نقش زنان در دفاع مقدس-امداد و پرستاری از مجروحین (انتشار مجدد)
به مناسبت هفته بزرگداشت دفاع مقدس تا مچ پا در خون بودیم نوشتن از آنان، از حماسه ها و از عزم و عشق و همت و صبرشان، آسان نبود. در روزگار تهی دستیِ عقل در مقابل عشق و قد کشیدن بی قوارة بی خردانی که خود را الگوی حیات معاصر می دانند، و بیشتر اهل شعارند تا شعور و عمل قلم زدن برای به تصویر کشیدن چهرة زن امروز ایرانی کاری بس دشوار می نمود.

در فرازهای بلند تاریخ هر ملتی، چهره هایی ظهور می کنند که تاریخ سازند، تمدنها را بنیان می نهند و تحولی عظیم در حیات ملتها پدید می آورند. این چهره ها بنا به گواهی تاریخ اغلب از میان مردانند، اما در دین اسلام به ویژه مرام شیعی ملت ما، زنان جایگاه خاصی در این مقوله دارند و بی گمان این خصیصه منحصر بفرد فرهنگ ماست.

مهمترین شایستگی و ویژگی (زن) اعجاب بر انگیز و اعجاز گونه او در شکوفا کردن استعداد های نهفته بشری است و تاثیرات اجتماعی حضور (زن) نیز ناشی از وجود این خصیصه است. لذا بزرگترین خیانتها در حق او، محروم شدن از طبیعی ترین حقوق خویش و آن (حق زن بودن) و (هنر چگونه زن بودن) است. و هنرمندان این سرزمین زنان سلحشور هستند که از روزگار ریشه گرفتن انقلاب بزرگ این ملت تا پیروزی آن، در سالهای دفاع مقدس و روزهای سبز سازندگی، هنرمندانه به میدان آمدند. بی تردید یکی از زمینه های مناسب برای شناخت زنان سلحشور ایران، عرصۀ 8 سال دفاع مقدس بوده است، زنانی که پیش از انقلاب حماسه سازی را آغاز کرده تا آنانکه پس از دفاع مقدس، خستگی ناپذیر همچنان در صحنه سازندگی حضور دارند. در این نوشتار برآنیم تا گوشه ای از این حماسه های بزرگ که در دوران دفاع مقدس شکل گرفته است را به تصویر بکشیم. مطلب زیر گفتگو با فاطمه کاویان جانباز شیمیایی دوران دفاع مقدس بر گرفته از کتاب “از حماسه برترید” است تا تکه ای از هنر چگونه زن بودن را شرح دهیم:
« راهروهای طولانی و پیچ در پیچ بیمارستان رسول اکرم (ص) را برای ملاقاتش پشت سر می گذارم. پس از دو سه هفته جستجو، عاقبت او را اینجا یافتم. گفتند، عوارض مسمومیت شیمیایی اش عود کرده، تحت جراحی است و…
نشانی اتاقش را زا مسوولان بخش می گیرم. هر چه به او نزدیکتر می شوم قدمهایم سنگین تر می شود، پاها یاریم نمی کند. با او در چه شرایطی روبرو خواهم شد؟ می دانم زنی است که 10 سال از زندگیش را یکسره در میدان نبرد بوده است. از بحران کردستان در سال 58 تا چندی بعد از عملیات مرصاد، شاید کمتر کسی حتی در میان فرماندهان، این زمان طولانی را یکسره در مناطق جنگی بوده باشد. و اکنون با جراحتهای عمیق از جَورِ صدامیان زنی جانباز است. شهید زنده 8 سال دفاع مقدس. در چارچوب در، سلام می کنم.»
– خانم فاطمه کاویان؟
– رو به پنجره دارد. با صدای من آهسته بر می گردد. لبخند گرمی و پاسخ سلامی.
ردیف طولانی از بخیه روی گردنش نقش بسته است.
– بعد از مسمومیت شیمیایی ریه ام بیشتر از 30% اکسیژن جذب نمی کند. اخیراً که چند بار تا مرز خفگی رفتم، پزشکان تصمیم گرفتند نیمی از غدۀ تیروئیدم را بردارند تا شاید با کاهش فشار روی حنجره کمتر دچار حمله شوم.
– اینهمه سال در جبهه؟
– نذر کرده بودم
– چطور؟
– با شروع درگیری های کردستان وقتی حضرت امام برای رهایی کردستان از دست گروهکها پیام دادند، به عنوان داوطلب عازم منطقه شدم، شرایط بسیار وخیمی بود. مردم فرار کرده بودند و گروهکها با انواع سلاح بدنبال منافع خود دست به هر جنایتی می زدند، جاده ها ناامن بود. در شهرها نه مغازه ای باز بود و نه اداره و مدرسه ای. همراه دیگر داوطلبین که از ادارات دولتی اعزام شده بودند، در پادگان سنندج مستقر شدیم و تلاش اولیه مان برای بازگشت امینت به شهر بود. روزها علیرغم خطرات موجود در شهر راه می افتادیم و کمکهای جنسی و نقدی به مردم محروم و آوارگان رسانده و تلاش می کردیم با حضور خود نشان دهیم که می توان در شهر ماند و از آن دفاع کرد. شبها نیز اسلحه به دوش به نوبت کشیک می دادیم و از مراکزی که هنوز به دست گروهکها نیفتاده بود، حفاظت می کردیم. اما در مقابل از دو سو مورد تهاجم بودیم.چه از ناحیه گروهکها و چه از ناحیه بسیاری از مردم که ناآگاهانه و در اثر تبلیغات دشمن ما را عامل محرومیت و آوارگی خود می دانستند و البته بعدها با شروع جنگ تحمیلی حملات عراق نیز اضافه شد. شهادت مردم غیر نظامی، شکنجه و کشتار وحشیانه برادران پاسدار و تشیع جنازه غریبانه و مظلومانه آنها در شهر های خلوت و…
حدود یکسال از اعزامم گذشته بود که شبی اندوهگین و خسته و سردرگم با یکی از پاسداران امام برخورد کردم که عازم تهران و جماران بود. یکباره احساس کردم تنها دیدار امام توان از دست رفته ام را باز می گرداند. باید ایشان را زیارت می کردم، مثل نفس کشیدن برای ادامه حیات به این دیدار نیاز داشتم. همراه یکی از خواهران با آن برادر پاسدار شبانه عازم تهران شدیم. وقت قبلی نداشتیم و چندان امیدی نبود، تنها به امید خدا که می دانست در دلمان چه می گذرد، راهی شدیم. ساعت 3 نیمه شب به جماران رسیدیم. زمستان بود و برف سنگینی می بارید. من و خواهر همراهم را به اتاقی برای استراحت هدایت کردند. خوابم نمی برد، نمازم را خواندم و شروع به جارو و گردگیری اتاق کردم. صبح نزد حاج آقا توسلی رفتیم، ولی ایشان گفتند که حضرت امام ملاقات ندارند. هر چه اصرار کردی نتیجه نگرفتیم.
اشک از چشمانم جاری شد، باید امام را می دیدم. همانجا نذر کردم که اگر این دیدار صورت بگیرد تا آخر جنگ در جبهه ها بمانم. درگیر و دار راز و نیاز و عهد پیمان با خدا بودم که عروس و دامادی از راه رسیدند. آنها از حضرت امام وقت گرفته بودند، در را که برایشان باز کردند نفهمیدم چه شد، ما هم بدنبال آنها دویدیم تو، نگهبانان نیز به دنبال ما، اما قبل از اینکه بتوانند متوقفمان کنند وارد حیاط حضرت امام شدیم و همانجا در محضر ایشان ایستادیم. نگهبانان جرأت نکردند پیش روی امام به ما اعتراض کنند. اتفاقاً عروس و داماد عقد نکرده و خیلی سریع برگشتند. ظاهراً امام فرموده بودند ساعتش خوب نیست. بلافاصله خودمان را به امام رساندیم و سلام کردیم، با خوشرویی پاسخ دادند و پرسیدند: از کجا می آیید؟ گفتم: از کردستان. پرسیدند: وضعیت آنجا چطور است؟ آنچه میدانستم در چند جمله بیان کردم و در آخر گفتم: دعا بفرمایید خداوند شهادت را نصیبم گرداند.
امام نگاهشان را که به زیر بود، آرام از پا تا سرم بالا آوردند و گفتند: “ان اشاءا… سلامت باشید.”
امروز که صدها خطر از سرم گذشته و چندین بار تا مرگ قطعی پیش رفته ام، زنده بودنم را تنها از آن دعا و آن نگاه که گویی بیمه ام کرده است، می دانم. این همه سال را نیز بابت ادای نذرم در منطقه جنگی ماندم.
– بدون شک از 10 سال حضور در کردستان مطالب گفتنی زیادی دارید، اما قبل از آن بگوئید دوران کودکی و نوجوانیتان را چگونه گذراندید؟
– مذهب و مبارزه را عجین شده باهم در خانواده آموختم. در سال 1324 در تهران متولد شدم. پدرم فرد مبارزی بود که ابتدا به اعدام محکوم شده و البته بعدها حکمش را تقلیل دادند. از کوچکی تا زمانی که به کلاس اول دبستان رفتم، او در زندان بود. صحنه هایی از یورش ساواک را به خانه مان به خاطر دارم که چطور همه جا از کمدها تا داخل متکاها را بدنبال اعلامیه می گشتند و مادر شجاع و صبورم که چگونه خانه را بدون پدر اداره می کرد. ما 9 خواهر و برادر بودیم و من فرزند دوم و دختر اول خانواده بودم. سال 1343 زمانی که 17 سال داشتم مادرم در آخرین زایمان از دنیا رفت و من احساس کردم باید جای مادر را برای خواهران و برادران کوچکم پر کنم. به همین دلیل به خواستگاری مکرر افسر جوان و متدینی که پس از قیام سال 42 نیز به زندان افتاد، پاسخ رد دادم و بالای سربچه ها ماندم.
در سال 1348 به استخدام وزارت دارایی درآمدم، اما علیرغم گرفتاریهای اشتغال و مسئولیت خانواده، مطالعات و حضور در جلسات مذهبی و سیاسی مانند سخنرانیهای حسینیه ارشاد را دنبال می کردم. چنانچه وقتی در سال 55 برای گذراندن یک دوره مدیریت در ایتالیا و سپس کارورزی آن در انگلستان به آن دو کشور اعزام شدم، به دلیل فعالیتهای سیاسی و حضور در راهپیمایی که به مناسبت شهادت دکتر شریعتی در لندن، برگزار شد، پیش از اتمام دوره ناگزیر به بازگشت شدم.
چندی نگذشت که انقلاب ریشه گرفته از سال 42، برگ و بار داد. در شور و حال انقلاب باز آن افسر متدین که به تازگی از زندان آزاد شده بود به خواستگاری آمد و این بار ازدواج را منوط به پیروزی انقلاب کردم. اما در گیرودار اعتصابات و تظاهرات بودیم که خبر آوردند او در جریان تظاهرات 26 دی ماه سال 1356 در قم به شهادت رسیده است.
پس از پیروزی همه وقتم در خدمت انقلاب بود. حالا دیگر خواهران و برادرانم بزرگ شده بودند و نگرانی از بابت آنها نداشتم. با شروع بحران کردستان به آن منطقه رفتم و تا 10 سال بعد شاید مجموعاً حداکثر 30 روز را در تهران گذراندم، آن هم به صورت چند ساعته یا یک نیمروز.
« انچه در کردستان رخ داد بیشتر به یک محک می مانست تا درگیری. مدت زیادی از پیروزی انقلاب نگذشته بود و آمریکا و شوروی حیران از این حرکت عظیم تاریخی قصد شناسایی موقعیت و امکان عمل خود و میزان آسیب پذیری انقلاب را داشتند. با همین انگیزه مزدوران خود را تجهیز کرده و با فریب مردم کردستان دسیسه بزرگی را علیه قیام این ملت رقم زدند. از نقده و پاوه تا سندج و مریوان دامنه عملشان بود و بوقهای تبلیغاتی نیز در جهت منافع آنها به جعل اکاذیب مشغول بودند. اما وقتی از طریق این توطئه به اهداف خود نرسیدند، ارتش عراق برای تکمیل این طرح به مجموعه کار اضافه شد.»
31 شهریور، روز آغاز جنگ رسمی عراق، در سنندج بودم. فرودگاه را که زدند برای انتقال مجروحین به بیمارستان آمده و در آنجا مستقر شدیم. از آن روز در دو طرفه می جنگیدیم، هم با گروهکها و هم با عراق. مسئولیت تقسیم نیروهای پزشکی و امدادی و نیز تخلیه مجروحین بر عهده من بود.
به خاطر دارم در جریان یکی از بمباران های شهر سنندج درحالی که بیمارستان مملو از مجروح بود و ما برای نجات آنها لحظه ای آرام نداشتیم، گروهکها تعدادی از مردم را تحریک کرده و به بیمارستان فرستاده بودند. آنها ما را کتک می زدند، از روی سر مجروحین رد می شدند، زخمی ها خود را جدا کرده و می بردند.
وقتی اجساد شهدای عزیز همرزممان را می آوردند گریه نمی کردیم تا روحیه دوستان تضعیف نشود و دشمنان شاد نگردند. گاه آنقدر شهید و مجروح داشتیم که تا مچ پا در خون راه می رفتیم، اما اشک و ناله و آرام کردن دل را برای خانه می گذاشتیم. بخصوص در روزها و شبهای عملیات ساعت کار و شیفت مشخصی نداشتیم. آنقدر کار می کردیم که چند ساعتی از هوش می رفتیم و دوباره کار را از سر می گرفتیم.
«فاطمه از آن روزها که سخن می گوید انگار دوباره به کردستان بازگشته، تک وپاتکی صورت گرفته و او در مقابل جان هر مجروحی مسئول است. وجود نیروهای مخلص و خستگی ناپذیر در کوران حوادث کردستان مهمترین دغدغه او بود. با همین انگیزه در آموزشگاه بهیاری شهید نمکی از میان خواهران و برادران، برای مراکز امدادی جنگ و پس از آن برای حضور در خانه های بهداشت روستاهای کردستان بهیار های زیادی را تربیت کرده است.»
–    چه شد که دچار مصدومیت شیمیایی شدید؟
ماجرا به بمباران شیمیایی حلبچه باز می گردد. قبل ازآن احتمال دادند که عراق از این سلاح استفاده خواهد کرد. آماده شدیم، نقاهتگاهها را مجهز کردیم. ساختمانهای خالی، حتی مرغداریها و گاوداریهای اطراف را چادر زده، دیوارهایش را نایلون کشیدیم و محوطه را کاملاً ضد عفونی کردیم. وقتی خبر دادند که حلبچه را بمباران شیمیایی کرده اند و تعداد زن و بچه های مصدوم قابل شمارش نیست، با مادر احمدی دو نفری برای برآورد نیازها راهی حلبچه شدیم. مادر احمدی از زنان سلحشوری بود که کار تدارکات را برعهده داشت، دائم در منطقه بود و با وانت وسایل مورد نیاز رزمندگان را به آنها می رساند.
وقتی به حلبچه رسیدیم دیدیم ابعاد فاجعه گسترده تر از آن است که تصور می شد و به غیر از تعداد زیادی شهید، زنان و کودکان بی شماری مصدوم و مجروح در بیابانهای اطراف به سوی مرزهای ایران می آیند.
بلافاصله بازگشتیم و پذیرای مصدومین شدیم. لباسهای زنان و کودکان را در می آوردیم، حمامشان کرده و ترتیب بستری شدنشان را می دادیم. این کار بی وقفه ادامه یافت. فرصتی برای ملاحضات فردی نبود. گویی صحرای محشر به پا شده بود. مجروحین روی تختها و زمین ناله می کردند و سر و صورت و بدنشان پر از تاولهای آبدار و درشت بود. بعد از 48 ساعت آثار مصدومیت شیمیایی در بدنم ظاهر شد، تنگی نفس و تاولهای آبدار. ظاهراً مقداری از مصدومیت برای حضور در حلبچه و بیشتر آن برای تماس نزدیکی بود که با زنان و کودکان حلبچه ای داشتم. نفسم گرفت،حالت خفگی، سوزش پوست و …
یک ماه بستری شدم. صدمه قابل توجهی به ریه هایم خورده بود که امروز شما شاهد آثار آن هستید.
« اما فاطمه کاویان تنها در معرض این خطرات نبود. چهار بار نقشه ترور او توسط گروهکها نافرجام ماند و از خطر چندین تصادف در جادهای ناامن کردستان رَست. او باید می ماند تا امروز روایتگر سلحشوری زنان این سرزمین و توان آنها برای سازماندهی امور دفاعی در میدان نبرد حق علیه باطل شد.
قلب مهربان او فقط برای مجروحین نمی تپید و تلاشش منحصر به آنها نبود. هر مجروحی را تا آنجا که می توانست مورد حمایت قرار می داد و هر ره گم کرده ای را هدایت می کرد.»
“یک بار که از تهران به سوی سنندج می آمدیم به 3 پسر بچه 12 تا 14 ساله برخوردیم. جلوی ما در اتوبوس نشسته بودند و باهم قرار می گذاشتند که در کردستان اسلحه به دست بگیرند و علیه دولت بجنگد. آن روزها کردستان با هر انگیزه ای نیروهای ناآگاه را بخود جلب می کرد. از اتوبوس که پیاده شدیم به دنبالشان رفتیم و مسافرخانه شان را شناسایی کردیم. بعد برادران سپاه را فرستادیم، آنها را آوردند. گفتیم می دانیم شما از خانه و شهرتان فرار کرده اید و می دانیم برای چه به اینجا آمده اید. ترسیده بودند، گریه و زاری می کردند که ما را رها کنید. دو نفرشان را به شهرستان برگرداندیم و سومی نزد ما ماند. پسر بچه 12 ساله ای به نام عبدالرحمن کلبادی از اهالی گلوگاه مازندران بود. وقت زیادی روی او گذاشتیم، با او دوست شدم و تلاش کردم راه بد را از خوب نشانش دهم و وقتی احساس کردم تغییراتی در روحیه اش ایجاد شده، مامورش کردم با لباس سپاه از آموزشگاه بهیاری نگهبانی کند. البته در کنار این سعی می کردم که به خانه اش بازگردد، اما او اصرار داشت بماند و بجگند، لیکن این بار علیه گروهکها.
حدود دوسال بعد وقتی از یکی از ماموریتهایم بازگشتم دیدم عکسش را به عنوان شهید به دیوارها زده اند، گروهکها او را گرفته و قلبش را از سینه در آورده بودند. آرزویم این است که بتوانم به مازندران بروم و پدر و مادرش را پیدا کنم و از رشادت عبدالرحمن برایشان بگویم.
« خانم کاویان در سال 68 با پزشکی ایرانی الاصل که برای یاری زرمندگان در دوران جنگ از پاکستان به ایران آمد، ازدواج کرد. با کسی که توانسته تعلقاتش را نسبت به ارزشهای انقلاب درک کند و چون او، پایدار در میدان نبرد بماند.»
“شاید یکی از دلایل که باعث شد به تقاضای ازدواج همسرم پاسخ مثبت دهم این بود که شاهد بودم در شرایط بحرانی، وقتی که اغلب پزشکان و پرستاران به پناهگاهها می رفتند، او بالای سر مجروح می ماند و وحشتی به خود راه نمی داد.”
« فاطمه هنگام گفتگو چندین بار احساس تنگی نفس کرد، لحظاتی آرام گرفت و دوباره به بازگویی خاطراتش پرداخت. بی گمان هر نفس او رشته ای است که نسل امروز را به حقایق دوران دفاع مقدس متصل می کند. با آرزوی دوام این رشته حیات و عشق، با او خداحافظی کردم.»
فرشاد نژادخیر
منبع:
ابتهاج شیرازی، فریبا، از حماسه برترید، دبیرخانه کنگره بررسی نقش زنان در دفاع و امنیت، 1370

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده