عملیات محرم
در تاریخ 13/7/1361 نامه­ای از لشکر آمد که برابر امریه قرارگاه کربلا، تیپ1 لشکر21 حمزه از زیر امر لشکر21 حمزه خارج گردیده و زیر امر قرارگاه قائم (عج) قرار می­گیرد. واحدهایی که تیپ1 داشتند آن موقع گردان131 پیاده به فرماندهی سرکار سرهنگ حافظیان، گردان140 پیاده به فرماندهی سروان (شهید) نوردی افسر عملیات گردان، برای اینکه سرهنگ دماوندی در پاسگاه زید، دشمن به بالای زانویش تیر زد و این پایش نزدیک بود قطع بشود، رفته بود برای معالجه و گردان بدون فرمانده گردان بود، جناب صیادشیرازی یک سروانی به نام سروان نوردی را داده بود به لشکر21 حمزه، لشکر هم داده بود به تیپ1 لشکر21 حمزه، به عنوان فرمانده گردان برای گردان140 پیاده که ایشان هم در همین عملیات محرم در حال دیده­بانی از دشمن و پیدا کردن معبر برای حمله به دشمن، دوربین هم دستش بود، تیر خورد و همان­جا شهید شد.

گردان138 پیاده به فرماندهی سرهنگ2 اکبر بخشایی، گردان327 توپخانه کمک مستقیم تیپ1 به فرماندهی سرگرد حاج‌سلطانی، گردان توپخانه مختلط بود، یعنی فقط یک نوع توپ نداشت، دسته1 دژبان از گروهان دژبان لشکر، گروهان1 از گردان آماد و ترابری پشتیبانی لشکر، دسته مخابرات از گردان مخابرات لشکر21 حمزه به سرپرستی سرگرد مخابرات صالح­مهر، افسر مخابرات تیپ1 که ایشان هم یکی از افسرانی بود که در آن چادر که من دعا می‌کردم، حضور داشت. امیر هم شد. بعد از جنگ تحمیلی و بازنشستگی، فوت کرد؛ گروهان1 بهداری از گردان بهداری پشتیبانی لشکر، گروهان2 تعمیر و نگهداری از گردان تعمیر و نگهداری پشتیبانی لشکر، رسد آماد و ترابری پشتیبانی لشکر و تیپ1 لشکر21 حمزه.

در سه مرحله راهپیمایی، اداری و تاکتیکی بعضی جاها نزدیک به مواضع دشمن می‌شدیم، موقع آمدن از اهواز به عین خوش و مجبور بودیم حالت تاکتیکی بگیریم، آماده‌باش بدهیم، همه اسلحه­هایشان را پر بکنند، آماده تیراندازی یا به هواپیما یا به خود دشمن باشند. در سه مرحله راهپیمایی و تاکتیکی هر مرحله در یک روز، یعنی امروز مثلاً گردان131 می­آمد، فردا هم نوبت گردان140 بود، پس­فردا گردان 138، الی آخر. ظرف سه روز همه این واحدها را ما از خرمشهر به عین خوش فرستادیم.

آنجا یک محلی است به نام شیخ­قوم. همه را بردیم در شیخ­قوم و امامزاده عباس که با هم پنج کیلومتر فاصله داشتند مستقر کردیم. پشتیبانی­ها و خدمات پشتیبانی­ها در دشت عباس و تاکتیکی­ها در شیخ­قوم. شیخ­قوم پنج کیلومتر با قرارگاه قائم فاصله داشت، یعنی برای اینکه واحدهای ما یک­جا جمع نشوند و دشمن هم بمباران کند، ما پنج کیلومتر فاصله گرفتیم. رفتیم خودمان را به جناب سرهنگ منوچهر دژکام، فرمانده قرارگاه قائم، معرفی کردیم تا پس از شناسایی­ها و بررسی­های محورها و کسب آمادگی لازم عملیات محرم را به شرح توضیحات داده شده در دستور عملیاتی علیه دشمن کشور جمهوری اسلامی ایران شروع کنیم.

پس از استقرار کامل در مناطق تعیین­شده، برابر برنامه آموزشی، آموزش­های خود را در همان منطقه ادامه دادیم و همچنین در مورد مأموریت آتی قرارگاه قائم، ازجمله تیپ1 لشکر21 حمزه، یگان‌های شناسایی خود را از منطقه عملیات مورد نظر آغاز نمودند. با توجه به اینکه یگان‌های دشمن در ارتفاعات حمرین مستقر بودند، لذا به منطقه شیخ­قوم دید نسبتاً دوری داشتند. آن هم موقعی که عصرها آفتاب از پشت سر آنها به روی ما می­تابید، آنها جنوبی بودند، ما تقریباً شمال­شرقی بودیم. دشمن با توجه به دیدی که داشت، منطقه شیخ‌قوم را زیر آتش توپخانه‌های دوربرد خود قرار می‌داد.

خوشبختانه این آتش‌های پراکنده و دوربرد دشمن چندان خسارات و ضایعات و تلفاتی به یگان‌های خودی نداشت و شناسایی و دیده­بانی به خوبی پیشرفت می­نمود، تا اینکه یگان سپاه پاسداران نیز به منطقه وارد شد و تیپ17 علی ابن ابی‌طالب (ع) قم به فرماندهی برادر زین‌الدین یگان ادغامی تیپ1 لشکر21 حمزه شد و نیز در منطقه شمالی قرارگاه تیپ1 مستقر گردیدند و آموزش­ها و شناسایی­ها هم ادغامی و هم جداگانه انجام می­گرفت. بعضی­ها را ادغامی انجام می‌دادیم، بعضی­ها جدا بود. در جلسات مشترک بین دو تیپ طریقه ادغام، باز نمودن معبرهای لازم و تک با یگان‌های تک­ور و تیپ مذاکره می‌شد. شناسایی­ها انجام شد، جلسات قرارگاه قائم نیز مطرح می‌شد. نحوه انجام پیشرفت در باز کردن معبرها و راه­های نفوذی به دشمن در قرارگاه قائم به طور کلی مذاکره می‌شد تا فرماندهان در جریان پیشرفت انجام شناسایی­ها قرار گیرند.

شناسایی­ها انجام شد و از کامل بودن آنها اطمینان حاصل شد. ادغام یگان‌های ارتش و سپاه هم دسته­ای بود، یعنی یک دسته از برادران سپاه، یک دسته از برادران ارتش دوتایی با هم حرکت می‌کردند و به دشمن تک می‌کردند. ادغام دسته­ای در هر گردان مورد توافق قرار گرفت. یعنی اینکه دسته پیاده ارتشی با دسته پیاده سپاهی هرکدام با حفظ فرماندهی و مخابرات خود، یعنی دسته ارتشی با فرمانده خود و دسته سپاهی هم با فرمانده خود، منتها در بعضی کارها که مشکلاتی پیش می­آمد دو فرمانده با هم هماهنگی می‌کردند، مشورت می‌کردند و آنچه که قبول می‌کردند، انجام می‌دادند. لذا آموزش­های ادغامی و شناسایی­ها ادامه پیدا کرد، محور تک­ور هر گردان ادغامی مشخص گردید. طرح­های عملیاتی قرارگاه قائم(عج) به یگان‌ها ابلاغ گردید و پس از بررسی­های لازم قرارگاه قائم نیز مانند سایر یگان‌ها آمادگی خود را جهت اجرای عملیات به قرارگاه کربلا اعلام نمود.

ما همیشه هرجا می‌رفتیم، علاوه بر اینکه دشمن را شناسایی می‌کردیم، معبرها را شناسایی می‌کردیم، منطقه را هم شناسایی می‌کردیم. یعنی آدم تعیین می‌کردیم، می‌فرستادیم. می‌گفتیم برو ببین این منطقه­ای که می­گویند نهر عنبر چشمه دارد آنجا، به چشمه­اش هم می­گویند نهر عنبر چه چیزهایی وجود دارد که ما از آنها استفاده کنیم؟ تعداد زیادی مأمور می‌کردیم، از درجه‌داران، از افسران، حتی بعضی مواقع که کم می­آوردیم، از سربازان می­فرستادیم. فرستاده­ای داشتیم، رفته بودند به چشمه نهر عنبر و در چشمه نهر عنبر اولاً شنا کرده بودند. رفته بودند داخل چشمه، دو نفر با هم بودند، شنا کرده بودند و گفته بودند، اینها می­گویند نهر عنبر، ما رفتیم داخلش به هوای نهر عنبر، این هم بوی گاز می‌داد، هم آبش گرم بود، آن­موقع منطقه گرم بود و خلاصه هیچ نهر عنبر نبود! نهر غیر عنبر بود.

یاد همه شهدای رزمندگان اسلام گرامی باد. چون همه مثل اینکه از یک تن بودیم، مثل اینکه از یک جسم بودیم، مثل اینکه از یک جان بودیم. هرکدامشان برای ما عزیزند. ولی یک نفر بیشتر خاطرم هست، فامیل هم نبودیم، نسبتی هم نداشتیم، با هم هم­رزم و همکار بودیم، او را مثل خودم حس می‌کردم. حس می‌کردم هرچه که من درباره این جنگ تحمیلی و رزم با کفار بعثی فکر می‌کنم، او هم مثل من فکر می‌کند و در حقیقت عصای دستم بود. وقتی که حمله محرم را انجام دادیم، به سبب بارانی که آمده بود و سیلی که درست شده بود، سدّ خاکی شکسته بود و همه منطقه را آب فراگرفته بود، تعداد زیادی از نفرات واحدها و امکاناتشان را سیل برده بود و نتوانستند آن شب درست و حسابی خودشان را آماده کنند و حمله کنند.

خداوند به من واقعاً یک حس بخصوصی داده که در هر کاری کمی بیشتر از این جسم زمینی­ام فکر می‌کنم. یکی دو روز قبل از اینکه این حمله را انجام بدهیم ـ حمله محرم را ـ سروان سید طاها ضرابی، که افسر عملیات گردان138 تیپ1 لشکر21 حمزه بود و شهید شده، آمد و به من گفت جناب سرهنگ رزمی، من در منطقه چم‌سری بازدید می‌کردم، که می‌خواهیم از آنجا عبور کنیم و به دشمن حمله کنیم، به کانال­هایی برخوردم که عراق برای روز مبادا کنده. روزی که ما بخواهیم به حمرین حمله کنیم، تانک، نفربر و خودرو همراهمان باشد، از دویرج که گذشتیم بیاییم به دامنه ارتفاعات حمرین برسیم، دامنه ارتفاعات حمرین 150-100متر مانده، در منطقه نهر عنبر که سمت راستش با 8-7 کیلومتر می‌خورد به شهر موسیان و با 15-10 کیلومتر فاصله می‌خورد به سه­راهی چم‌سری و پاسگاه چم‌سری، کانال‌هایی کنده اند که این کانال­ها زیادند. حدود 15کیلومتر کانال کنده اند، منتها یک­جا نه. یک کانال 1000 متری کنده­اند، یک فاصله بین این دو قرار داده و یک کانال 1000 متری دیگر مثل همان کنده­اند، باز هم یک فاصله داده­اند که یک تانک، یک خودرو، یک لودر یا بولدوزر بتواند از اینجا رد بشود، دومرتبه کانال کنده­اند؛ همین­طور تا برسد به چم‌سری که حدود 15 کیلومتر است. طریقه کانال هم این­طور بوده که از اول شروع کرده با شیب ملایم حدود هفت متر پایین رفته. یعنی اول با شیب ملایم می‌رود مثلاً فرض کن در 10 متر با شیب ملایم می‌رود و هفت متر گودی کانال را کنده، عرض این کانال هم حدوداً 6 تا 7 متر است. یکی کنده و یک راهرو گذاشته که تانک‌های خودش از آنجا بتوانند عبور کنند، دو مرتبه کانال کنده بودند. همه کانال ها شبیه هم بودند. 16-15 کانال کنده. ما در تپه‌های عین خوش بودیم الآن، می‌خواهیم به حمرین حمله کنیم که عراق آنجا مستقر است. فاصله ما از اینجا تا آنجا اقلاً 16-15 کیلومتر است. باید هوا تاریک باشد تا نفرات ما راه بیفتند و برسند پای تپه های حمرین، خب خسته و کوفته هستند، با این ارتفاعی که شما می­بینید و با این میدان مین و سیم خاردار و مسائل دیگر، اگر از این تپه­ها بالا برویم و دشمن را از بالای تپه­ها پایین بکشیم و یا اسیر کنیم، رزمندگان اسلام خسته می‌شوند، راه دور است، شب است،ممکن است عوضی بروند و خیلی کار مشکلی است، من فکری کردم. گفتم می­گویی چه کار کنیم؟ گفت من می­گویم که یک شب مانده به حمله، ما در تاریکی واحدهامان را بیاوریم، بفرستیم داخل این کانال­ها. بهشان هم بگوییم امشب تا صبح و از وقتی که می­آیید داخل کانال­ها، آتش روشن نکنید، سروصدا نکنید، آواز نخوانید، کارهای غیرمعمولی انجام ندهید تا تک ما برای فرداشب کشف نشود. بعد که از اینجا درآمدیم، دیگر هیچ­کس حال و حوصله شلوغ کردن ندارد و همش به هدف فکر می‌کند. گفتم ضرابی عجب فکر خوبی کردی، خدا حفظت بکند، خدا ان­شاءالله خودت و خانواده­ات را در کنف حمایتش نگه دارد، چیزی گفتی که اصلاً من دنبال این کار می­گشتم، منتها حقیقتاً به اینجاها برنخورده بودم. من با امیر دژکام، فرمانده قرارگاه قائم، صحبت می‌کنم. بعد اگر ایشان اجازه دادند می­آیم تا باهم برویم، با خود امیر دژکام اینجا را ببینیم، و اگر ایشان موافقت فرمودند، یک روز قبل از حمله شبانه بیاییم واحدها را اینجا و در این کانال­ها مستقر کنیم، اما یک شرط دارد. گفت چه شرطی جناب سرهنگ؟ گفتم شرطش این است که شما خودت رئیس رکن3 گردان138 و برادر زین‌الدین هم فرمانده تیپ17 علی­ابن ابی‌طالب (ع) باهم ادغامیم، دوتایی باهم باید جنگ کنید. از برادر زین‌الدین هم قول بگیری که آنها هم نفراتشان انصافاً به خاطر اسلام یک شب سروصدا نکنند، آتش روشن نکنند، شلوغ نکنند،تا عراقی ها نفهمند. چون آنها بالای تپه هستند، تپه هم بلند است. حمرین بلندترین ارتفاعات آن منطقه است و مشرف به جاده دهلران است و دائم جاده دهلران را هرکه از اینجا می­آمد و می‌رفت، عراقی ها می‌زدند و امان نمی‌دادند که رد بشود، با آن تانک‌ها و توپ‌هایی که بالای حمرین گذاشته بودند. باید عراقی‌ها نفهمند که آنجا هستیم، ما فرداشب با 150 یا 200 متر فاصله از دامنه ارتفاعات حمرین درمی­آییم، همه سرحال و خوب، خسته هم نیستند، از راه دور نیامدند، حمله می‌کنند به عراقی‌ها. گفت من که قول می‌دهم و می­دانم برادر زین‌الدین و فرمانده گردان او هم که با ما هم­گردان است و ادغامی کار می‌کنیم، قول می‌دهد، شما حتماً دنبال این کار باش. من شبانه رفتم پیش امیر دژکام، فرمانده قرارگاه عملیاتی محرم و با او صحبت کردم. برادر خرازی، معاون عملیاتی قرارگاه محرم و برادر امیر دژکام هم فرمانده ارتشی عملیات قرارگاه محرم بودند. برادر خرازی نبود، امیر دژکام بود. صحبت کردم. گفت رزمی می­ترسم اینها زیر قولشان بزنند، شلوغ بکنند و آنها متوجه بشوند و اصلاً نتوانیم حمله بکنیم. گفتم ما با آنها صحبت می‌کنیم و آنها را قانع می‌کنیم، ولی باید به خدا هم توکل بکنیم؛ ان­شاءالله از اینها هم باید قول بگیریم. من صبح می­روم آنها را ببینیم. البته صبح با آنها صحبت نمی‌کنم، زیرا ممکن است تا غروب خبرش پخش بشود. غروب که اینها می‌خواهند بروند، می­روم صحبت می‌کنم که دیگر اینها با کسی هم تماس نداشته باشند. گفت باشد. فردا صبح من کجا بیایم؟ گفتم بیایید چشمه نهر عنبر، بغل پاسگاه نهر عنبر. ما، هم خودم و معاون عملیاتی تیپ، برادر عزیزم جناب سرهنگ علی­بخش نیکفرد و جناب سرگرد صارم‌پور افسر اطلاعاتمان و جناب سروان ضرابی رکن3 گردان138 آنجا هستیم، با شما داخل این کانال­ها می‌رویم، 3 تا 4 کانال را بازدید می‌کنیم، اگر موافقت فرمودید و واقعاً مشکلی نداشت ما شب قبل بیاییم آنجا. گفت باشد. ما صبح با این افسرها به سرچشمه نهر عنبر آمدیم. 50 متر آن‌طرف­تر پاسگاه دیده بانی قبلی نهر عنبر بود که عراق زده بود و خرابش کرده بودند. رفتیم آنجا، کمی در دید دشمن بودیم. برای اینکه دیده نشویم مجبور شدیم دولا دولا برویم و سرمان را خم کنیم، بالأخره رفتیم داخل اولین کانال. همین­طور که عرض کردم با شیب ملایم می‌رود داخل، بعد 7 متر گودی و حدود 7 متر هم عرض کانال را کندند. عراق خاکش را طوری خوابانده بودند که آدم تا 10 متری یا 5 متری نرسد، متوجه نمی‌شود اینجا کانال است، این هم خاکش است و کانال­ها برای خروج از آن با شیب ملایم از محل خروج بالا می‌آیند تا به سطح زمین برسند. عراقی‌ها خوب خاک را خوابانده بودند که اصلاً مشخص نبود. جناب دژکام گفت این خوب است؛ دومی را رفتیم گفت بهتر شد؛ سومی را رفتیم بهتر شد؛ چهارمی، پنجمی رفتیم؛ بعد یکی از این افسران، شاید همان شهید ضرابی بود ـ خدا رحمتش کند خیلی جانسوز در همین عملیات شهید شده اند ـ گفت خب دیگر نرویم، همه همین­طورند. گفتند چرا؟ گفتیم ما چند نفر اسلحه داریم؟ من گفتم من یک کلت دارم. آن یکی­ها هم هرکدام گفتند ما هم یک کلت داریم، هیچ­کس هم تفنگ نداشت و هیچ تأمینی هم با خودمان نبرده بودیم تا قضیه لو نرود. گفت اگر به کانال بعدی رفتیم و دو نفر عراقی با تفنگ بلند شدند و گفتند یاالله تسلیم بشوید، ما که تسلیم­بشو نیستیم، با کلت هم که با اینها بجنگیم بالأخره ممکن است تعداد آنها زیادتر باشد. گفتیم خب دیگر نمی‌رویم. مشت نمونه خروار است، بقیه هم مثل همین است. آمدیم و با بچه‌ها درمیان گذاشتیم. همه ای­والله گفتند. ما هم به آن جناب سروان ضرابی ای­والله گفتیم. گفتیم خدا تو را به جای فرشته هم نفرستاده باشد، از نظر لطفش تو را فرستاده که ما را از چنین چیزی باخبر کردی که این کانال­ها پیروزی ما را تکمیل می‌کند ان­شاءالله. بعد برگشتیم و آمدیم. بالأخره آمدیم نهر عنبر، سوار ماشین شدیم. داخل ماشین صحبت­هایمان را کردیم و قرار شد یک روز قبل از حمله، یعنی اگر فرداشب قرار حمله باشد، ما امشب در تاریکی، گردان138 پیاده لشکر21 حمزه و گردان برادران سپاهی ادغامی گردان138، جمعاً دو گردان، شامشان را بدهیم، خودروهایشان را بنزین بزنیم، فشنگ و تفنگشان را بردارند، بار مبنای مهماتشان را بردارند و در تاریکی شب، چراغ خاموش به نهر عنبر ببریم و از آنجا ببریم توی کانال­ها، یک گردان ارتشی کانال اول، یک گردان سپاهی هم­ادغامی­اش نیز همان کانال اول. چهار گردان داشتم که قرار شد هر گردان ارتشی با گردان برادران سپاهی­شان که با هم ادغام بودند در این کانال­ها بگذاریم. قبل از اینکه این کار را بکنیم، در منطقه­ای که دور از دشمن بود با همه­شان صحبت کردیم تا اینها بدانند و توجیه بشوند. اول گفتیم در زمان قبل از انقلاب، انضباط زوری بود، طاغوتی بود. مثلاً به یک سرباز می‌گفتند الآن پیاده باید برود تا دزفول، دیگر او حق نداشت بگوید نمی­روم، نمی­توانم و پایم درد می‌کند، ولی حالا که الحمدلله ما زیر پرچم اسلام هستیم و دین مبین اسلام هستیم، انضباط ما اسلامی است و زور هم به کسی نباید بگویند، هرکسی هم بگوید خلاف کرده، به اینها بگوییم انضباط ما اسلامی است. ما از شما خواهش می‌کنیم برای تقریباً یک شب و یک روز، یعنی حدود 20 ساعت، یک انضباط اسلامی از خودتان نشان بدهید که همه بفهمند که الآن دیگر انضباط اسلامی است، نه اینکه ما از اینجا گذاشتیم و رفتیم شما بزنید و برقصید و آواز بخوانید و دشمن هم از اینجا بفهمد که در این کانال­ها آدم آمده، بیاید همه را شهید یا اسیر و یا مجروح کند. ما خواهش می‌کنیم در اینجا 22-20 ساعتی اصلاً سروصدا راه نیاندازید. برای قضای حاجت، کانال بزرگ است، بدهید چاله­ای بکنند، دور تا دورش چادری بکشید و از این برای قضای حاجت استفاده کنید، بیرون نروید. تانکر آب برایتان آوردیم و گذاشتیم، پر از آب است. آفتابه هم خود واحدها آوردند، مشکلی از این لحاظ نداریم. برایتان غذای پخته و داغ می­آوریم. ضمن اینکه یک مقدار غذای اضطراری می­دهیم که اگر غذا کمی دیر آمد، اگر کسی گرسنه­اش شد، از این غذای اضطراری هم بخورد. نان هم به موقع به شما می­رسانیم و هر حاجتی هم دارید بگویید، ما برایتان بیاوریم. فقط خواهشمان این است که انضباط اسلامی داشته باشید و سروصدایی نکنید که آنها بفهمند و همه این زحمات به هدر برود. شما از خرمشهر آمدید تا اینجا، یک عده از لشکر خرم‌آباد از خرم‌آباد آمده­اند، لشکر برادر خرازی از اصفهان آمده، لشکر5 از مشهد آمده، لشکر برادر باقری و شهرهای اطراف آن آمدند. زحمت کشیدیم تا دشمن را از اینجا بیرون کنیم. حالا یکم سروصدای شما همه چیز را لو ندهد. همه گفتند چشم، مطمئن باشید و قول می­دهیم. رزمندگان را اوایل شب اینجا مستقر کردیم و به فرماندهانشان سفارش کردیم تا همه امکانات لازم را برایشان فراهم کنند، حتی اگر اضافه بر جیره غذایی، غذا خواستند به آنها بدهند، حتی اضافه بر اینها میوه یا خرما هم بدهند و مشکلات تدارکاتی نداشته باشند. جناب عسگری، خدا رحمتش کند، سرش درد می‌کرد که برای رزمندگان اسلام کاری انجام دهد. از دزفول کلی خرما و هندوانه و خربزه و حتی بستنی برای اینها خریده و آورده بود. صبح فردا هوا صاف و آسمان بدون ابر و خیلی خوب بود ولی از ساعت 5/1-1، ابر آمد و طوفان و رگبار شروع شد. باران شروع شد. آن مناطق بارانش سیل‌آسا است، وقتی بارندگی شدید شروع می‌شود، خدا شاهد است برف پاک­کن لندکروز با آن سرعت بالایش قادر نیست شیشه را پاک بکند تا راننده جلویش را ببیند. در نتیجه راننده مجبور است بزند کنار تا باران تمام یا کم بشود و بتواند برود. آن روز ظهر هم باران شروع شد. حالا بعضی از واحدها اشتباهی مرتکب شده بودند، آمدند تمام خودروهایشان و دیگ­های آشپزخانه­ و مهمات و آمبولانس و خودروهای جیپشان و هرچه که باید نزدیکشان باشد را برده بودند زیر پل­ها. یک پل چهل دهانه بود روی رودخانه چيخاب که جاده آسفالته دزفول به دهلران از آن پل نمی­گذشت، ولی برای عبور از جاده آسفالته دو راهی جاده عین خوش به چم‌سری به روی رودخانه چیخواب که ابتدا شمالی جنوبی بود و سپس به داخل رودخانه دویرج می­ریخت، عراق پل چهل دهنه­ای ساخته بود از لوله­های قطور و دهانه­هایی درست کرده بود که یک زیل روسی می‌توانست از زیر دهانه آن رد بشود. این پل برای عبور از رودخانه چیخواب بود. با توجه به اینکه این پل چهل دهانه بزرگ داشت، لذا می‌شد مقدار آب و سیلاب و قدرتش را تخمین زد. وسایلی که آنها در زیر این پل گذاشته بودند را سیل برد. برای عملیات زیر پل را پر کرده بودند، جعبه­های مهمات را زیر پل گذاشته بودند. تا باران شروع می‌شد آنهایی که کمی اطلاعات داشتند یا تجربه داشتند، فوری رفته بودند اغلب را بیرون کشیده بودند. ولی بعضی­ها یادشان رفته بود، نیاورده بودند و سیل اینها را برده بود! حتی تعداد زیادی از نفراتی را که داخل نیزارهای بلند بغل پل چم‌سری مخفی شده و نشسته بودند تا موقع تک برسد و تک بکنند، سیل برده بود، تعدادشان هم بیش از 100 نفر بود. همه رزمندگان خیس شدند، لباس و بارانی­ و وسایل و مهمات و تفنگ­هایشان همه خیس شدند و غذای بعضی­ها را هم سیل برده بود. این بارندگی تا ساعت 3 تا 4 بعدازظهر ادامه داشت.

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده