خاطرات رزمی(26)
گفتم حالا طوفان شده، برو ماشین­ها و لندکروزهایت را بردار، برو نشوه، ما هم ماشینهایمان خالی باشد کمک میکنیم و نیروهایمان را می­کشیم عقب. گفت خدا پدرت را بیامرزد. رفت. لندکروز و آمبولانس، هرچه داشت آورد. ما هم هرچه ماشین داشتیم آوردیم. یک سرهنگ صارمپوری بود، در اجرای دستورات هم سرعت و دقت داشت، هم جسور و محکم بود. هر دستوری داده بودیم، آن را انجام شده حساب میکردیم.

 

در همین موقع برادر مهدی باکری فرمانده تیپ عاشورا که تیپش با تیپ ما ادغام بود، از در وارد شد. کمی هم هوا روشن شده بود و آفتاب داشت سر می‌زد. گفت آقای رزمی، نماز صبح دیر شده، چه وقت نماز صبح است. این چه نماز صبحی است؟ بچه‌ها یواشکی و بدون اینکه حرفی بزنند، علامت دادند که حرف نزن. برادر باکری هم نشست و منتظر ماند تا نمازم تمام بشود. من نمازم را تمام کردم و سلام دادم. من حرف نزدم. سرگردی داشتیم به نام عسگری، خدا رحمتش کند، چند سال است فوت کرده. خیلی افسر خوبی بود. گذاشته بودیم افسر تدارکاتمان. من یک بار ندیدم او بگوید ما یخ نداریم، ماست نداریم، نان نداریم، گوشت نداریم… این­قدر امکانات برای غذای بچه‌های تیپ1 لشکر21 فراهم می‌کرد که همه می‌گفتند از کجا می­آوری؟ می‌گفتم برو از عسگری بپرس، من نمی‌دانم. حتی 4-3 تا دبه برمی­داشت، می‌رفت سراغ چوپان­هایی که ییلاق و قشلاق می‌کردند و به منطقه کرخه می‌آمدند و آنجا گوسفندهایشان را می­چراندند و ماست و شیرشان را می­فروختند. همیشه ما هم غذای خودمان، هم سربازهایمان مرتب بود. این­طور نبود که خدای نکرده نان خالی یا کنسرو خالی بدهیم. حتماً چلو و خورش و غذای مفصل و ماست و دوغ و یک یک میوه­ای می‌دادیم. خیلی افسر خوبی بود، خیلی هم فهمیده بود، خیلی هم دوزاری­اش زود می­افتاد. جناب سرهنگ عسگری (آن­ موقع سرگرد بود) به برادر باکری گفت که فرمانده محترم لشکر21 حمزه به سرهنگ رزمی دستور داده که عقب‌نشینی کنیم. واحدهای شما هم با ما هست، ولی ایشان آخر سر گذاشت به اختیار خودش، گفت هر کاری می­خواهی بکن.

ایشان گفت با این وضع همه را به شهادت و اسارت می‌دهم، اینها زن و بچه دارند. گفت هر کاری دلت می‌خواهد بکن. یعنی دیگر راهی به غیر از این راه نماند. ایشان هم گفتند ما هم خدا داریم و دو رکعت نماز نذر کردند، دو رکعت نماز نذری را برای این طوفان خواندند.

گفتم حالا طوفان شده، برو ماشین­ها و لندکروزهایت را بردار، برو نشوه، ما هم ماشین‌هایمان خالی باشد کمک می‌کنیم و نیروهایمان را می­کشیم عقب. گفت خدا پدرت را بیامرزد. رفت. لندکروز و آمبولانس، هرچه داشت آورد. ما هم هرچه ماشین داشتیم آوردیم. یک سرهنگ صارم‌پوری بود، در اجرای دستورات هم سرعت و دقت داشت، هم جسور و محکم بود. هر دستوری داده بودیم، آن را انجام شده حساب می‌کردیم. گفتم صارم‌پور اینجا فقط تو را می­طلبد؛ کار، کار توست. سریع برس پارک موتوری، هرچه راننده و ماشین و جرثقیل و چیزی به نظرت می­رسد بردار، برو نشوه. بلد بود، خودمان هم شب رفته بودیم، منتها او از بیراهه می‌رفت که نزدیک­تر بود. گفتم برو نشوه، اینها همه را جمع کن بیاور، مبادا مجروحی بماند، مبادا شهیدی بماند، مبادا یک سربازی مریض است، حالش خوب نیست، کوچولو است، بماند، تمام وسایلمان را هم جمع کن و بیاور، خیالت هم راحت باشد، این طوفان ادامه دارد تا وقتی شما از آنجا رد بشوید و بیایید بیرون. اتفاقاً خود صارم‌پور هم وقتی من دعا می‌کردم در سنگر بود.

او هم رفت. همه چیز را بار کردند، وسایل را بار کردند، نفرات را بار کردند، مریض­ها و زخمی­ها و چند تا شهید داشتیم، چند تا مجروح داشتیم، همه امکانات زیادی همراهشان برده بودند که می‌خواهیم برویم بصره آنجا ماندگار بشویم، در هر صورت رفت و اینها را بار زد و با همین طوفان شن برگشت و آمد. نیم ساعت، سه ربع بعد طوفان نشست. ما از آن زمان به بعد، هر وقت مشکلی برایمان پیش بیاید دعا می‌کنیم برای خدا. یک دفعه دیگر نیز خداوند تبارک و تعالی دعای ما را مستجاب کرد و آن هم در عملیات محرم بود که خیلی بزرگ بود.

در هر صورت از آنجا برگشتیم و رفتیم جایی که یک روز قبل بودیم ودر پاسگاه زید مستقر شدیم. 3-2 روز بعد گفتند بیایید همان خانه­های معلمین که در محدوده خرمشهر بود، ولی فقط سفت­کاری انجام شده، آب هم ندارد، بروید اینجا تا باران برایتان مشکلی ایجاد نکند، تا ببینیم دستور از رده بالا چه می‌آید. ما هم آمدیم و دو مرتبه شروع کردیم برای آموزش­های یگان‌ها، ازجمله خنثی کردن مین­ها. چون این مین خیلی خطرناک است. من افسری را دیدم که با 4-3 سال خدمت در مهندسی و با اینکه خودش دوره مهندسی و مین­برداری و مین­یابی دیده بود، اما در موقع گذاشتن مین اشتباه کرده بود. مینی روی مین قبلی گذاشته بود. زمین هم سفت بود، با چکش و دیلم زمین را سوراخ می‌کردند. او دیلم را می­گذارد، با چکش می­زند که زمین را سوراخ کند و مین را بگذارد، اما روی مین قبلی چکش می‌زد. در بانه بودم که این مسئله اتفاق افتاد و او دو چشمانش را کور کرده بود، سر و صورتش زخمی و شکمش پاره شده بود. نفهمیدیم که این مین ضدخودرو بود یا ضدنفر، اما متلاشی شده بود. افسر مثلاً ستوان1 سه یا چهار سال خدمت.

منظورم این بود که مین خیلی خطرناک است. اقلاً 8-7 تا، 15-10تا گروهبانمان، استوارمان، 4-3تا افسرمان در عملیات­های مختلف در این دفاع مقدس رفتند روی مین. یکی پایش را از دست داد، یکی چشمش را از دست داد، یکی شکمش پاره شد، یکی شهید شد، یکی مجروح و جانباز شد. مین خیلی خطرناک است، خیلی هم باید مراعات کرد. وقتی می­گویند مین، نباید دیگر به طرفش نزدیک بشوی. چون ما به اندازه آن مین­یاب­ها وارد نیستیم، برویم مین برداریم. در هر صورت رفتیم خانه معلمین و مشغول آموزش شدیم. بیشتر آموزش مین و آموزش­های تیراندازی و پاک کردن اسلحه بود، که اسلحه گیر نکند.

 

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده