خاطرات رزمی(29)
گفت ناهار خوردی؟ گفتم نه. من همه اش پیاده راه رفتم و پیاده آمدم. از توی جاده شن ریزی شده مرزی آمدم که دو طرفش مین بود. گفتند حالا ناهار بخور تا من یک چیزهایی بگویم. گفتم بگو. گفت نه، ناهار نخوری، نمی گویم. ناهار آوردند. یک مقدار کمی خوردیم. گفتم بگو. قضیه را برایم تعریف کرد و گفت ضرابی را میخواستیم بگذاریم توی بالگرد، شهید شد. مثل اینکه پتک بزرگ ده کیلویی توی سر من زدند. دیگر نفهمیدم. مدتی ناراحت بودم و گریه کردم، بچهها دلداری ام دادند.

 

بعد از همه اینها، عراقی‌ها معبرهایی برای گشتی خودشان گذاشته بودند. این معبرها به این شکل بود که معبری از بالای ارتفاعات حمرین تا پایین که ما می‌خواستیم از آنجا حمله کنیم، به اندازه دو نفر گذاشته بودند. دو طرفش سیم خط تلفن کشیده بودند تا نفراتی که از معبر می‌خواهند پایین بیایند یا بروند گشتی رزمی یا گشتی شناسایی، اگر اشتباه کرد و کمی خواست به چپ یا راست برود، به سیم تلفن گیر کند. سیم تلفن تقریباً بالای زانو بود. اینها برای سیم تلفن دستک­هایی زده بودند و از آن معبر می‌رفتند گشتی­هایشان را انجام می‌دادند. تمام شب گشت می‌زدند و بعد می‌رفتند بالا. در این 15 کیلومتر که هدف ما بود، شاید 5 یا 6 معبر از اینها زده بودند. من خودم برای شناسایی رفتم و اینها را دیدم. دو تا را دیدم، بقیه چون در دید عراق بود، نرفتم ببینم. ولی نفرات ما پیدا کرده بودند. دسته­های شناسایی ما اینها را پیدا کرده بودند و معبر خودشان کرده بودند برای حمله به دشمن.

با این وضع شب قبل در کانال­های نزدیک همان جاده نهر عنبر بودیم. جاده مرزی ایران بود، شن­ریزی شده بود. اینها معبرها را پیدا کرده بودند و علامتی گذاشته بودند که اگر شب آمدند، پیدا کنند و از داخل معبر بروند. وقتی ما گفتیم ساعت 7 شب از اینجا دربیایید، بروید سر نقاط عزیمت، هرکس رفت، پشت معبری که داشت ایستاد. تاریک بود. چیزی دیده نمی‌شد. به محض اینکه حمله شروع شد، رمز «یا زینب کبری(س)» در بی‌سیم‌ها گفته شد.

ما هم به همه واحدهای خودمان همین رمز را گفتیم. اینها شروع کردند از همین­جا راه رفتن؛ هیچ ترسی نداشتند، چون می­دانستند معبر یا مینی ندارد. فقط گفتند احتمال دارد اول معبر یکی دو مین و آخر آن هم گذاشته باشند. آنها را هم با سرنیزه پیدا کردند و خنثی کردند. وقتی رفتند بالا دیدند تعداد زیادی بیدار نیستند. حدود ده سرباز بیدارند و بقیه به خوابگاه‌هایشان رفته بودند. بعضی از رزمندگان از پشت آنها آمدند و عراقی‌ها را اسیر کردند یا کشتند. بعد دیدند هر 40-30 متر یک تانک وجود دارد.

بدنه آنها استتار شده بود، یعنی تا بالای بدنه و فقط برجک تانک استتار نبود. اصلاً خود تانک دیده نمی‌شود، خاک ریخته بودند، لوله­ و برجکش دیده می‌شد. در بعضی از آنها هم یکی دو نفر داخل تانک گذاشته بودند. از آهن و فلز سنگر درست کرده بودند. زمین را کنده بودند، داخل و رویش کیسه شن چیده بودند و رویش تیرآهن گذاشته بودند و مجدداً کیسه شن و خاک ریخته بودند. اگر خمپاره هم روی آن می‌خورد، خراب نمی‌شد. چند نفر را مأمور کردند تا این نفرات را اسیر کنند. داخل سنگرها رفتند و نارنجک کشیدند. گفتند یا تسلیم می­شوید، یا بیاندازیم؟ همه گفتند الدخیل الخمینی. همه را اسیر کردند و تعداد کمی کشته شدند. بعد با ما تماس گرفتند که ما منطقه خودمان را پاکسازی کردیم. چه کار کنیم؟ گفتیم راست ما خود برادر قربانی دارد عمل می‌کند و مسئول منطقه است، ممکن است اشتباهی با هم درگیر شوید. شما گردش به چپ کنید تا آخر ارتفاعات حمرین که 15 بود، پاکسازی کنید. حالا که وضع به این ترتیب است، عراقی‌ها هم در سنگرهایشان خوابیده­اند، بروید داخل سنگرها و اسیرشان کنید و بیاورید پایین­تر از خاک عراق، داخل خاک ایران. اینها هم این کار را کردند. فقط واحدی که از ارتش جمهوری اسلامی ایران، یعنی لشکر21 حمزه و برادران سپاهی، برادر زین‌الدین فرمانده تیپ17 علی­ابن ابی‌طالب (ع) بود، حمله کرده بودیم. چون واحدهای دیگر که قرار بود بیایند حمله کنند، حتی دو گردان خودمان و دو گردان دیگر سپاه نتوانستند بیایند. از 4-3 کیلومتر سیلاب که مثل دریا شده بود، نتوانستند عبور کنند. دشمن هم هوشیار نشد، اینها هم تیراندازی نکردند که عراقی‌ها بیدار شوند. بعد رفتند بالای سر دشمن، آنجا سه چهار تپه بود و همه را پاکسازی کردند.

نرسیدن نیروها اصلاً مشکلی ایجاد نکرد، چون اگر می‌رسیدند، آن طرف­تر را پاکسازی می‌کردند. اینها هم حدود یک گردان 1000 نفری ارتش بود، 500-400 نفر هم برادران سپاهی بودند. تا صبح دشمن را از ارتفاعات حمرین که 15 کیلومتر هدف ما بود، اسیر کردند و گرفتند. آخر رسیدند به تپه 160 که آن را هم تخلیه کردند و فقط تپه 190 ماند. آن بلندترین ارتفاع در همان 15 کیلومتر بود. وقتی به آنجا رسیدند، صبح شده بود. عراقی‌ها بالای آن آمده بودند و دیگر نمی‌توانستند با آنها درگیر شوند و اسیرشان کنند.

با ما تماس گرفتند. گفتیم شما محاصره­شان بکنید، خودتان سنگر درست کنید و آماده باشید. دائم تیراندازی کنید، ول نکنید تا اینها فرار کنند. حتی بخواهند فرار هم بکنند، بزنید و نگذارید فرار کنند تا ما شب اینجا را هم پاکسازی کنیم. من با جناب حسنی‌سعدی تماس گرفتم. گفت هیچ اشکالی ندارد. یا شما خودتان این کار را بکنید، یا من یک گردان کماندو از تکاوران دارم که بیکارند، همه اینها را می­فرستم شب با هم کمک کنید، شما هم واحدهایت آنجاست، با آتش به اینها کمک کنید. آن یکی را هم شب از عراقی‌ها تخلیه کنید و پس بگیرید. گفتیم چشم. شب، جناب حسنی‌سعدی آن گردان را فرستاد. بچه‌های خودمان هم خیلی علاقه داشتند در این پاکسازی شرکت کنند. به همه واحدهایمان که بالا بودند، گفتیم روی این تپه آتش اجرا کنید. آتش اجرا کردند و اینها رفتند بالای تپه. عده­ای فرار کردند، عده­ای تسلیم شدند و عده­ای هم کشته شدند. آن تپه را هم در شب دوم پاکسازی کردیم.

جناب سرهنگ نیکفرد، معاون عملیاتی و افسر رکن3 تیپ بودند، سرهنگ2 بودند. جناب سرگرد صارم‌پور افسر رکن2 تیپ1 لشکر21 حمزه و جناب سروان نصری افسر مهندسمان، جناب سروان ضرابی افسر عملیات گردان138 بود. عصای دست ما بود. هرجا که کسی نمی‌توانست برود، ضرابی می­روفت. ما چند نفر با هم هماهنگی کردیم تا فردا صبح به جلو برویم. صبح زود بلند شدیم و ماشین را آماده کردیم. نفرات هم آماده شدند. راه افتادیم. گفتیم هر ماشین از ماشین دیگر 100 تا 150 متر فاصله بگیرد. چون زمین این­قدر صاف نبود که بیشتر فاصله بگیریم. بخصوص از نهر عنبر تا بالای ارتفاعات حمرین، زمین در اثر رفت و آمد خودروها جاده شده بود.

 من جلو افتادم و حرکت کردیم. پشت سر من نیکفرد، پشت سر او، ضرابی، پشت سر ضرابی هم نصری حرکت کردند. من هوای عقب ستون را هم داشتیم. می­دیدم همه دارند می‌آیند. دشمن هم هیچ دیدی در آنجا به ما نداشت. وقتی تا بالا می‌رفتیم، حدود 7-6 کیلومتر که می‌رویم، جنازه کشته­های عراقی، که در محور نهر عنبر به حمرین کشته شده بودند، کنار جاده افتاده بود. 5-4 نفر بودند، دو یا سه نفرشان سیاه‌پوست بودند. به بالای تپه رسیدیم. همین­طور که بالا می­روی به خط­الرأس می­رسی، خط‌الرأس را رد می­کنی، پشت همان جاده مرزی که مرز ما و عراق است، می­رسی. جاده مرزی درست در خط­الرأس نظامی بود. خط­الرأس نظامی باید ارتفاع را رد کنی، کمی که پایین­تر بروی که صاف باشد، جاده مرزی می­گذارند. عراق هم از آن جاده استفاده می‌کرد. به آن جاده رسیدیم. دیدیم لودر جناب سروان نصری دارد خاکریز می­زند. درجه­دارش جلو آمد و گفت: اینجا خودروها که بالا می­آمدند دیده می‌شدند و عراق می‌زد. ما داریم اینجا خاکریز می­زنیم که دیگر عراقی‌ها دید نداشته باشند. نصری به من رسید و گفت: جناب سرهنگ! من بمانم بالای سر اینها که خاکریز را درست بزنند. بعد بروم هرجا که همین­طور است و عراق دید دارد، جلویش را بگیریم. گفتم باشد.

در نتیجه، نصری از ما جدا شد. حدود 200 تا 300 متر آمدیم. من هر وقت برای بازدید می‌رفتم، خودم پشت فرمان می­نشستم. چون سرباز راننده نمی­دانست کجا باید تند برود و کجا یواش برود. به طور کلی نظرم این بود که وقتی به خط می‌رویم، حتماً خودم پشت فرمان بنشینم، چون بعضی مواقع که گلوله می‌زدند، سرعتم را تند می‌کردم، ولی اگر سرباز بود می­ترسید. سرعت گرفتم و تپه را رد کردم. نیکفرد که پشت سر من بود، دید ماشین من را می­زنند، منتها یکی به دره سمت چپ می‌خورد، یکی به راست. ضرابی به او می­رسد. می­گوید جناب نیکفرد، جناب سرهنگ دارد می‌رود واحدهای من را بازدید کند، من زودتر می­روم که به او برسم تا اگر مشکلی در آنجا هست، به من بگوید، شما پشت سر من بیاد.

 او هم می­گوید عیبی ندارد، برو، ولی مراقب باش. جناب سرهنگ را زدند، ولی نخورد. اگر کنارش می‌خورد، ترکش­ها به او اصابت می‌کرد، ولی چون دره بود، به دره خورد و ترکش نگرفت. حواست باشد، آنجا را زدند. ضرابی هم خودش پشت فرمان نشسته بود. ایشان با سرعت از تپه بالا می‌آید. افسر شجاع و زحمتکشی بود. چون عمان هم با هم در جنگ چریکی­ها شرکت کرده بودیم، هرچه من یاد گرفته بودم او هم یاد گرفته بود. سریع از تپه بالا می‌آید. وقتی عراقی‌ها دیدند آن دو گلوله به هدف نخورد، دومرتبه نشانه‌گیری کردند. نشانه­یابی کردند که وسط تپه را بزنند. وسط تپه را دو تانک می­زند، دو گلوله به پشت جیپ جناب سروان ضرابی می‌خورد. جناب سروان ضرابی پشت فرمان بود و جناب سروان بیات هم سمت راست نشسته بود. دو سرباز هم همراهشان بود. گلوله تانک به پشت بیات می‌خورد و یک ترکش از پهلویش درمی‌آید و به پهلوی ضرابی می‌خورد. بیات همان­جا شهید می‌شود و ضرابی هم به شدت مجروح می‌شود. سربازها هم به شدت مجروح می‌شوند.

 نیکفرد و گروهبانش به نام شاه­محمدی، درجه‌دار رکن3 تیپ1، در ماشین بودند، بی‌سیم­چی هم داشتند. فوری به بالای تپه می‌آیند، جنازه­ها را از جیپ پایین می­آورند. ضرابی را هم که نفس می­کشید و زنده بود پایین می­آورند. یک آمبولانس از آن طرف می‌آید. اما آمبولانس را هم می­زنند و مجروحین هم به همراه راننده آمبولانس شهید می‌شوند. من رد شده و رفته بودم، صدای تیر را بعداً شنیدم. گفتم اگر خدا بخواهد اینها ان­شاءالله می‌آیند. من برسم واحدها را بازدید کنم ببینم چه کار کردند، نکند عراق پاتک کند. رفتم دیدم خدا را شکر همه مستقر شدند، سنگر درست کردند و رفتند داخل سنگرهای عراقی‌ها، مزغل درست کردند طرف عراقی‌ها و مستقر شده بودند. با خود فکر کردم اگر جیپ را ببرم، می­زنند. جیپ را همان­جا در گودالی گذاشتم. راننده هم پهلویش ماند. من با بی‌سیم­چی، دو نفری پیاده راه افتادیم از اول ارتفاعات حمرین تا 15 کیلومتر آخر باید برویم. چون من که بالا بودم تپه190 که مانده بود، دیدم برادران ارتشی و سپاهی و گردان تکاوری که جناب حسنی‌سعدی فرستاده بودند، عراقی‌های مستقر در تپه190 را به شدت زیر آتش گرفتند و می‌خواهند آن تپه را از لوث وجود عراقی‌ها پاکسازی نمایند و رزمندگان اسلام نیز به رزمندگان­مان کمک آتشی می‌دهند و با توجه به درگیری­ها ما هم در سنگر توپخانه‌های تخلیه شده عراق موضع گرفتیم. خوشبختانه توپخانه‌ها را خالی کرده بودند، سنگرهایی که داشتند مثل چادر بود، خیلی بزرگ نبود، ولی ده نفر داخلش جای می­گرفتند.

من و بی‌سیم­چی و چند نفر دیگر از رزمندگان در این آتش خیلی شدید حدود یک ربعی داخل یکی از این سنگرها مستقر شدیم. چند نفری از رزمندگان خودمان از آنجا به دشمن تیراندازی می‌کردند تا تپه190 پاکسازی شد و با گرفتن تعدادی اسیر عراقی تمام ارتفاعات حمرین به خاک کشورمان بازگشت. در مسیر بازپس گرفتن ارتفاعات حمرین مشغول بودیم و بازدید هم می‌کردم. هرجا می‌رفتم یک سوال می‌کردم و جواب می­گرفتم. مثلاً به کسی که درست سنگر نگرفته  تذکر می‌دادم. اصلاً فراموش کردم همراهانی داشتم که نیامدند.

از آن طرف جناب نیکفرد مجروحین را داخل ماشین خودشان می­گذارد و پای هلی‌کوپتر می­گذارد. پد هلی‌کوپتر نزدیک سنگرهای پیش­ساخته پادگان عین خوش، پشت تپه بود. هم از این طرف، عین خوش جلویش را گرفته بود، هم آن تپه، در نتیجه، آنجا برای بالگردها پد خوبی درست کرده بودند که مجروحین را به بیمارستان برسانند و یا به فرودگاه دزفول برای اعزام به بیمارستان­ها کشور ببرند. شهید ضرابی به جناب نیکفرد می‌گفت به صورت من آب بزن، سیلی بزن تا خوابم نبرد. خیلی خوابم می‌آید. می­ترسم بخوابم و دیگر بیدار نشود. این عین عباراتی بود که ضرابی به نیکفرد گفته بود و ایشان به من گفت. خدا همه شهدا را بیامرزد.

من تا آخر ارتفاعات حمرین رفتم. بی‌سیم ما خراب شده بود. هرچه بی‌سیم می‌زدیم کسی جواب نمی‌داد. هرکسی هم به ما بی‌سیم می‌زد، نمی‌توانستیم جواب بدهیم. مجبور بودیم بدون بی‌سیم و بی­خبر از آنها و واحدها تا آخر رفتیم. آخرین قسمت آن ارتفاعات را دیدیم. دیدیم عراق هرچه از این منطقه دستش آمده، یعنی از دهات اینجا، شهرها، همه اثاث مردم را جمع کرده و در سنگرهایشان آورده بودند. بعد رفته بودند به کارخانه­ها. این­قدر از این مواد اولیه دستمال کاغذی، یک لوله­ای است به اندازه یک بشکه که این مواد اولیه دستمال کاغذی است. اینها را آوردند، جایی که بالگرد می‌خواست بنشیند، دور تا دور چیده بودند تا بالگردشان بنشیند.

شاید 100 تا از این لوله­ها و تیرآهن و گونی برای سنگرهایشان. هرچه دستشان آمده بود غارت کرده بودند و به سنگرهایشان آورده بودند. من یک دفعه خواب­نما شده بودم. قبل از اینکه بیایم عملیات حمرین را انجام بدهم، شاید 10 یا 20 روز قبل از اینکه به عین خوش بیایم، ارتفاعات حمرین را در خواب دیده بودم. همین­طور که الآن می­دیدم. یکی به من گفت از این ارتفاعات حمرین که می­آیی به زمین مسحطی برمی­خوری که وسطش دره است، آن طرفش میدان مین و سیم خاردار و میله­های خورشیدی است که برای تانک درست می‌کنند. میله­های خورشیدی که مثلاً میله میله به هم جوش می‌دهند و می­چسبانند، تانک می‌رود روی آن و شنی تانک پاره می‌شود. نترس، جاده­ای که می‌رود داخل دره، از دره می­آیی چم‌سری، جاده عراقی مین هم ندارد. تو می‌توانی تا چم‌سری بیایی!

چطور شد این را در خواب دیدم، نمی‌دانم. من که اینجا نیامده بودم، برای شناسایی هم نیامده بودم. به هر حال بدون اینکه ترسی داشته باشیم، رفتیم. آن منطقه که قرارگاه لشکر یا تیپ عراقی‌ها بود، یکی دو سنگر هم دیدیم. برابر همان خوابی که دیده بودم، رفتم توی دره و دره هم جاده عراقی بود. از جاده عراقی، پیاده با بی‌سیم­چی رفتیم تا چم‌سری. چم‌سری دو راه دارد، یک راه می‌آید پهلوی پل چیخواب. از پل چیخواب هم جاده آسفالت است که از عین خوش می‌روند به دهلران. اگر ماشین داشته باشد از پل عبور می‌کند، گردش به چپ می‌کند و به موسیان می‌رود و به قرارگاه ما که در نهر عنبر بود، می‌رود.

یک جاده هم اگر با ماشین بخواهی بروی، کمی بالا می­روی، 3-2 کیلومتری باید بروی، گردان131 ما که احتیاط بود آنجا مستقر بود. احتیاط را به کار نگرفته بودیم. گفتم حالا بروم گردان131 یک ماشین بگیرم، یا از جاده آسفالت عین خوش ـ دهلران به پاسگاه خودمان بروم که کمی راه زیادی است، یا از چم‌سری بیایم و بروم از جاده شن­ریزی شده خودمان، جاده مرزی درست کرده بودیم، از اول پل ربوط تا بیاییم به نهر عنبر که پاسگاه ما است و جاده است. جاده سرتاسری است. از 60-50 کیلومتر جلوتر تا برود به مرز ایران و عراق این جاده هست. به پاسگاه­های سمیه و پاسگاه­های دیگر ادامه دارد. سرتاسر این منطقه که ما با عراق هم‌مرزیم ادامه دارد. سه کیلومتر پیاده رفتیم.

 جناب سرهنگ حافظیان، فرمانده گردان131 بودند. گفتم یک ماشین بدهید ما برویم پاسگاهمان، ماشینمان خراب شده و ماندیم. یک جیپ آوردند و دادند. من خودم نشستم پشت فرمان و بی‌سیم­چی هم صندلی عقب. آمدیم. خبر نداشتم که ضرابی شهید شده. بی‌سیم هم خراب شده بود. ولی چون هدف­ها را گرفته بودیم، خوشحال بودم. آمدیم چم‌سری، دیدیم برادران سپاه، دو طرف همان جاده­ای را که من می‌خواهم بروم، دارند مین­یابی می‌کنند و چند مین هم درآوردند. پرسیدند کجا می­روی؟ گفتم می‌خواهم بروم نهر عنبر. گفتند این جاده مین دارد، ما داریم مین­یابی می‌کنیم و این مین­ها را درآوردیم. گفتم وسطش مین دارد؟ گفتند نه، ما پیدا نکردیم.

ما ماشین را انداختیم وسط جاده. بعضی جاها هم آب افتاده بود، باید می­آمدیم از کنار می‌رفتیم. ولی ما از همان آب و گِل رفتیم تا نهر عنبر. صحیح و سالم. ساعت 5/3 بعدازظهر بود، رفتیم توی سنگرمان. دیدم بچه‌ها نشستند، ولی کمی پَکَرند. جناب نیکفرد گفت: چرا بی‌سیم‌ها را جواب نمی‌دادی؟ گفتم والله بی‌سیم ما خراب شده بود، ما بی‌سیم نداشتیم و فکر هم نکردم که از واحدها بی‌سیم بگیرم و تماس بگیرم. گفت ناهار خوردی؟ گفتم نه. من همه­ اش پیاده راه رفتم و پیاده آمدم. از توی جاده شن­ریزی شده مرزی آمدم که دو طرفش مین بود. گفتند حالا ناهار بخور تا من یک چیزهایی بگویم. گفتم بگو. گفت نه، ناهار نخوری، نمی­گویم. ناهار آوردند. یک مقدار کمی خوردیم. گفتم بگو. قضیه را برایم تعریف کرد و گفت ضرابی را می‌خواستیم بگذاریم توی بالگرد، شهید شد. مثل اینکه پتک بزرگ ده کیلویی توی سر من زدند. دیگر نفهمیدم. مدتی ناراحت بودم و گریه کردم، بچه‌ها دلداری­ام دادند.

قضیه ضرابی مشکل ما را زیاد کرد. در این مدت هم یک پی.ام.پی به پل چم‌سری زدند، یک پل پی.ام.پی هم بالاتر زدند. رکاس و واحدهای ما، گردان140 ما از پل رکاس عبور کرد و آمد آن طرف رودخانه. گردان131 احتیاط ماند. گردان140 روز بعدش به ما رسیدند و ملحق شدند. واحدهای برادران ارتشی و سپاهی هم از پل چم‌سری عبور کردند و آمدند آن طرف. منطقه ارتفاعات حمرین و فاصله بین حمرین تا ارتفاعات78 که حدود 15-10 کیلومتر فاصله بود، پاکسازی کردند. اوایلش را پاکسازی کردند نه تا آخر، با هم الحاق حاصل کردیم.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده