آرام سخن بگو(1)
تهران : شهریور 1394: بیمارستان محب مهر ـ آرامِ جانم! دست و پای چپت رو تکون بده! تازه به هوش آمدم و فقط صدای همسرم را می شنوم. مدام تکرار می کند: ـ آرام جان! دست و پای چپت رو تکون بده! اما من توان کوچکترین حرکتی را ندارم. البته که چیز مهمی نیست؛ یک عمل پروستات ساده که این حرف ها را ندارد. پس چرا سمت چپ بدنم این طور از کار افتاده!؟ چرا چشم چپم جایی را نمی بیند!؟ سریع به آی سی یو منتقل می شوم: آزمایش، عکس، ام آر آی... تومور در هیپوفیز!

با خودم فکر می کنم: «حتماً به خاطر قرص های اعصابی ست که مصرف می کنم.» در درونم سفر می کنم به آن سال ها:

کردستان، بانه، قله آربابا، دزفول، تپه چشمه، کانال هندلی، فتح المبین، بیت المقدس، حاج غلامحسین، ترکش خمپاره، عملیات قادر، مرصاد، شهید صیاد…

تمام اینها همچون سریالی و در چشم برهم زدنی، از نظرم عبور می کنند؛ سریالی غمناک، با لحظاتی ناب، گاه تلخ و گاه شیرین.

برمی گردم به نه چندان دور… استرس ها و فشار روحی، درد ترکش و قرص های آرام‌بخش و سردردهایی که گاه چند روز طول می کشند. حالا چشم چپم باز نمی شود و دست و پای چپم هم حرکت نمی کنند.

ـ سریع باید جراحی بشه.

اما هنوز 24 ساعت از عمل جراحی‌ام نگذشته.

با ملاقات امیر سرتیپ سید حسام هاشمی[1] از بنده در بیمارستان، امیر سرتیپ ناصر آراسته[2] هم در جریان قرار می گیرد و مدارک پزشکی برای چند متخصص دیگر ارسال می شود.

***

تهران: 1394: بیمارستان کسری

غده بزرگی است. بر خلاف نظر اولیه، جراحی بسته از طریق بینی ممکن نیست. یک هفته بعد از عمل، دکتر نادری[3] برایم تعریف کرد:

ـ وقتی روز عمل به برادرتون گفتم باید جراحی باز بشه و حدود چهار، پنج درصد احتمال داره بخشی از بدنتان فلج بشه، دستش رو روی سرش گذاشت و دیگه نتونست سر پا بایسته. الحمدلله خدا به شما خیلی لطف کرد که سالمید. به برادرتون قول داده بودم که با توکل به خدا، ان شاءالله بعد از 24 ساعت، می تونید راه برید.

امروز، یعنی همان 24 ساعت بعد از عمل، دکتر به سراغم آمد و از من خواست تا دست و پایم را حرکت بدهم و با کمک پرستار از تخت پایین آمدم.

با دردی که دارم، اما افکارم پرتاب می شوند به بیش از 40 سال قبل. آن زمان که در دبیرستان مشغول تحصیل در رشته طبیعی بودم. چقدر به پزشکی علاقه داشتم. کاغذهای استنسیل ده شاهی می خریدم، اعضای بدن را روی آنها می کشیدم و با رنگ های مختلف، رنگ آمیزی می کردم. هنوز هم با گذشت چهل واندی سال، همه آنها را به یاد دارم. از نظر معلم ها و خانواده ام، که دفترم و علاقه ام به پزشکی را می دیدند، حتماً جزو قبولی های کنکور پزشکی بودم.

اما سرنوشت چیز دیگری می خواست:

***

پدرم کشاورز بود. برای تأمین معاش خانواده، هم کشاورزی می کرد، هم راه‌بان راه آهن بود. کار سختی بود. باید چندین کیلومتر از روستا پیاده می رفت، بعد که خسته و کوفته به خانه برمی گشت، مشغول کشاورزی می شد. از همان موقع ها بود که برای تحصیل خودکفا شده بودیم و با برادر بزرگم به شهرری آمدیم. من شب ها در کارخانه چیت سازی کار می کردم و روزها درس می خواندم. موقع امتحان، از کارخانه مرخصی بدون حقوق می گرفتم تا بیشتر مطالعه کنم. با یکی از دوستانم ـ طباطبایی ـ با هم درس می خواندیم. آن دشت های سبزی کاری شهرری… یادش بخیر. نزدیکمان بود. برای درس خواندن به آنجا می رفتیم، پابرهنه می شدیم و درس می خواندیم. چه شور و هیجانی داشت. اما هیچ کداممان در پزشکی قبول نشدیم. من دانشکده افسری را هم انتخاب کرده بودم. بعد از کلی فکر و مشورت، و با در نظر گرفتن وضعیت اقتصادی که داشتم و در نهایت، استخاره ای که کردم، تصمیم گرفتم وارد دانشکده افسری بشوم. نظرم را به خانواده ام اعلام کردم.

ـ ارتش سخته. اما انتخاب با خودته. اگه خواستی برو.

پدرم همیشه می گفت: «از وقتی وارد نظام شدی، به من یقین شد که خیلی سختی می کشی.»

بعد از فارغ التحصیلیِ من، درگیری های خیابانی شروع شد، بعد هم حکومت نظامی و انقلاب و جنگ. وقتی اولین بار به مرخصی آمدم، برادر بزرگترم گفت:

ـ نمی خوای ازدواج کنی و تشکیل خانواده بدی؟

پدرم پاسخ داد:

ـ من می دونم الآن تو دلش چیه. فکر می کنه امروز که میره جبهه، معلوم نیست فردا برگرده یا نه. چرا یک خانواده دیگه رو هم اسیر خودش کنه.

بعد از پیروزی فتح المبین بود که بعد از شش ماه، 17 روز به من مرخصی داده بودند. در همین ایامِ مرخصی بود که ازدواج کردم و بعد دوباره به جبهه برگشتم. در آن شرایط، ازدواج با یک فرد نظامی، ریسک بزرگی بود، حتی اقوام و دوستان همسرم به او گفته بودند:

ـ چطور راضی شدی همسر یه نظامی بشی که هر لحظه ممکنه از منطقه برنگرده؟

و من همیشه خدا را شاکرم که با خانواده ای متدین و مذهبی وصلت کردم. پاسخ به این پرسش همیشه برایم قوت قلب بود:

ـ ما باید به رزمنده ها روحیه بدیم تا با آسودگی خاطر به منطقه بِرَن. این حداقل کاریه که من می تونم انجام بدم.

بانو جان! واقعاً هم همین طور بود. تمام مشکلات خانواده را به دوش کشیدی. ثواب و اجر زحماتت به مراتب بیش از حضور من در جبهه بوده و با هیچ عملی نمی توان آن را جبران کرد. اگر کمک شما همسران نظامی نبود، شاید ما نمی توانستیم به این سادگی جنگ را ادامه بدهیم. می دانم که زمان به دنیا آمدن پسرمان همیشه در یادت باقی مانده و چقدر سختی کشیدی. من کنارت نبودم. از یگان باقیمانده لشکر، خودرویی اعزام شد تا به همراه مادرت به بیمارستان بروی. برایم تعریف کردی که چقدر سخت بود و خجالت کشیدید.

راستی! یادت هست اولین باری که بعد از ازدواجمان در بیمارستان بستری شدم؟

تقریباً دو ماه از ازدواجمان گذشته بود. به برادرم اطلاع می‌دهند و شما و مادرم از ساوه به تهران می‌آیید.

ـ احمد از جبهه به تهران اومده، ولی یه ترکش به پاش خورده و تو بیمارستان بستریه. خدا رو شکر مشکل خاصی نداره.

یک طرف صورتم پانسمان شده بود. هرکس من را می دید، لحظه اول فکر می کرد حداقل یک چشم و نیمی از صورتم از بین رفته! بعدها برایم گفتی که پیش خود فکر می‌کردی یا شهید شدم یا قطع نخاع. مادرم با بهت و نگرانی و چشمی اشکبار چند قدم حرکت کرد. هیچ‌کدامتان توان حرکت نداشتید. نزدیک تخت من شدید و شروع به گریه کردید. مادرم شروع کرد به حمد گفتن که سالم هستم، اما تو شوکه شده بودی و فقط مات و مبهوت نگاهم می کردی. از جای خود بلند شدم و گفتم الحمدلله سالمم. وقتی پرستار بالای سرم آمد، داروهایم را آورد و دید گریه می کنی، شرایط را توضیح داد. تا آن موقع، خودم هم نمی دانستم که چشمم آسیب ندیده.

ـ یه ترکش درست زیر چشم، روی گونه راست و روی عصب چشمی قرار داره و یه ترکش دیگه هم روی عصب بازوی دست راست. فعلاً خطری نداره. نگران نباشید. الحمدلله به صورت و چشم آسیبی نرسیده.

چون با خارج کردن ترکش، احتمال آسیب دیدن عصب چشمم زیاد بود و 90درصد منجر به نابیناییَم می شد، ترکش روی گونه من ماند. یک ماه بعد، موقع استحمام، از صورتم خون جاری شد. احساس کردم ترکش جابه جا شده. با عکس و معاینه پزشک، مشخص شد حرکت ترکش به سمت بیرون بوده و از گونه ام خارج شده.

 

 

منبع: آرام سخن بگو(خاطرات سرتیپ دوم احمد آرام)، آموزگار، الهه،1396، ایران سبز، تهران

 


[1]. جمعی گروه مشاورین فرمانده معظم کل قوا و جانشین هیئت معارف جنگ «شهید سپهبد علی صیادشیرازی».

[2]. جانشین گروه مشاورین فرمانده معظم کل قوا و رئیس هیئت معارف جنگ «شهید سپهبد علی صیادشیرازی».

[3]. سرتیپ2 پزشک بازنشسته، جراح و متخصص مغز و اعصاب. ایشان قبل از بازنشستگی رئیس دانشگاه علوم پزشکی و رئیس اداره بهداری ارتش بوده اند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده