آرام سخن بگو(22)
نمیدانم باید چه کار کنم. اگر به عقب بروم، مورد اصابت قرار میگیرم. متوجه اسلحه ژ3 افراد خودی میشوم که جا مانده. سینهخیز به طرف اسلحه میروم و آن را برمیدارم. لوله آن هم پر از خاک است. ـ یا علی. با همین اسلحه تیراندازی میکنم. اسلحه را پر میکنم. بیهدف شروع به تیراندازی میکنم. چند نفر از عناصر دشمن بلند شده و فرار میکنند. برای اینکه مجدداً برنگردند، رگباری شلیک میکنم. باز هم اسلحه گیر میکند. خوشبختانه عناصر دشمن منطقه را ترک میکنند و تیراندازی قطع میشود.

 

اولین شبی است که من همراه این گروهان هستم. تیراندازی دشمن کم است. 500-400 متری خاکریز احداث می‌کنیم. اما شب‌های دیگر شدت آتش دشمن بیشتر است و فعالیت ما کمتر.

نیمه شب سومی است که من حضور دارم. هنوز کار ادامه دارد. طبق معمول، دسته دوم یگان را به جلو آورده‌ایم. دو دسته یگان حدود یک کیلومتری از خاکریز احداث‌شده شب‌های قبل را اشغال کرده‌اند. بولدوزرها معمولاً با فاصله 60-50 متری از هم کار می‌کنند و بعد از آن، خاکریز احداث‌شده به هم وصل می‌شود. شب قبل قسمتی از خاکریزها به قسمت دیگر وصل نشده بود. در واقع، فاصله‌ای بین این خاکریز با خاکریز ناتمام و تکمیل‌نشده وجود دارد. از آنجایی که قبل از روشنایی هوا، بولدوزرها بایستی منطقه را ترک کنند، یگان خودی خاکریزهای به هم متصل شده را اشغال می‌کند؛ اما در این قسمت، عناصری روی آن مستقر نشده‌اند. دشمن با استفاده از تاریکی شب، قبل از رسیدن گروه تأمینی، آن قسمت را اشغال می‌کند.

حالت عجیبی دارم. نمی‌دانم چرا امشب اسلحه ندارم، حتی اسلحه کمری را هم باز کرده‌ام و هیچ سلاحی همراهم نیست. کلاه آهنی در دستم است. دو نفر سرباز مین‌یاب جلوتر از همه حرکت می‌کنند؛ من پشت سرشان هستم. گروه گشتی و با فاصله کوتاهی پشت آنها، لودر و بولدوزر می‌آیند. از خاکریزهای اولی که خودمان اشغال کرده‌ایم، عبور می‌کنیم. از نیروهای خودی از چگونگی وضعیت منطقه سوال می‌کنیم. وضعیت عادی است و خبری نیست. غافل از اینکه مقداری خاکریز به خاکریز اصلی متصل نشده است. فراموش کرده‌ایم تأمین آن خاکریز را برقرار کنیم. مین‌یاب‌ها و گروه تأمینی و لودر و بولدوزرها را در پشت خاکریز اشغال‌شده متوقف می‌کنیم تا منطقه را وارسی کنیم. با دو نفر پیش می‌رویم. مین‌یاب جلوتر از ما حرکت می‌کند تا منطقه را خوب پاکسازی کند و اتفاقی برای ما و بعد برای لودر و بولدوزر نیفتد.

گویی ناخودآگاه کسی به من گفت: «بایست!» یک لحظه می‌ایستم. فرمانده گروه تأمین درجه‌دار است.

ـ جناب سروان خبریه؟

ـ نه!

کلاه آهنی را به سر می‌گذارم و به حرکت ادامه می‌دهیم. مجدداً کلاه آهنی را از سر برمی‌دارم و آن را در دست راستم نگه می‌دارم. بند کلاه در دستم است. همچنان در حرکت هستیم. صدای شلیک گلوله آرپی‌جی7 مرا متوجه خود می‌کند. از بغل ما عبور می‌کند و به طرف بولدوزر می‌رود! اما به آنها نخورد. نتوانستند دقیق نشانه‌گیری کنند. شاید هم هدفشان گروه تأمینی یا ما بودیم. شخصی عراقی هم‌زمان با شلیک آرپی‌جی، از آن سوی خاکریز به طرفم می‌آید. نمی‌دانم چه شد. به طرف خاکریز برمی‌گردم. کلاه آهنی به شدت به سر و صورت آن عراقی برخورد کرده، اسلحه از دستش افتاده، خودش هم به زمین افتاده و ناله می‌کند. اما سریع بلند می‌شود و فرار می‌کند.

بعضی از بچه‌ها به عقب برمی‌گردند. یکی از مین‌یاب‌ها از صدای انفجار بیهوش شده. فکر کردم تیر خورده. نفر دیگر به سرعت به عقب می‌دود. یک نفر دیگر از روی خاکریز بغل دست من درازکش می‌کند. خط سیر گلوله‌های کلاشینکف به صورت رسام از اطراف ما می‌گذرد. فردی که کنار من درازکش کرده، از جا برمی‌خیزد. با سرعت به طرف نیروهای خودی می‌دود. من تنها می‌مانم! بدون اسلحه! کلوخی برمی‌دارم و به آن سوی خاکریز پرتاب می‌کنم. همین حرکت باعث می‌شود دو نفر از افراد دشمن، که آن سوی خاکریز کمین کرده‌اند، فکر کنند نارنجک پرتاب کردم، بلند می‌شوند و فرار می‌کنند. از سمت راست، همچنان آر‌پی‌جی7 و تیراندازی ادامه دارد. با اسلحه کلاشی که روی خاکریز افتاده، شروع می‌کنم به تیراندازی. بعد از شلیک چند گلوله، اسلحه گیر می‌کند. لوله اسلحه پر از خاک بود. اسلحه را به زمین می‌اندازم.

یک گلوله آرپی‌جی7 از نزدیکی من عبور می‌کند و به طرف بولدوزرها می‌رود. یکی ازبولدزرها هنوز روشن است. نمی‌دانم باید چه کار کنم. اگر به عقب بروم، مورد اصابت قرار می‌گیرم. متوجه اسلحه ژ3 افراد خودی می‌شوم که جا مانده. سینه‌خیز به طرف اسلحه می‌روم و آن را برمی‌دارم. لوله آن هم پر از خاک است.

ـ یا علی. با همین اسلحه تیراندازی می‌کنم.

اسلحه را پر می‌کنم. بی‌هدف شروع به تیراندازی می‌کنم. چند نفر از عناصر دشمن بلند شده و فرار می‌کنند. برای اینکه مجدداً برنگردند، رگباری شلیک می‌کنم. باز هم اسلحه گیر می‌کند. خوشبختانه عناصر دشمن منطقه را ترک می‌کنند و تیراندازی قطع می‌شود.

تازه به خودم می‌آیم. روی خاکریز می‌نشینم تا تصمیم بگیرم چه کنم. برخی از عناصر تأمینی در حال برگشت به عقب هستند. فرمانده گردان و فرمانده تیپ و فرمانده لشکر، سه نفری، با یک دستگاه خودرو لندرور، چراغ خاموش به جلو می‌آیند تا وضعیت را ببینند. فرمانده تیپ دید که چند نفر با سرعت از پهلو ماشین آنها عبور می‌کنند. فرمانده گردان و فرمانده تیپ از ماشین پیاده می‌شوند.

ـ کجا میرید؟

ـ دشمن خاکریز رو اشغال کرده.

ـ ستوان آرام کجاست؟

ـ فکر کنیم یا مرده، یا او رو بردن.

فرماندهان با شنیدن این مطالب و دیدن شدت آتش، از همان‌جا به تیپ برمی‌گردند و به فرمانده گردان انتقاد می‌کنند.

ـ من گفتم این فرمانده گروهان رو از اونجا نیار که دو مسئولیت داشته باشه. این چه کاری بود کردید؟ به هر نحوی هست، سریع همین الآن یک دسته بره و لودر و بولدوزرها رو نجات بده.

یک دسته سازمان‌دهی می‌شوند و به جلو حرکت می‌کنند. من روی همان خاکریز دراز کشیده‌ام. با خود فکر می‌کنم به عقب برگردم و یگان را برای ادامه مأموریت جمع و جور کنم. احساس می‌کنم یک نفر روی خاکریز است، اما عناصر دشمن که به عقب رفته‌اند! نگاه می‌کنم. آن مین‌یاب که به زمین افتاده بود و من فکر کرده بودم تیر خورده، بلند شد. با سرعت و بدون توجه به من، به عقب منطقه خودی می‌دود. از اینکه سالم است، خوشحال می‌شوم.

تصمیم می‌گیرم آهسته و سینه‌خیز به طرف نیروهای خودی بروم. همین‌طور که می‌روم، صحبت افرادی توجه مرا جلب می‌کند. بیشتر دقت می‌کنم…

ـ مواظب باشید، آمادگی داشته باشید، به محض اینکه اولین نفر رو دیدین، شلیک کنین.

تصمیم می‌گیرم بدون حرکت روی خاکریز طاق‌باز بمانم. آنها جلو می‌آیند و به من نزدیک‌تر می‌شوند. اسم درجه‌دار را صدا می‌زنم. بلافاصله یک نفر تیراندازی می‌کند، اما به دلیل تاریکی شب، نشانه‌گیری با دقت نیست.

ـ پسر تیراندازی نکن! ستوان آرام هستم.

درجه‌دار سریع پیش من می‌آید.

ـ خدا رو شکر که شما سالمید.

ـ بله، منتها فکر می‌کنم هنوز از افراد دشمن روی خاکریز هستند.

ـ چیکار کنیم؟

ـ باید بریم و خاکریز رو از دستشون دربیاریم. اگه منطقه رو پس نگیریم و روز بشه، خیلی راحت میتونن بقیه خاکریزی رو که ما زدیم از دستمون بگیرن.

چند آرپی‌جی به خاکریز اشغال‌شده شلیک می‌کنیم. آنها هم شروع به اجرای آتش شدید می‌کنند. حدسمان درست است. هنوز دو سه نفری هستند. گروهبان دسته می‌گوید:

ـ اجازه بده من نارنجک پرتاب کنم.

ـ نارنجک نمیرسه.

ـ من پرتاب می‌کنم.

درجه‌دار نارنجک را به سوی آنها پرتاب می‌کند، به آنها نمی‌رسد، اما در مقابلشان منفجر می‌شود. همین انفجار باعث شد آنها پا به فرار بگذارند. سایر عناصر خودی شروع به تیراندازی به طرف آنها می‌کنند. صدای ناله‌ای شنیده می‌شود. یک نفر مجروح می‌شود و عراقی‌ها او را کشان‌کشان می‌برند. عناصر تأمینی منطقه را با دقت وارسی می‌کنند. تعدادی گلوله آرپی‌جی، یک قبضه سلاح آرپی‌جی، چند نارنجک دستی، دو بسته پاکت سیگار و دو قبضه تفنگ کلاشینکف به غنیمت گرفته شد. گروهبان دسته پاکت سیگار را برمی‌دارد.

ـ حداقل از غنیمت عراقی‌ها به ما هم چیزی رسید!

در این فاصله، لودر و بولدوزر به محل هدایت می‌شوند و کار خود را شروع می‌کنند. بقیه عناصر در منطقه‌ای، تأمین ادوات مهندسی را برقرار می‌کنند. من به همراه گروهبان دسته و بی‌سیم‌چی روی خاکریز نشسته‌ایم و وضعیت را به گردان گزارش می‌کنیم. درجه‌دار می‌گوید:

ـ ببینم سیگار عراقی چه مزه‌ای داره!

به محض اینکه سیگار را روشن می‌کند و یک پُک می‌زند، سیگار منفجر می‌شود. صورتش سوخت. یک نخ دیگر را وارسی می‌کنیم. آنها هم پر از باروت است. سریع او را به بهداری منتقل می‌کنیم. قرار شده خاکریز در انتها، در دامنه ارتفاعات تپه چشمه متصل شود. اما به خاطر عملیات فتح‌المبین، به آن مرحله نمی‌رسد. فرمانده گروهان از عروسی برمی‌گردد و در یگان خود مستقر می‌شود. من هم به یگان خودم برمی‌گردم.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده