در کمین گل سرخ
حالا با رفتن تیمسار تنها سرگرد مانده بود و او. گفت: «جناب سرگرد لااقل شما حرف ما را گوش کنید بعد به تیمسار تفهیم کنید. او اصلاً نگذاشت من حرف بزنم...» سرگرد، با بی حوصلگی داد زد: «خوبه خوبه، بس کن، اگر چیزی برای گفتن داشتی خودت قانعش می کردی!» ناگهان آن لحضه انفجار فرا رسید. چشمان علی سیاهی رفت و گفت آن چه را که نباید می گفت: _ گوش کن ببین چه می گویم! من حالا به این نتیجه رسیدم که شما هیچ کدامتان به اندازه خر هم نمی فهمید!

بخش هفتم: برخورد دور از انتظار

در شیاری آنان را مستقر کرد و گفت: «شما همین جا باشید تا من جلوتر بروم. عراقی ها از بالای تپه شاید من را ببینند، احتمال دارد به سویم تیر اندازی کنند اما شما اجازه ندارید  جوابشان را بدهید مگر این که خودم دستور بدهم.»

سینه خیز از لا به لای بوته ها و نی زارها جلو کشید. باید مکان مناسبی برای شاخص گذاشتن پیدا می کرد تا بتواند نقشه برداری کند.

 هنوز آن مکان مورد نظرش را نیافته بود که صدای شلیک تیری در جا میخکوبش کرد. امیدوار بود نیروهایش خویشتن داری کنند و جوابی ندهند اما آنان تحریک شدند و به سوی عراقی ها تیراندازی کردند. تیراندازی از هر دو طرف شدت گرفت و در این میان آن چه که به جایی نمی رسید، داد و فریاد او بود به نیروهایش. بهتر دید در زیر آتش بازی طرفین کار خودش را انجام دهد. قلم و کاغذ در آورد و از زوایای مختلف محل اصابت گلوله های عراقی را ترسیم کرد و راضی از کار خود به خاک ایران برگشت.

ستوان، همان شب گزارشش را نوشت و صبح خوشحال از این که نخستین ماًموریتش را در ارتش با موفقیت به انجام رسانده، به ستاد لشگر رفت. در آن ایام تعطیلات نوروزی همه در مرخصی بودند، حتی رئیس ستاد. گفتند: تیمسار فرماندهی لشگر شخصاً منتظر گزارش اوست.

با خوشحالی به دفتر او رفت. تا ظهر منتظر نشست اما به حضور پذیرفته نشد. گفتند: «فردا بیا.»

فردا حدود ظهر بود که تیمسار او را خواست. داخل اتاق شد و احترام به جا آورد. علاوه بر خود سرلشگر، سرگردی هم در آن جا بود که مسؤولیت رکن2 اطلاعات  لشگر را داشت.

گفت :بیاور ببینم ستوان چه کار کردی؟… من نقشه را باز کردم، خوشحال از این که یک کار خوب انجام داده ام و مورد تقدیر قرار می گیرم.

او نگاه کرد. یک نگاهی به نقشه ایران می کرد، یک نگاهی به من می کرد، من هم نمی فهمیدم او چرا این طوری نگاه می کند. حالت تعجب داشت. یک دفعه گفت ستوان! ایران در کجای عراق است یا عراق در کجای ایران است؟ گفتم در غرب ایران است.

من حواسم نبود که نقشه به چه شکلی افتاده؛ او تخصصی نداشت و آگاهی به نقشه نداشت، به نقشه با مقیاس بزرگ. مقیاس بزرگ یعنی چه؟ پیش رفتگی و فرورفتگی های  داخلی خاک عراق گاه مسیر عمومی را به هم می زند، یعنی آن جای که من نقشه گرفته بودم-پاسگاه نی خزر در پیش رفتگی خاک ایران است. بنابر این آن جایی که من مرز گذاشته بودم، خاک ایران می افتاد شمال، چون مقیاس بزرگ بود، مرتب می گفت که چرا این جا عراق افتاده به جنوب؟

من تا آمدم توضیح بدهم که از نظر فنی علت این مسأله چیست که این طوری شده است، شروع کرد به ما بدو بیراه گفتن و از این قبیل حرف ها که تو سر من را می خواهی شیره بمالی؟ سر من را می خواهی کلاه بگذاری؟ من کسی هستم که در  ستوان دومی رودخانۀ هیرمند را وقتی افغانی ها بسته بودند باز کردم. اسم من الان در وزارت امور خارجه ثبت است. می گویم فوق العادۀ ماًموریتت را ندهند تا تو باشی که این طوری عمل نکنی.

خدا می داند که من احساس کردم که من را در کوره گذاشته اند. از فشار عصبی و ناراحتی احساس حرارت می کردم! فاصلۀ سنی و درجه ام خیلی زیاد بود؛ من ستوان یک یا دو بودم، ایشان سرلشگر بود.

 ولی من این مرزها را زیاد قبول نداشتم، ولی نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چگونه عکس العمل و این توهین های که به من می کرد پاسخ بگویم. من در حال دیگری بودم و اصلاً در این مایه ها نبودم که بخواهم فوق العاده بگیرم؛ دلم خوش بود که در یک مورد خوب انجام وظیفه کرده ام. دیدم یک راه بیش تر نیست و آن این که دست ببرم و درجه خودم را بکنم و بیندازم زیر پایم و دیگر در این لباس نمانم، زیرا اگر می خواستم این طوری خدمت بکنم اصلاً شخصیتی برای من باقی نمی ماند. بعد فرمانده یک مرتبه گذاشت و رفت. من خیلی ناراحت بودم و حالت انفجار داشتم، اگر چیزی دم دستم می رسید آن را تکه پاره می کردم، یک چنین حالتی داشتم!

حالا با رفتن تیمسار تنها سرگرد مانده بود و او. گفت: «جناب سرگرد لااقل شما حرف ما را گوش کنید بعد به تیمسار تفهیم کنید. او اصلاً نگذاشت من حرف بزنم…»

سرگرد، با بی حوصلگی داد زد: «خوبه خوبه، بس کن، اگر چیزی برای گفتن داشتی خودت قانعش می کردی!»

ناگهان آن لحضه انفجار فرا رسید. چشمان علی سیاهی رفت و گفت آن چه را که نباید می گفت:

_ گوش کن ببین چه می گویم! من حالا به این نتیجه رسیدم که شما هیچ کدامتان به اندازه خر هم نمی فهمید!

سرگرد جا خورد:

_ معلوم است چه می گویی؟ مگر ستوان به سرگرد می گوید خر؟

_ حالا که این طور شد تو که سرگردی به آن فرمانده ات هم می گویم که سرلشگره!

سرگرد در خود لرزید، در آن روز تعطیلی که پرنده ای در پادگان پر نمی زد، اگر آن جوان خشمگین که از قید همه چیز گذاشته بود، به او حمله می کرد چه کسی به فریادش می رسید؟ پس نگاهش را از او دزدید و سیگاری از پاکت سیگارش در آورد. علی که عکس العملی از او ندید، از اتاق خارج شد.

از پادگان که بیرون آمد احساس کرد همه چیز تمام شده است. خسته و شکست خورده، تنها و نا امید، سر ازیری خیابان را بی هدف در پیش گرفت. اشک در چشمانش جمع شده بود و دلش سخت هوای گریه داشت. گریه به حال خود که هفت سال از بهترین بخش عمرش را از دست داده بود.

 حال هنگامی می خواست از اول شروع کند که تمام آرزوهایش رنگ می باخت و همۀ برنامه های زندگی اش به هم می خورد. او اکنون در آستانۀ بیست و هشت سالگی تصمیم به ازدواج داشت و خانواده اش که باز مقیم مشهد شده بودند، چشم انتظار برگشتن او بودند تا برای برگزاری مراسم عقد به درگز بروند.

سرش را بالا گرفت و کوشید از سرریز شدن اشک هایش جلوگیری کند تا کسی اشکش را نبیند. درست است او در آن لحضه سرخوردگی، از ارتش و امیرانش نفرت داشت، اما هنوز آن قدر به لباس خود حرمت قائل بود که نمی خواست رهگذری اشک سربازی را ببیند.

نسیم بهاری بر سر و رویش می وزید و دل پردردش دنبال هم سخنی بود تا سبک شود. ناگهان احساس کرد اتفاقی در درونش می افتد:

من در حال یک تحول درونی بودم و با خود زمزمه می‌کردم. در یک زمزمه و حال عجیبی بودم. من که نماز خوان بودم و توفیق یاد خدا را داشتم و با همین نماز تا آن جا سلامتی ام را حفظ کرده بودم با مراقبت های خاص، داشتم با خدا صحبت می کردم که خدا یا من منتظر تشویق بودم این چرا با من این طوری برخورد کرد؟ دور نمای زندگی من چه خواهد شد؟!

به قول معروف از همین جا بود که دوزاری من جا افتاد؛..فهمیدم که خیلی بیراهه فکر می‌ کرده ام، خوب خدمت می کرده ام، خوب وظیفه شناسی می کرده ام، در کار نظامی، ولی کارم هدف دار نبوده است. فهمیدم این یکی از آن هاست.

از این بالاترهایش هم همه همین هستند. وقتی این که با ما تماس دارد و در صحنه است این طور است. معلوم است آن بالاترهایش تا برسد به شاه هم همین طور هستند.

و باز هم خدا به علی عزت داد. رئیس ستاد وقتی از ماجرا خبردار شد، پیش فرمانده لشگر رفت و به او فهماند که ستوان شیرازی وظیفه اش را خیلی خوب انجام داده و سزاوار چنین برخوردی نبوده است. تیمسار به اشتباه خود پی برد و سعی کرد جبران کند، اما هرگز نتوانست از او عذر خواهی کند! وسرگرد رکن دوم چنان آن واقعه را فراموش کرد که گویی هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود!

باز هم علی از خود لیاقت ها نشان داد و از رهگذر شایستگی های او فرماندهان بالاترش نیز تشویق ها شدند و باز هم نام و آوازه اش در لشگر پیچید.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده