکی آن جوان روحانی قرار دارد. بی‌سیم فقط به گوش است و تا فاش شدن عملیات، اجازه صحبت کردن ندارد.

ساعت 10 شب اولین درب تونل باز می‌شود. حاج غلامحسین، با پیراهن سفیدی که به تن دارد، اصرار دارد باید اولین نفری باشد که از تونل بیرون می‌رود.

ـ پیرهنتون سفیده، امکان دیده شدنتون هم زیاد. دشمن گلوله‌های منور میزنه و این باعث میشه عملیات و منطقه لو برن.

با خواهش من، ایشان قبول می‌کند و مشغول باز کردن درب دوم می‌شود. من با فرمانده یگان سپاهی و بسیجی‌ها در حال شناسایی از درب وسط، که تازه باز شده است، هستیم. به آهستگی سر خود را از درب تونل بیرون می‌آورم. دست‌هایم را دو طرف بیرون تونل می‌گذارم تا وارسی کنم و ببینم کجا هستیم و در چه وضعیتی از مواضع دشمن قرار گرفته‌ایم. دستم روی سیم خاردار است. متوجه می‌شوم پشت سرمان میدان مین است. نیروهای عراقی برای این سیم خاردار کشیده‌اند تا نشان دهند میدان مین برای خودشان است. فکر می‌کردیم درب تونل پشت نیروهای دشمن درمی‌آید، اما دیدم درست روبه‌روی دشمن و در فاصله 10 متری سنگر دیده‌بانی عراقی‌ها هستیم و حتی صحبت‌های آهسته آنها را هم می‌شنوم. به داخل تونل برمی‌گردم. گروهبان اوج‌تپه به اتفاق یک برادر پاسدار دیگر فرماندهی دسته دوم را بر عهده دارد. موقعیت درب خروجی تونل و دشمن را برایشان شرح می‌دهم:

ـ ما پشت نیروهای عراقی نیستیم، تو فاصله 8 تا 10 متری از دشمنیم. باید به صورت اختفاء و سکوت مطلق از درب تونل عبور کنیم تا به خاکریز دشمن برسیم.

دسته دوم گروهان در درب خروجی وسط مستقر است و آماده فرمان عملیات.

درب تونل باز می‌شود. گروهبان اوج‌تپه می‌خواهد مأموریت خود را انجام بدهد. پیش من می‌آید و از من خداحافظی می‌کند.

ـ من مرخصی نرفتم و بچه‌ها و مادرم رو ندیدم. میدونم شهید میشم. خیلی وقته اونا رو ندیدم. اما انگار قسمت نیست.

ـ من که اجازه دادم و گفتم برو. ان‌شاءالله بعد از عملیات که با پیروزی تموم میشه، اولین نفر شما هستی که به مرخصی میری. من هم مدتیه که به مرخصی نرفتم.

دست به گردنم می‌اندازد:

ـ نه، این آخرین وداع من با شماست. فقط قول بده وقتی شهید شدم، جنازه من رو نذاری تو منطقه بمونه، پیش خانوادم بفرستی.

هر دو گریه می‌کنیم.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده