خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(14) گرمای طاقتفرسا شُحیطیه، منطقهای رملی بود که از تپههای اللهاکبر شروع شده و امتداد آنها تا نزدیک بستان میرسید. روزها از پی هم میآمدند و میگذشتند. تابستان بود و گرما به اوج خود رسیده بود. بعضی وقتها با باقیمانده آب تانکری که برای پر کردن تانکرهای ثابت آمده بود، آب تنی و حمام میکردیم. آب آنقدر داغ میشد که پوست را میسوزاند.

روزها اصلاً نمی‌شد بیرون رفت، چون پاها تاول می‌زد. برای قضای حاجت و تجدید وضو داخل آفتابه یخ می‌انداختیم تا کمی از سوزش و داغی آب کاسته شود و یا به گونه‌ای تنظیم می‌کردیم که نزدیک صبح یا بعد از غروب آفتاب از سنگر خارج شویم تا آب و هوا داغ نباشد.

مصرف پمادهای نرم‌کننده و سوختگی زیاد شده بود. با تعریق زیاد، بدنمان نمک زیادی از دست می‌داد و بعد از خشک شدن عرق بدن، لباس‌هایمان شوره می‌زد. تبدیل به کارخانة نمک شده بودیم! تعداد زیادی قرص نمک تهیه کرده بودم و روزانه به هر یک از نیروها یک عدد می‌دادم تا املاح بدنشان تأمین شود و دچار شوک ناشی از گرمازدگی و کمبود نمک بدن نشوند.

کارخانه‌های یخ اهواز فعال بودند. چند کارخانه هم به کمک نیروهای مردمی ساخته شده بود. رساندن حجم بسیار زیادی یخ به رزمندگان در تمام طول جبهه کار دشواری بود. در هر گردان یک خودرو به این کار اختصاص داشت که روزها به همه یخ می‌رساند. سهمیة هر رزمنده روزی پنج کیلو یخ بود.

روزها از زمین و آسمان آتش می‌بارید. نمی‌شد بدون کفش روی رمل‌ها راه رفت.اگر پا برهنه حرکت می‌کردیم، کف پایمان تاول می‌زد. اسلحه‌ها آنقدر داغ می‌شدند که نمی‌توانستیم آنها را در دست نگه داریم. اگر در روز کسی زخمی می‌شد، جا‌به‌جایی او با نفربر خیلی سخت بود. هوا گرم، رمل‌ها داغ، داخل نفربر هم که دورتا دور آهن بود و مثل کوره می‌شد. زخمی از شدت گرمای داخل نفربر بسیار شکایت می‌کرد.

روزی برای کوبیدن میخ چادر، قلاب بزرگی را که مربوط به نفربر بود، برداشتم تا با آن میخ بکوبم. ناگهان دستم سوخت و تاول زد؛ تا چند روز احساس درد و سوزش می‌کردم.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده