سرباز و خاطرات دفاع مقدس(95)
خواب سنگين به جز دوران آموزشي همه خدمتم را در خط مقدم گذراندم و بيشتر در مسئوليت بيسيمچي گشتي در جبهه حضور داشتم. به خاطر همين ميتوانم ساعتها بنشينم و از خاطرات آن دوران حرف بزنم. يكي از اين خاطرات مربوط به گشتي در جاده معروف به كوثر بود كه به همراه چهارده نفر براي شناسايي مواضع عراقي به آنجا رفته بوديم. بعد از حدود سه ساعت راهپيمايي به محل استقرار دشمن رسيديم و به شناسايي منطقه پرداختيم. كارمان بيش از يك ساعت طول كشيد، اما اطلاعات مفيد و مورد نيازمان را به دست آورديم. بعد از كسب اطلاعات لازم داشتيم به سمت نيروهاي خودي باز ميگشتيم كه ناگهان من و بقيه نفرات اول صف سر جايمان خشكمان زد.

در چند متري ما يك سرباز عراقي در پشت تيربار كلاشينكف نشسته و آماده شليك بود. چند لحظه‌اي با دلهره‌اي وحشتناك و در آن تاريكي به سرباز عراقي زل زده بوديم و آن‌قدر هول شده بوديم كه تا چند ثانيه يادمان رفت خودمان را روي زمين بيندازيم و موضع بگيريم.

بعد از آن شوك اوليه همه‌مان روي زمين خوابيديم و آماده شليك و دفاع از خودمان شديم، اما سرباز عراقي همين‌طور پشت تيربار نشسته بود و هيچ حركتي نمي‌كرد. چند دقيقه‌اي را همين‌طور در اضطراب گذرانديم، اما انگار قرار نبود اتفاقي بيفتد. به همين دليل با دستور فرمانده گشتي كه همافردوم شيخي نام داشت، به حالت سينه‌خيز به راهمان ادامه داديم و از آن معركه جان سالم به در برديم.

اين خاطره مدت‌ها در ذهن همه آن‌هايي كه در آن شب به گشتي رفته بودند به عنوان يك راز باقي ماند. خيلي‌ها عقيده داشتند سرباز عراقي آن شب سر پست خود به خواب سنگيني فرو رفته بود و به خاطر همين متوجه ما نشد، اما عده‌اي ديگر نجات ما را به توجه و عنايت ويژه خداوند به نيروهاي ايراني مربوط مي‌دانستند، انگار كه خدا پرده‌اي در مقابل چشمان آن سرباز عراقي قرار داده بود.

به هر حال جبهه پر بود از اين پيشامدهاي عجيب و غريبي كه به هيچ وجه توجيه عقلي نداشت و فقط مي‌توانستي مطمئن باشي يك نيروي ناشناس از تو پشتيباني مي‌كند.

پانوشته ها:

1. سرباز وظيفه رمضانعلي سابور؛ جمعي تيپ 37 زرهي شيراز

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده