مجموعه قصه های اسارت
(26) خائن! بخش یکم: این روزها شرایط در اردوگاه حسابی سخت شده است. فشار عراقی ها به ما هر روز بیشتر از روز پیش می شود. آنها همه جا و سر هر موضوعی موی دماغمان می شوند. جانمان را به لبمان رسانده اند و ما هم زده ایم به سیم آخر.

 یک روز با یکی از نگهبان ها در افتادم.

گفتم: بابا ما خسته شده ایم. ما اسیریم. بنده ی زر خرید شما که نیستیم.

گفتم: این سخت گیری های بی مورد دیگر چه صیغه ای است؟

گفتم: فکر کردید هر کاری که دلتان خواست می توانید با ما بکنید؟

گفتم: از این خبرا نیست. ما هم خط قرمز داریم.

گفتم: اگر بخواهید با دین و شرافت ما بازی کنید آن وقت ما هم با دنیای شما بازی می کنیم.

نگهبان جا خورد.

فهمیدم که اگر در مقابل آنها بایستیم کم می آورند.

بعد علی را دیدم.

روبه روی سیم های خاردار ایستاده بودم و نگهبان دور شده بود.

علی دست های گرمش را روی شانه ام گذاشت.

گفت: اینجا ایستاده ای؟

 گفتم: هان علی؟ آماده ای این قسمت؟

گفت: اجازه گرفتم.

گفتم: چه خبر؟

آه کشید و به سیم های خاردار نگاه کرد.

گفت: فهمیدی تبعید شده ام به اتاق (دو)؟(اتاق تبعیدی ها)

گفتم: کم و بیش

گفت: پس بگذار داستان کامل اش را برایت بگویم.

نگاه اش کردم و حرفی نزدم.

گفت: با هر بدبختی ای بود خودکاری گیر آوردم و با ورق ورق کردن کارتن پودر لباس شویی دفترچه ای درست کردم و آیه و روایت در آن می نوشتم.

گفت: از این که توانسته بودم چنین کاری بکنم احساس شادی می کردم.

غافل از این که این شادی دوامی نخواهد داشت.

گفت: چند روز پیش موقع آمارگیری ظهر، با بچه های سلول در ردیف های پنج نفری منتظر نشسته بودیم تا نگهبان ها آمارگیری را تمام کنند. کار آمار گیری طولانی شد و حرص همه مان درآمد.

ناگهان زمزمه یکی از بچه ها را شنیدم. به طرف او برگشتم. رسول بود. درباره ی آیه ای از من سؤال می کرد.  من هم بی توجه به اطرافم، دفترچه را از جیب شلوارم بیرون آوردم تا جوابش را بدهم.  غافل از این که نگهبان بیرون سلول مواظب ماست.

گفت: هنوز دفتر را بیرون نیاورده بودم که نگهبان بیرون سلول صدایم زد. گفت: تعال! تعال!

شوکه شدم.

آرام از جا بلند شدم تا به کنار پنجره بروم و در همان حال خود کار را به یکی از بچه ها دادم. اما هر کاری کردم، نتوانستم دفترچه را قایم کنم.

سلانه سلانه به کنار پنجره رفتم.

نگهبان با سرعت دفترچه را از دستم قاپید و ورق زد و شروع به خواندن کرد.

دیدم که سکرمه هایش درهم رفت.

فهمیدم که از مطالب دفترچه چیزی نفهمیده است.

گفت: خودکار را از کجا گیر آورده ای؟

نگاه اش کردم و جوابی ندادم.

گفت: خودکار کجاست؟

مانده بودم که چه جوابی به او بدهم. کمی مکث کردم.

بعد با تردید به او گفتم: چند روز پیش از یکی از امر برهای شما گرفتم و بعد از این که کارم تمام شد به او پس دادم.

به چشم هایش زل زد: با نگاه اش انگار مرا می کاوید. انگار فهمیده بود راست نمی گویم.

گفت: از کدام امر بر؟

 گفتم : یادم نیست؟

گفت: که یادت نیست؟

گفتم: نه

گفت: قسم بخور؟

گفتم: قسم؟

گفت: آره، قسم بخور؟

گفتم: من سر هر چیزی قسم نمی خورم

گفت: حالا که این طور است تو را به اتاق نگهبانان می برم.

گفتم: هر طور میل خودت است.

بعد در سلول را باز کرد و مرا به بیرون و به طرف اتاق فرماندهی برد.

آن قدر در غم از دست دادن دفترچه ای که با آن همه مشقت تهیه کرده بودم، غرق بودم که از قصه ی تلخی که پیش رو داشتم غافل شدم.

نگهبان عراقی جلو بود و من آهسته و نرم نرمک در پی اش روان بودم.

مقابل اتاق خدمات و درمانگاه چند نفر از خبر چین های عراقی ایستاده بودند.

احمد نگهبان عراقی هم کمی آن طرف تر ایستاده بود.

او جلو آمد و دفترچه را از نگهبان تحویل گرفت و با دقت شروع به خواندن نوشته های  دفترچه کرد. بعد به من نگاه کرد.

گفت: این ها چیست؟

گفتم: آیات قرآن

احمد به من چشم غره رفت.

گفتم: روایت های مختلف است با ترجمه ی آنها

داد زد:

چرا نوشته ای؟

چند لحظه ای مکث کردم.

گفتم: بخوانم و حفظ کنم.

فریاد زد: مگر قرآن ندارید؟

گفتم: داریم اما کم است.

با تشر گفت: انتظار داشتی به هر نفر یک قرآن بدهیم.

گفتم: نه اما هر صد و چهل نفر یک قرآن کم است.

غرغرکرد: که کم است؟ هان؟

بعد مرا به نگهبانی سپرد و رفت. نگهبان هم دست مرا گرفت و کشان کشان به سوی اتاق نگهبان ها برد.

درون اتاق سه چهار نفره نگهبان در حال استراحت بودند.

تا مرا دیدند از جا بلند شدند و نشستند. قصد داشتند هرچه زودتر مرا تنبیه کنند. این را من از نگاه های خشمگین شان فهمیدم…

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده