21 بهمنماه است. فرماندهان اعلام همبستگی میکنند. همه را داخل پادگان احضار میکنند. البته ما تازه از گردنه قوچک برگشتهایم و داخل پادگان هستیم. مردم به پادگانها هجوم بردهاند و اسلحهها را به غارت بردهاند. میدانیم که اینها هدف خاصی دارند. ـ اینهایی که اومدن فقط دنبال اسلحهان، به هیچی کار ندارن، به دنبال مقاصد خاصی هستن.

تعدادی هم دنبال وسایل دیگری مثل اورکت و کیسه خواب و ماشین و… هستند. البته ماشین‌های سواری خیلی محدود است. دو نفر شیشه ماشین فرمانده تیپ را شکستند و ماشین را بردند. حتی اورکت‌های سبزرنگ آمریکایی که داشتیم و به خشکشویی جلو در ورودی پادگان داده بودیم را هم برده بودند. داخل خشکشویی هیچ‌چیز نبود. ما چند نفری هستیم که تماشاگر این صحنه‌ها هستیم. مردم پادگان را ترک می‌کنند و هرکدام وسیله‌ای را با خود می‌برند. اجازه ترک پادگان را به خود نمی‌دهیم.

به پارکینگ می‌رویم تا خودروهای شخصی‌مان را جلو دفتر گروهان بیاوریم که جلو دیدمان باشد تا آسیب نبینند. دوستم خودرو شخصی ندارد، اما با هم به پارکینگ می‌رویم. تعدادی از مردم وسایل داخل خودروها را می‌برند! سریع لباس‌های نظامی را از تنمان خارج می‌کنیم و لباس‌های شخصی‌مان را از صندوق عقب برمی‌داریم. لباس شخصی دوستم که هم‌محلی هم هستیم، داخل صندوق ماشین من است. سوار خودرو می‌شویم و جلو دفتر گروهان می‌آییم. چند نفری می‌خواهند خودرو را ببرند.

ـ این ماشین صاحب داره.

چون با لباس شخصی هستیم، فکر می‌کنند ما هم از خودشان هستیم، به همین خاطر رها می‌کنند و می‌روند. ما فقط تماشاچی هستیم! افراد خاصی فقط دنبال اسلحه و مهمات هستند. به اسلحه‌خانه که می‌رسند درب را می‌شکنند. تمام اسلحه‌ها از کلت کمری تا سلاح سنگین، داخل اسلحه‌خانه است. مردم آنها را با خودشان می‌برند. رفیقم می‌گوید:

ـ بیا بگیم این دو تا اسلحه مال ماست و از اینها بگیریم.

اسلحه‌های کوچک قشنگی هستند. سلاح سازمانی هستند.

ـ این رو به ما بدید. این اسلحه‌ها مال ماست.

ـ مگه شما نظامی هستید؟

ـ نه بابا! این قشنگه، بدید به ما.

ـ حالا ما می‌بریم، بعداً بیایید جزو ما، میدیم بهتون.

دیوار ضلع شرقی پادگان را کاملاً خراب کردند. دیوار شرکت مخابرات را که به داخل پادگان راه داشت، خراب کردند و از آنجا اسلحه‌ها را بیرون می‌دهند. تعدادی از مردم انقلابی برای حفظ پادگان آمدند جلو درب ورودی و مستقر هستند. با دوستم از پادگان بیرون می‌رویم. شیشه خودرو را پایین می‌کشم. یکی از مردم می‌پرسد:

ـ شما؟

ـ ما داخل پادگان بودیم. چیزی گیرمون نیومد. اما تعدادی دارن از اون سمت اسلحه‌ها رو می‌برن.

ـ چی؟!

ـ تعدادی دیوار رو سوراخ کردن، دارن اسلحه‌ها رو می‌برن.

همه هجوم می‌برند به آن سمتی که ما گفتیم. کلاً سه چهارتا اسلحه‌خانه بود که تخلیه کردند. فقط یک اسلحه‌خانه هنوز دست نخورده بود که دست اینها افتاد.

***

داخل شهر شور و هیجان خاصی حکم‌فرماست. مردم شادی می‌کنند. هرکس اسلحه‌ای به دست گرفته و تیراندازی هوایی می‌کند.

***

اوایل اسفندماه است. از رادیو اعلام کردند پرسنل به پادگان‌ها برگردند. ما هم برمی‌گردیم و خود را معرفی می‌کنیم. پادگان در اختیار انقلابیون است. یکی دو روز گذشت که به ما تحویل دادند و رفتند. دستگیری‌ها شروع شده است.

15-10 روزی بیشتر نگذشته که ما طبق فرمان امام(ره) به پادگان‌ها برگشته‌ایم. تا الآن از یگان ما فقط فرمانده گردان را بازداشت کرده‌اند. آن سرباز هم با وقاحت تمام به پادگان آمده. فرمانده گروهان را هم هنوز نگرفته‌اند.

آقای کشمیری نامی به همراه چند نفر دیگر با یک ماشین لندرور می‌آید. وقتی وارد پادگان می‌شود، از آن جلو اطلاع می‌دهند کشمیری آمد. بعدها در بمب‌گذاری نخست‌وزیری نقش داشت. رعب و وحشتی در دل پرسنل انداخته بود. لیستی به همراه دارد. جلو هر گردان اسمی را می‌خوانند و سوار مینی‌بوس می‌کنند و می‌برند. دلاوری و بهادری را هم دستگیر کردند. کشمیری اسم من و ستوانی که همراهم بود و یکی از درجه‌داران را می‌پرسد. لیستی در دستش است. نگاهی به آن می‌اندازد:

ـ نه، اینا نیستن.

سروان بهادری سفارش خانمش را به من می‌کند. خودش می‌داند چه وضعیتی دارد.

ـ این سوئیچ. خانمم تو ماشین و جلو درب ورودیه. اگه می‌خواد جایی بره، برسونش. رانندگی بلد نیست.

جلو در می‌روم. سوئیچ را برمی‌دارم. خانم بهادری داخل ماشین نشسته. خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم که شوهرش را گرفتند.

ـ وضعش چطوره؟

ـ متأسفانه این‌قدر که من می‌دونم، وضعش خرابه. فکر نمی‌کنم دیگه جان سالم به در ببره.

کمی گریه می‌کند:

ـ اون موقع بهش گفتم خودت رو آلوده نکن؛ منتها گوش نکرد.

ـ من خونه‌تون رو بلد نیستم. شما الآن می‌خوایید کجا برید؟

ـ دفتر آیت‌الله طالقانی.

ـ دفترشون رو بلد نیستم.

ـ من بلدم.

داخل ماشین می‌نشینم و حرکت می‌کنیم. نیم ساعت سه ربعی طول می‌کشد تا از دفتر آیت‌الله طالقانی بیرون بیاید. نامه‌ای از ایشان گرفته به این مضمون که «این خانواده را می‌شناسد. اگر شوهر ایشان خطایی کرده، با بررسی دقیق به جرمشان رسیدگی شود.»

ـ لطفاً من رو به منزل برسونید. من به برادرم زنگ می‌زنم، فردا میاد و نامه رو می‌بریم.

البته دیگر به فردا نرسید!

آقای بهادری خیلی ترسیده بود و وحشت داشت. با لکنت زبان صحبت می‌کرد. وقتی با من حرف می‌زد، می‌لرزید. قد کوتاهی داشت، اما ابهتی داشت که چشمگیر بود. می‌گفتند نصفش توی زمین است؛ چنین هیبتی داشت. ولی وقتی دستگیر شده بود و داخل ماشین نشسته بود و از پشت شیشه با من صحبت می‌کرد، می‌لرزید. احساس کرده بود وضعش خراب است. در بازجویی گفت در جریان میدان مولوی مقصر نیست. سربازی داشتیم که از ما حرف‌شنوی نداشت. بعد، سرباز را با چند درجه‌دار دیگر دستگیر کردند.

اما برعکس، آقای دلاوری اصلاً ترس و وحشتی نداشت، خیلی عادی بود؛ یعنی دلش قرص بود که اتفاقی نمی‌افتد. با آن نامه‌ای که داشتند و اینکه کاری هم نکرده بود، ترسی نداشت. خیلی قرص و محکم گفت: «با داداشم تماس بگیر.» یکی دو ساعتی طول کشید تا توانستم برادرش را پیدا کنم. برادرش سر کار بود. قضیه را گفتم.

ـ سریع این نامه رو به این آدرس پیش آقای کشمیری ببرید.

فکر نمی‌کردیم به این سرعت به وضعیت اینها رسیدگی شود. 24 ساعت بیشتر طول نکشید که اعدام شدند. گلستانه، بهادری و دلاوری را که در یک یگان بودند، با هم اعدام کردند. تر و خشک با هم سوختند.

روز بعد، برادر دلاوری به پادگان آمد. گفتم:

ـ شما کوتاهی کردید.

ـ برادر مرحومم گفت نامه داخل کمد هست. ما کمدی داشتیم، کلی گشتیم. نامه زیر کمد و زیر فرش بود. تا نامه رو پیدا کنیم، ساعت 9 شب شده بود. ساعت 7 برادرم رو اعدام کردند!

در نهایت، با این نامه، دلاوری را به عنوان شهید اعلام کردند.

متأسفانه تیمسار ناظمی را هم که در تیپ2 بود، دستگیر کرده بودند. ماجرای دستگیری ایشان این‌طور بود:

شبی که قضیه نیروی هوایی اتفاق افتاد، (همان موقعی که همافران نیروی هوایی داخل پادگان به تظاهرات علیه شاه پرداختند و سربازان حکومت نظامی با آنان درگیر شدند) تانک‌هایی که وارد خیابان شدند، از پادگان ایشان بود. فرمانده تانک‌ها خودسرانه تصمیم گرفته بودند وارد خیابان بشوند. تیمسار ناظمی اصلاً داخل پادگان نبودند. در واقع، باعث و بانی اعدام ایشان، پرسنل پادگان بودند که در مقابل زندان قصر تجمع کرده بودند. ما هم رفتیم جلو زندان قصر. بنده خدایی از درب زندان بیرون آمد. گفتیم ایشان چنین کسی است. همه با هم صحبت می‌کردند. هرکسی چیزی می‌گفت.

ـ بررسی میشه، اگه واقعاً چنین چیزی باشد، رسیدگی میشه.

در همین حال که همه داشتند با جمعیت صحبت می‌کردند، برخی اعلام کردند که سرتیپ ناظمی را اعدام کردند.

این شاید اثر یک انقلاب باشد. وقتی پرونده ضداطلاعات توسط انقلابیون بررسی می‌شود، مشخص می‌گردد. ایشان سخنرانی داشتند که به عنوان نقطه ضعفی برایشان در ضداطلاعات ثبت شده بود، البته سوابق درخشانی هم داشتند. بعدها در روزنامه‌ها خواندیم که ایشان را هم شهید اعلام کردند.

***

یک ماهی از انقلاب گذشته است. ما به پادگان می‌آییم. پادگان شهید قدوسی [به تیپ1 نادری معروف بود] در چهارراه قصر. کم‌کم پادگان شکل می‌گیرد. اسلحه‌خانه شکل می‌گیرد. سلاح و مهماتی که در بعضی جاها، در داخل محوطه پراکنده بود، جمع‌آوری می‌شود. یگان‌ها به طور ناقص شکل می‌گیرند. اما در مدیریت یگان دچار مشکل شده‌ایم. شعار «ارتش بی‌طبقه توحیدی» سر می‌دهند، حتی نمی‌توانیم تعدادی را به عنوان نگهبان شیفت شب انتخاب کنیم.

ـ ارتش بی‌طبقه توحیدیست. شما خودتون هم باید مثل ما سربازان و درجه‌داران پاس نگهبانی رو با ما تقسیم کنین. همه یکسانیم. حتی باید فرماندهی رو هم بین خودمون تقسیم کنیم.

در بحبوحه انقلاب هستیم که قشرهای مختلفی وارد پادگان‌ها می‌شوند. هرکس هرچه دلش می‌خواهد می‌برد: یکی اسلحه، یکی تجهیزات، یکی کیسه برنج… کسی هم به آنها معترض نمی‌شود.

در یکی از خیابان‌های محل سکونتم، در میدان خراسان تهران در اتابک، به چشم خود می‌بینم که فردی یک دستگاه نفربر زرهی را توی خیابان آورده و جلو درب خانه‌اش پارک کرده. حدود شش ماهی توی خیابان بود. بعد آن را به پادگان منتقل می‌کنند.

دیگری خمپاره‌انداز81میلی‌متری را به منزل آورده، قسمت توپی لوله را باز کرده و از لوله خمپاره به جای لوله فاضلاب از داخل حیاط خانه‌اش به بیرون استفاده می‌کرد! اطلاع دادیم، آمدند لوله را کندند و به داخل پادگان برگرداندند. با اینکه مدت‌ها به عنوان لوله فاضلاب استفاده شده بود، اما هنوز کارآیی خود را از دست نداده بود. یکی از بهترین سلاح‌ها در جنگ، همین خمپاره‌انداز81 بود، واقعاً کولاک می‌کرد.

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده