آرام سخن بگو(8)
اواخر سال57 است. در مناطق مختلف، تعدادی افراد ناراضی به عنوان ضدانقلاب جمع شدهاند. در بعضی از شهرها، به ویژه کردستان، خرابکاریهایی انجام میدهند. ما در چنین شرایطی، در داخل پادگان و بدون تجهیزات و وسایل و سلاح و سرباز حضور داریم. تعدادی از سربازان که فراری شده بودند، نیامدند.

تعدادی از فرماندهان هم یا اعدام و یا برکنار شدند. تعداد دیگری نیز هنوز در زندان هستند. به من گفتند:

ـ شما سرپرست این گردان باش.

البته هنوز گردانی شکل نگرفته. از همین گردان140، تنها تعداد 6-5 نفر درجه‌دار و 3-2 نفر افسر باقی ماندند. پرسنل کادر خیلی کم هستند. اغلب افسران و درجه‌داران به خاطر کارهایی که در حکومت نظامی انجام داده بودند، زندانی هستند.

اجازه می‌دهند هرکس در هر شهرستانی که می‌خواهد تقاضای انتقالی بدهد. در واقع، من با دو نفر دیگر از پرسنل کادر در این یگان تنها هستیم. اسمش گردان است، اما کلاً سه نفریم با 80-70 نفر سرباز.

***

فعالیت ضدانقلاب در کردستان شدید شده است. بعضی از شهرها را واقعاً تصرف و پادگان‌ها را غارت می‌کنند.

فروردین 58 است که امام فرمانی صادر می‌کنند:

ـ ارتش باید با تمام ساز و برگش رژه برود.

***

نیمه اول سال58، با سی درصد استعداد سازمانی و با سربازان آموزشی، تیپ شکل می‌گیرد و کم‌کم گردان فرمانده گردانی پیدا می‌کند. افسر دانشکده افسری‌دیده، باید اول شغل فرمانده دسته داشته باشد، اما بالإجبار من فرمانده گروهان می‌شوم. فرمانده دسته‌ای به همان مانور علی‌آباد قم و چند روز حکومت نظامی و گردنه قوچک ختم شد. سه افسر دیگر هم هستند که بعد از فارغ‌التحصیل شدن به واحد ما آمدند، حتی دوره مقدماتی رسته‌ای هم ندیدند. به علت ضرورت و نیاز به پرسنل در گروهان‌ها تقسیم می‌شوند. با آمدن این سه افسر جدید، من افسر قدیمی‌تر اینها می‌شوم. در واقع، آنها سال2 هستند و من سال3.

مهرماه است که دیگر یگان ما آن گردانی شد که می‌خواستیم. از گردان‌های دیگر یک گردان را منحل می‌کنند، تا گردان ما کامل شود. آموزش‌ها را شروع می‌کنیم. کامل شدن گردان هم‌زمان با فرمان حرکت ارتش به کردستان است.

***

گردان138 شکل سازمانی خود را پیدا می‌کند. من فرمانده گروهان یکم هستم. مأموریت داریم با سه فروند هواپیمای سی130 از فرودگاه مهرآباد به سنندج برویم. پادگان لشکر28 سنندج در محاصره است. ضدانقلاب آنجا را محاصره کرده است. خبر رسیده که یکی از فرماندهان فداکار لشکر را زنده زنده پوست کنده‌اند.

بانه یکی از شهرهایی است که یک پادگان ژاندارمری دارد و هنوز سقوط نکرده و در حال مقاومت است. اما می‌گویند دارد سقوط می‌کند. همه نیروی شهربانی در این پادگان جمع شده‌اند و از آن پادگان کوچک دفاع می‌‌کنند.

مأموریتمان این است:

به فرودگاه سنندج می‌رویم، از آنجا به پادگان. سپس ما را بابالگردبه پادگان بانه می‌برند؛ به دلیل وجود ضدانقلاب، از راه زمین تقریباً غیرممکن است. قبل از ما، یگان دیگری جهت تقویت پادگان سنندج اعزام شده. به فرودگاه سنندج رسیدیم. ما اولین گروهان هستیم، از هواپیمای اول پیاده می‌شویم. نفراتمان سلاح دارند، اما هنوز مهمات را میان پرسنل تقسیم نکرده‌ایم. هواپیمای دوم هم به زمین می‌نشیند. افراد در حال پیاده شدن هستند. ما هم هنوز اطراف فرودگاه هستیم. یک‌باره چند گلوله خمپاره در اطراف ما به زمین می‌خورَد. تنظیم تیر می‌کنند که فرودگاه را بزنند. هواپیمای دوم که تخلیه شد، بلافاصله متفرق می‌شویم.

ـ هرکی یه جان‌پناه بگیره. پشت ساختمون یا هر جای دیگه‌ای جان‌پناه بگیره.

تعدادی را انتخاب می‌کنیم و بهشان مهمات می‌دهیم. یکی دو جا تیربار مستقر می‌کنیم. تا وقتی ما هنوز آتش باز نکرده‌ایم، گاهی گلوله خمپاره پرتاب می‌کنند. به نظر می‌آید یکی دو قبضه بیشتر در اختیارشان نیست، اما احتمال دارد تقویت بشوند. وقتی ما به طرفشان آتش باز می‌کنیم، آتش آنها کم می‌شود. بالأخره چند دستگاه اتوبوس در اطراف فرودگاه برای جابه‌جایی ما آماده می‌شوند. ساعت 11 صبح به سنندج رسیده بودیم، اما می‌مانیم تا هوا تاریک شود.

ـ اگه بخواهید در روز از شهر عبور کنید، احتمال داره براتون کمین گذاشته باشند.

با اتوبوس‌ها و اسکورت شهربانی به سمت پادگان حرکت می‌کنیم. در طول مسیر دانش‌آموزانی را می‌بینیم که وسط خیابان نشسته‌اند. جلو ماشین ما را می‌گیرند. فرمانده گردان جناب سرهنگ [مرحوم سرتیپ] سلیمانجاه هستند، با یکی دو نفر از بزرگ‌ترها صحبت می‌کنند. با شهری جنگ‌زده روبه‌رو هستیم. مردم از داخل منازل خود و از پشت پنجره‌ها، ما را تماشا می‌کنند. بچه‌ها متفرق می‌شوند، راه باز می‌شود و بدون درگیری وارد پادگان می‌شویم و شب را در پادگان سپری می‌کنیم.

با دو فروندبالگردشنوک، به عنوان اولین یگان، باید به بانه برویم. من دسته اول را سوار می‌کنم و خودم هم با همین‌ها حرکت می‌کنم. در پادگان بانه تقریباً آتش‌بس است. خوشبختانه درگیری هم نیست. بعد از ما، بقیه دسته‌ها هم به ترتیب وارد می‌شوند. گروهان ما تکمیل شده. پادگان در قسمت جنوب‌غربی شهر بانه قرار دارد. در ضلع غربی پادگان، ارتفاع قله آربابا است. فرمانده گردان تأمین درب ورودی ضلع غربی پادگان را به من محول کرده است. قرار شد سه تا گروهان از گردان، پادگان را به صورت دایره‌ای، به خود تقسیم کنند و مواضع پدافندی را تهیه و اشغال کنیم؛ یعنی به صورت پدافند دایره‌ای حفاظت کنیم. تعدادی از عناصر ژاندارمری و شهربانی هم از شهر به پادگان منتقل شده‌اند و زیر امر گردان قرار گرفته و قسمتی از مواضع پدافندی به آنها سپرده شده است. در ضلع غربی پادگان، قله آربابا قرار دارد که مشرف به پادگان و قله در خارج از پادگان است، اما نقطه بسیار حساسی است که اگر دست ضدانقلاب بیفتد، پادگان کاملاً محاصره می‌شود و می‌توانند هر جنبنده‌ای را داخل پادگان با تیربار بزنند. تصمیم گرفتیم اولین جایی که اشغال می‌شود، قله آربابا باشد. من افسر 22 ساله‌ هستم و بقیه افسران گروهان یکی دو سالی از من کوچک‌تر هستند. این گروهان توسط سه افسر جوان دیگر در سه دسته سازماندهی شده‌اند: فرماندهان دسته ستوان رسولی، ستوان نزاکتی و ستوان رحیمی هستند. فرمانده گردان، سرهنگ2 بهروز سلیمانجاه، تصمیم می‌گیرد قله آربابا را به گروهان من واگذار کند.

ـ شما بایستی با یک دسته اونجا و همچنین قسمت ضلع جنوب‌غربی پادگان رو تأمین کنید.

درب ورودی در قسمت غربی و حاشیه اطراف آن نیز به گروهان من محول شد و سایر قسمت‌های پادگان هم به دو گروهان دیگر.

رفت وآمد به قله آربابا فقط پیاده و به حالت کوهنوردی ممکن است. ارتفاع آن حدود 2250 متر است. تنها راه رسیدن به قله،بالگرداست. یک فروندبالگرد214 برای شناسایی اطراف و همچنین تدارک یگان مستقر در قله داخل پادگان است. موقعیت یگان‌های ما در داخل پادگان طوری است که نمی‌توان غذا طبخ کرد و امکانات آشپزخانه‌ای نداریم، چون هنوز امکانات گردان به طور کامل به پادگان بانه منتقل نشده و امکانات داخل پادگان هم به سرقت رفته و ما هم امکانات آشپزخانه را با خودمان نیاورده‌ایم. بایستی به پرسنل روی قله جیره خشک، با امکانات ابتدایی و سنتی، مثل چراغ والر، بدهیم تا برای خودشان غذا درست کنند.

اطراف پادگان سنگری وجود ندارد. با تلاش پرسنل، برای سلاح‌هایی سنگین مثل خمپاره81 میلی‌متری و تفنگ106 سنگر درست می‌کنیم. روی قله آربابا سنگرهای بدون سقفی هستند که به صورت کانال با هم در ارتباطند. اوایل پاییز است و هنوز برف و باران شدیدی نباریده. اما زمستان با دمای هوایی که گاه به منفی 25 درجه می‌رسد، با امکانات کمی که داریم، بسیار طاقت‌فرساست.

بچه‌هایی که روی قله مستقر هستند، گله گوسفندی را می‌بینند. مشخص می‌شود که چوپان آن از عوامل ضدانقلاب است و گله بهانه‌ایست برای رسیدن به قله. ما هم از داخل پادگان گله را می‌بینیم. از یگان مستقر در قله پرس و جو می‌کنیم.

ـ خبر خاصی نیست. چند وقتیه اینجا گله‌های گوسفند چرا می‌کنند.

گله به ارتفاع بالایی می‌رسد. چوپان گله دختری است با لباس محلی. دو نفر مرد هم همراه او هستند. فرمانده مستقر در قله گزارش می‌کند. به او ابلاغ می‌شود:

ـ از چوپان بخواهید گله رو از منطقه دور کنه.

اما چوپان با طرح دوستی وارد می‌شود.

ـ اگه بخواهید من می‌تونم گوسفند یا شیر بهتون بدم.

چون آنجا به بچه‌ها جیره خشکه داده می‌شد و مجبور بودند خودشان غذا درست کنند، تصمیم می‌گیرند یک گوسفند بخرند. همین بهانه‌ای می‌شود برای شروع صحبت با چوپان.

ـ شما اینجا چند نفرید؟ اینجا زمستون سختی داره، چطور می‌خواهید اینجا به مأموریتتون ادامه بدید؟ من اینجا چند ساله که گله‌داری می‌کنم.

شب‌ها دیگر گله را برنمی‌گردانند. سربازها هم هنوز توجیه نبودند که اینها عناصر اطلاعاتی دشمن هستند. بعدها متوجه شدیم که این دختر در اصل تهرانی و از منافقین است. به ما که داخل پادگان هستیم از این ارتباط و داد و ستد گزارشی نمی‌دهند. روزی بالگرد نفت و آذوقه می‌برد تا به قله تحویل بدهد. پس از بازگشت، خلبان نزد من آمد.

ـ این کله‌پاچه و نصف لاشه گوسفند رو رسولی [فرمانده یگان قله] داده برای شما بیارم.

ـ روی اون قله اینها از کجا اومده؟!

ـ مثل اینکه یک گله گوسفند اون اطراف چرا می‌کنه. چوپان هم به اینها فروخته، چون ارزون بوده، اینها هم خریدن.

چون هوا سرد است، می‌شود گوشت را دو سه روزی نگه داشت. یک روز برای صبحانه کله‌پاچه را بار گذاشتیم و به همه پرسنل و همچنین فرمانده گردان کله‌پاچه دادیم. فرمانده گردان از دیدن کله‌پاچه تعجب می‌کند:

ـ کله‌پاچه از کجا آوردید؟

ماجرا را برایش تعریف می‌کنیم.

ـ نکنه اینا نفوذی باشن و بخوان بچه‌های ما رو اون بالا مسموم یا اذیت کنن! حتماً بررسی کنید.

ـ نه!

فرمانده گردان به خلبان اشاره می‌کند:

ـ آماده شو بریم یک گشتی بزنیم.

با فرمانده گردان، سواربالگردمی‌شویم و شروع به گشت‌زنی می‌کنی. گله را می‌بینیم که خیلی نزدیک قله پخش است و مشغول چرا. دو نفر را می‌بینیم که کمی پایین‌تر، روی تخته سنگی نشسته‌اند. یک نفر دیگر هم بالاتر از آنها، چوب‌دستی به دست، نزدیک قله است.

ـ آرام! این کلکه. اینها اومدن تا بچه‌های شما رو به تور بندازن.

بالگرد روی قله نشست. فرمانده گردان دستور می‌دهد همه جمع شوند.

ـ حواستون باشه. حضور گله گوسفند نشانه خوبی نیست. اینا اومدن تا از شما اطلاعات بگیرن. بهشون اخطار کنید که گله رو ببرن در حاشیه و حق ندارن روی ارتفاع بیارن. بعد از این هم هیچ‌کدوم از شما حق ندارید با اینا ارتباط برقرار کنید.

بعد رو به رسولی گفت:

ـ شما افسر جوان و کم‌تجربه هستید. برای اینکه مطمئن بشید اینا دنبال چی هستند، اطلاعات غلط بهشون بده. مثلاً اگر پرسیدند چند نفرید؟ بگو 150 نفریم، همه سنگرهامون تونل ماننده و تونل‌ها هم خیلی محکمه. سلاح سنگین هم داریم. قراره تانک هم به اینجا بیاریم.

صحبت‌ها تمام می‌شود و ما به سمت پادگان حرکت می‌کنیم. بچه‌ها به سنگرهایشان می‌روند. فرمانده قله به چوپان اعلام می‌کند که گوسفندها را از آن منطقه خارج کند. گفت‌وگویی هم با هم می‌کنند:

ـ شما چند وقته گله‌داری می‌کنی؟

ـ چند سالی هست، ساکن بانه هستم. شما اینجا چند نفرید؟ اینجا زمستون سرد و سختی داره.

ـ تعداد ما خیلی زیاده. چون می‌دونیم اینجا زمستون خیلی سخته، تمام صخره‌ها را با مته کندیم و سوراخ‌هایی درست کردیم که مشکلی نداشته باشیم. به زودی تانک و سلاح‌های دیگه هم میاریم.

ارتفاع سنگی است و کندن سنگر به این سادگی‌ها نیست. بردن وسایل سنگرکنی و پوشش سقف سنگر هم کار ساده‌ای نیست. حتی نمی‌دانیم سنگرها را با چه چیزی باید بپوشانیم. به هر حال، بعد از این گفت‌وگوها، رسولی به چوپان می‌گوید:

ـ شما حق ندارید تو این منطقه باشید. از داخل پادگان به ما اعلام کردند با گلوله خمپاره و توپخانه اطراف اینجا رو می‌زنن. اگه گله رو نبرید، هم گله از بین میره، هم امکان داره خودتون از بین برید.

منافقین از ترسشان گله را می‌برند. چند روز بعد، خمپاره‌های 120 میلی متری، چند قبضه توپ، توپ سبک 105 میلی‌متری و یک آتشبار توپخانه به پادگان آوردند. فرمانده گردان دستور می‌دهد آنها را ثبت تیر کنند، تا اگر زمانی لازم شد، بتوانیم یگان مستقر در قله را پشتیبانی آتش کنیم. به همین خاطر، آنها دیگر جرأت نکردند به آنجا بیایند.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده