تا هنوز (2)
خودم خواستم اگر برق نمی رفت چطور می توانستم نگاهش کنم، وقتی که گفت: «امضاش کردم. اما حالیت باشه که اذن پدر زورکی نمی شه. نه شازده؛ خودم خواستم.»

کورمال کورمال به طرف حیاط رفت و در که به هم خورد صدای گریه اش را شنیدم.

برق همان موقع آمد و صدای مارش رادیو دوباره بلند شد.

منبع:

محمدی، محمدعلی، تا هنوز، 89، انتشارات سوره مهر

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده