اجرای پدافند از منطقه هنوز ادامه دارد. پشت خاکریز جلو سنگر هستیم. یک گلوله خمپاره دشمن در نزدیکی سنگرمان به زمین میخورد و منفجر میشود. گرد و خاک و دود منطقه را فرامیگیرد. ترکش به گونه راستم برخورد میکند، اما خودم متوجه نمیشوم. سربازی مقابلم مجروح شده و من به کمکش میروم. سرباز ستایش از داخل سنگر بیرون میآید: ـ جناب سروان! مجروح شدید. دستم را روی گونهام میگذارم. انگشتم داخل دهانم میرود! گونهام سوراخ شده. ترکش زیر لثهام رفته و دندانم شکسته است. من و آن سرباز مجروح به بیمارستان دزفول منتقل میشویم.

بالأخره جلسه تمام شد. به یگان خود برمی‌گردم. یگان از هم پاشیده شده، بیش از 55درصد تلفات داریم، در واقع، یگان از رده خارج شده است. به یگان مأموریت داده می‌شود به منطقه عقب برود تا استراحت و تجدید قوا و بازسازی و سازماندهی کند و دوباره با جذب نیروهای جدید و جایگزین کردن زخمی‌ها و تقویت روحیه برگردد.

حاج آقا تجری در عملیات اول تپه چشمه همراه ما بود و در مرحله دوم نیز مسئول عقیدتی سیاسی لشکر بود. برای شهدا و قدردانی از مجروحان و فداکاری باقیمانده یگان مراسمی برگزار می‌کنیم. پرسنل تجدید قوا می‌کنند. تعدادی از پرسنل را به مرخصی می‌فرستیم. سربازان جدید جذب می‌کنیم و سازماندهی شکل می‌گیرد. ظرف یک ماه یگان دوباره آمادگی خود را به دست آورده و به گردان و تیپ اعلام آمادگی می‌کنیم. از ارکان تیپ برای بازدید وضعیت آمادگی یگان می‌آید و به خاطر آمادگی یگان در این یک ماه، شش ماه ارشدیت تشویقی برای من درخواست می‌کنند. فرصتی پیش آمده و ما آموزش یگان را در منطقه پراکندگی آغاز می‌کنیم. الحمدلله از نظر آموزشی هم پیشرفت خوبی داریم.

بعد از 45 روز به یگان مأموریتی ابلاغ می‌شود:

مواضع پدافندی را در غرب رودخانه کرخه، که قبلاً با ادامه خاکریز تا امتداد جاده قدیمی رودخانه کرخه که به پل هفت دهانه معروف بود، ایجاد شده بود، اشغال کنیم.

چند روزی از ابلاغ مأموریت گذشته است. با چند دستگاه خودرو، شبانه حرکت می‌کنیم. بعد از عبور از پل فلزی کرخه در غرب رودخانه کرخه، به باغ خشک می‌رسیم. مواضع پدافندی را در آنجا اشغال و نسبت به بازسازی و مستحکم کردن سنگرها اقدام می‌کنیم. در سمت چپ ما یگان دیگری مستقر است. تقریباً از جاده آسفالت تا حاشیه رودخانه کرخه. خط یگان از جاده آسفالته به سمت غرب ادامه می‌یابد. دشمن در بعضی از قسمت‌ها حدود یک کیلومتر و در بعضی قسمت‌های دیگر حدود 800-700 متر بیشتر با ما فاصله ندارد. به ما مأموریت داده شد که دائماً گشتی اعزام کنیم و با اعزام گشتی به جلو، وضعیت دشمن را ارزیابی کنیم و بعد ببینیم اگر راهی دارد، دوباره خاکریزی در جلو احداث کنیم و هرچه می‌توانیم فاصله را کم کنیم وحتی به 100 یا 200 متر برسانیم.

شب فرا رسیده است. تیم گشتی را اعزام می‌کنیم. تیم از مواضع پدافندی خود جدا می‌شود. به سمت جلو حرکت می‌کنیم. امتداد جاده آسفالته به سه‌راهی قهوه‌خانه و از آنجا یک راه به سمت دهلران و قسمت غرب جاده به سمت سایت 4 و 5 نیروی هوایی ختم می‌شود. به سه‌راه قهوه‌خانه می‌رسیم. آهسته به جلو حرکت می‌کنیم. یک سرباز عراقی را مشاهده می‌کنیم که از خاکریز خودشان به این طرف خاکریز آمده. یک آفتابه هم دستش است. متوجه حضور ما نشده است. اما به یکباره متوجه می‌شود. آفتابه را می‌اندازد و به پشت خاکریز محل استقرارش فرار می‌کند. بلافاصله همهمه‌ای رخ می‌دهد. ظاهراً بقیه افراد را خبر می‌کند. منطقه‌ای که ما حرکت می‌کنیم، زمین صاف و همواری است. سریع خود را به حاشیه جاده می‌کشانیم. در حاشیه جاده هم پل هست، هم شانه جاده. کمی با مناطق اطراف فرق دارد. می‌شود آنجا پناه گرفت. حدود 200 متر جلوتر، دشمن روی جاده خاکریزی احداث کرده است. یک نفر هم دیده‌بان جلویی در آنجا مستقر است. ما که به طرف جاده می‌آییم، سرباز عراقی فکر می‌کند نیروهای خودشان هستند و پشت سرش می‌آیند. من و گروهبان اوج‌تپه هستیم که نزدیک به هم حرکت می‌کنیم. گروهبان اوج‌تپه که بسیار ورزیده است، دستش را پشت گردن عراقی می‌اندازد و او را با اسلحه‌اش به سمت دیگر خاکریز می‌کشاند. ما پشت خاکریز و روی جاده مستقر می‌شویم. یکی دو نفر دیگر هم به ما می‌پیوندند و بقیه در اطراف جاده، هریک داخل گودال، زیر پل و اطراف جاده پناه گرفته‌اند.

ـ فعلاً کسی حرکت اضافه نکنه!

دشمن تیراندازی شدیدی را شروع کرده و سر و صدا ایجاد شده، اما ما عکس‌العملی نشان نمی‌دهیم. یک اسیر گرفته‌ایم. در واقع، مأموریت خودمان را تکمیل کرده‌ایم. گروهبان اوج‌تپه گردن سرباز عراقی را زیر بغل خود گرفته و اجازه حرکت به او را نمی‌دهد. تیربار سرباز عراقی را من برداشتم. ساکت نشسته‌ایم. وقتی عراقی‌ها با این‌همه تیراندازی می‌بینند خبری نشد، فکر می‌کنند حتماً سرباز بی‌جهت ترسیده و سر و صدا کرده. نیم ساعتی روی خاکریز نشستیم. تیراندازی متوقف شده است. سه نفر عراقی را می‌بینیم که روی جاده آسفالت به طرف خاکریز می‌آیند. ظاهراً قرار است سرباز را تعویض کنند، اما از او خبری نیست. اوج‌تپه دستش را روی دهان سرباز عراقی گذاشته تا سر و صدا نکند. ما هم که عربی بلد نیستیم، حرفی نمی‌زنیم.

ـ شما این اسیر رو بردار و برو عقب. به یکی از بچه‌ها همراه بی‌سیم‌چی بگو بیان پیش من. به بقیه هم بگو سریع سینه‌خیز به عقب برن و زیر یکی از پل‌ها مستقر بشن تا در امان باشن.

یک سرباز به همراه بی‌سیم‌چی آرام پیش من می‌آیند. کنار همان خاکریز درازکش می‌کنند. عراقی‌ها دارند به جلو می‌آیند. اسلحه‌مان را آماده می‌کنیم. تقریباً به 30-25 متری ما می‌رسند که آنها را به رگبار می‌بندیم و هر سه نفر به زمین می‌افتند. دوباره آتش شدیدی در منطقه ایجاد می‌شود؛ به خصوص روی مواضع پدافندی ما. آتش حدود یک ساعتی ادامه دارد.

خیز به خیز خودمان را به عقب می‌کشیم. همین‌طور که در مسیر جاده آسفالت به عقب می‌آییم، در ضلع غربی جاده خودرویی را می‌بینیم که حامل یک قبضه تفنگ106 است. به طرف خودرو می‌رویم. صحیح و سالم است، فقط چرخ‌هایش پنچر شده؛ حتی تفنگش هم سالم است. از عملیات 23 مهر سال گذشته اینجا مانده.

ـ کسی به خودرو دست نزنه، ممکنه تله باشه.

به عقب برمی‌گردیم. شدت آتش این‌قدر در مواضع پدافندی ما زیاد بود که چهار پنج نفرمان مجروح شده‌اند. نتیجه گشتی را به گردان ارسال می‌کنم. در گزارش خود، در مورد خودرو هم می‌نویسم.

دو سه شب که گذشت، به ما مأموریت می‌دهند خودرو را بررسی کنیم که اگر راهی دارد، آن را به عقب بیاوریم. حدود 15 نفر را انتخاب می‌کنیم. فرمانده تیپ، جناب سروان بهنوش را از یگان زرهی موقتاً به گروهان ما مأمور کرده است. من ستوان‌یکم هستم. فرمانده تیپ در جلسه اعلام کرده بودند:

ـ ایشون معاون شماست.

 ادب ایجاب می‌کند به خاطر سن و سالی که جناب سروان بهنوش دارد، او را داخل سنگر خودم بیاورم. ایشان اظهار دارند:

ـ مسئولیت یگان با شماست، ما با هم کار می‌کنیم.

شب که برای گشت می‌رویم، ایشان می‌خواهند با ما بیایند؛ لذا در تیم گشتی مرحله دوم با ما هستند. یک گروه ورزیده از پرسنل را انتخاب می‌کنیم. یک نفر مین‌یاب هم از یگان مهندسی برای وارسی دقیق خودرو می‌بریم تا اگر تله‌گذاری شده، بتواند خنثی کند. حدود 600 متر مسافت طی می‌کنیم و به خودرو می‌رسیم. تا خط دشمن حدود 500-400 متر فاصله داریم. دشمن متوجه حضورمان نمی‌شود. با مین‌یاب خودرو را وارسی می‌کنیم. هیچ تله‌ای در کار نیست. اطرافش هم مین‌گذاری نشده. اما چرخ‌ها پنچر است، زمین اطرافش هم کشاورزی است، به همین خاطر، هل دادن آن کار آسانی نیست. به خاطر اینکه به دشمن نزدیک هستیم، نمی‌توانیم سر و صدا کنیم. اما به هر حال، 15 نفری با هم، می‌خواهیم آن را هل بدهیم. سختی کار تا جاده آسفالت است. هرکداممان گوشه‌ای از خودرو را می‌گیریم.

ـ یا علی.

فاصله تا جاده آسفالت حدود 150 متر بیشتر نیست. مقداری که حرکت کردیم، متوقف می‌شوم. می‌نشینیم. بررسی می‌کنیم که آیا دشمن متوجه ما شده است یا نه. هنوز متوجه نشده است. مجدداً شروع می‌کنیم.

ـ یا علی.

اگر دشمن متوجه می‌شد، اجازه نمی‌داد خودرو را به عقب ببریم. بالأخره خودرو را به جاده می‌رسانیم. در مجموع، 3-2 ساعتی طول کشید تا خودرو را از آن قسمت تا پشت خاکریز خودی منتقل کردیم. وزن خودرو روی رینگ از یک طرف و سنگینی تفنگ106 هم از طرف دیگر باعث شد این فاصله کم این‌قدر طول بکشد. تمام قسمت‌های تفنگ106 روغن‌کاری و پاکسازی شد. به غیر از اینکه مقداری زنگ زده، اما صحیح و سالم است. خودرو هم با چهار حلقه لاستیک و یک باطری آماده به کار شده است.

اجرای پدافند از منطقه هنوز ادامه دارد. پشت خاکریز جلو سنگر هستیم. یک گلوله خمپاره دشمن در نزدیکی سنگرمان به زمین می‌خورد و منفجر می‌شود. گرد و خاک و دود منطقه را فرامی‌گیرد. ترکش به گونه راستم برخورد می‌کند، اما خودم متوجه نمی‌شوم. سربازی مقابلم مجروح شده و من به کمکش می‌روم. سرباز ستایش از داخل سنگر بیرون می‌آید:

ـ جناب سروان! مجروح شدید.

دستم را روی گونه‌ام می‌گذارم. انگشتم داخل دهانم می‌رود! گونه‌ام سوراخ شده. ترکش زیر لثه‌ام رفته و دندانم شکسته است. من و آن سرباز مجروح به بیمارستان دزفول منتقل می‌شویم.

ـ باید جراحی بشه.

48 ساعت در بیمارستان دزفول بستری هستم و بعد به یگان برمی‌گردم. اما آن سرباز به علت جراحت شدید به تهران منتقل می‌شود.

از گردان، مأموریت جدیدی ابلاغ می‌شود.

ـ امکان داره مقداری به دشمن نزدیک‌تر شد و خاکریز رو به جلو منتقل کرد؟

منطقه جنوب وارسی و بررسی می‌شود. حدود 400 متر جلوتر رودخانه فصلی است. اگر خاکریز جدیدی احداث کنیم، فاصله تا دشمن بسیار کم می‌شود، حدود 200-150 متر، و بهتر می‌توان حرکات دشمن را زیر نظر داشت. با گردان و تیپ هماهنگ می‌شود. امکانات مهندسی، لودر و بولدوزر هم فراهم می‌شود. قرار شد خاکریز از حدود 400 متر جلوتر در همان رودخانه فصلی ادامه پیدا کند. قرار است اوایل شب با آمدن افراد تیم مهندسی و لودر و بولدوزر، کار شروع شود.

در ضلع غربی رودخانه کرخه، حوالی ده حسین‌آباد، دشمن بر روی کانال هندلی مستقر است. کشاورزان این کانال را برای آبیاری زمین‌های کشاورزی‌شان احداث کرده بودند. خاکریزی است که در ابتدای حاشیه رودخانه به ارتفاع حدود 4 متر می‌رسد و هرچه از رودخانه به سمت غرب امتداد می‌یابد، از ارتفاعش کاسته می‌شود، به طوری که پس از طی حدود یک تا یک و نیم کیلومتر، ارتفاع آن هم‌سطح زمین اطراف می‌شود. کانال برای دشمن بسیار حائز اهمیت است و عارضه حساسی به شمار می‌آید.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده