• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
چند رسانه ای
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

خاطره ای از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس؛ به مناسبت عید نوروز


مشکل سال تحویل - سرهنگ محمد علي پوربزرگ

در منطقه تنگ حاجیان گیلانغرب بودیم. آن قدر گرفتار جنگ و مشکلات خود بودیم که زمان را از دست داده بودیم. آن روز یکی از معاونین یگان به من مراجعه و هماهنگی نمود که برای استحمام به شهر برود. وقتی به شوخی از او پرسیدم: چیه جناب سروان، مگه چه خبره؟

در جواب گفت: مثل این که فردا سال تحویله.

با شنیدن این جمله تازه متوجه شدم که به تحویل سال نو نزدیک می‌شویم. از جناب سروان تشکر کردم و به او گفتم که من هم همراه شما می آیم

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

ساعتی بعد طبق معمول پرسنلي كه برگه مرخصی شهری داشتند، مقابل دسته ادوات جمع و منتظر گاز 69 بوديم که به گیلانغرب برويم. من هم همراه پرسنل سوار گاز 69 شدیم و به گیلانغرب رفتیم.

راننده گاز چند بار یادآور شد که ساعت 4 عصر همه در مقابل فرمانداری باشند تا کسی جا نماند. اولین کار من مثل همیشه این بود که نوبت حمام بگیرم. به همین خاطر به طرف حمام رفته و نمره گرفتم. آن روز حمام خیلی شلوغ بود و تعداد 60 نفر جلوتر از من بودند. فرصتی داشتیم تا به مخابرات رفته و تلگرافی بزنم. فکر می کردم که مخابرات هم مثل حمام شلوغ باشد، ولی در کمال تعجب متوجه شدم که خیلی خلوت است. خلوت بودن مخابرات خیلی خوشحال کننده بود، ولی برای ارسال پیام، رفتم اعلام کردند که امروز تعطیل رسمي است و مخابرات هم مثل سایر ادارات تعطیل است.

یادم آمد چند روز پیش بچه ها می گفتند در آن جا رستورانی باز شده که چلومرغ هم سرو می کنند. تصمیم گرفتم به آنجا رفته و به قول معروف شکمی از عزا در بیاورم. بالاخره رستوران مورد نظر را پیدا کرده و داخل شدم. از ظاهر امر معلوم بود که این محل به جای رستوران به یک بیغوله شبیه است و صندلی های فرسوده و میزهای تق و لق موید این نظر بود. در هر صورت طبق قانون آن رستوران اول پول دادم، بعد منتظر غذا شدم.

دقایقی بعد یک بشقاب چلو با مرغ در جلوی من بود. بشقاب ملامین هم به خاطر حرارت کج شده بود. من سعی می کردم که به وضعیت بی بهداشتی موجود دامن نزنم و غذایم را بخورم و زود خارج شوم. ناگهان از شکاف موجود پیشخوان متوجه شدم زنی در مقابل تشتی نشسته و بشقاب ها را می شوید. بی اختیار بلند شده و در کار او دقیق شدم. تشت مقابل زن پر از آب سیاه کف آلود بود. آن زن بشقاب غذا را در آن می شست و با گوشه دامن خود خشک می‌کرد. از دیدن آن وضعیت حالم به هم خورد، ولی بی اختیار چشمم به سمت مردی که غذا می کشید لغزید. آن مرد با دست به همان بشقابی که از آن زن می‌گرفت، برنج ریخت و دستش را لیس زد. پس از آن با همان دست لیس خورده یک تکه مرغ براشت و داخل بشقاب گذاشت و باز هم دستش را لیس زد. بعد همان غذا را مقابل یکی از مشتریان که در آن شلوغی و ازدحام سر و صدا می کرد گذاشت.

با دیدن آن وضع از خوردن غذا منصرف شدم و از رستوران خارج و به طرف حمام رفتم. بالاخره نوبت من شد و توانستم آبی به تن بزنم و خود را مقابل فرمانداری برسانم. یکی از سربازان که متوجه حضور من در آنجا شده بود رو به سایر سربازان کرد و گفت:

- بچه ها می دونید امروز جناب سروان پوربزرگ می خواد عیدی بده؟

او با این حرف می خواست ندایی به من داده باشد یا به قول معروف یادآوری کرده باشد. به همین خاطر من هم رو به یکی از همان سربازان کردم و گفتم:

- بهش بگو جناب سروان گفت اگر از بالا به من عیدی بدهند من هم قول می دهم به شما عیدی بدهم.

بالاخره سوار گاز 69 شده و به محل استقرار یگان برگشتیم.

تا لحظه سال تحویل که درست ساعت 8:40 بود چیزی نمانده بود. یکی از بچه ها پیشنهاد کرد که 7 سین درست کنیم. بقیه هم پذیرفتتند. سربازی بلند شد و یك مشت سبزه از زمین چید و گفت:

- چراغ اول را من روشن کردم. این سین اول.

نفر بعدی یک تکه سنگ آورد و گفت: این هم سین دوم.

نفر بعدی از سنگر خارج شد و لحظاتی بعد در حالی که سمبه یکی از خمپاره اندازها را می آورد گفت:

- این هم از سین سوم.

من برای آن که نقشی در این 7 سین داشته باشم، دست در جیب کرده و چند عدد سکه درآورده و گفتم:

- این هم سین چهارم.

یکی از سربازان روستایی که همیشه در زیر پیراهن نظامی اش با سنجاق قفلی یک دعا یا خرمهره را به زیر پیراهنش وصل می کرد، سنجاقش را درآورد و با لحن خنده دار و بومی خود گفت:

- جناب سروان من هم سنجاق دارم.

گفتم پس سین پنجم هم درست شد.

ما در گیر و دار تهیه 2 سین باقی مانده بودیم که یکی از سربازان رو به یکی از سربازهای شمالی کرد و گفت:

- تو که همیشه ما را با بوی سیرهایی که می خوری آزار می دی. بلند شو چندتا سیر بیار.

و سین ششم هم به این طریق حل شد.

دقایق به سرعت سپری می شد و چند لحظه بیشتر تا تحویل سال نمانده بود که یکی از سربازان زبر و زرنگ گفت:

- پیدا کردم، پیدا کردم.

همه ما با تعجب به او نگاه می کردیم. او شیشه مربا را که با آن چایی می‌خورد برداشت و از سنگر بیرون رفت و لحظه ای بعد در حالی که دو عدد سوسک در داخل آن انداخته بود، داخل شد و گفت:

- هرچند خیلی بد است، ولی 7 سین ما را تکمیل کرد.

واقعاً هم آن سوسک ها خیلی بد بد بودند. مجبور شدیم برای مهار بوی بد آن ها، یک چیزی روی شیشه مربا بگذاریم و بالاخره سال تحویل شد و با هم دیده بوسی کردیم و دقایقی خندیدیم.

من در مقام فرمانده وظیفه داشتم به سربازان و پرسنل تحت امرم عیدی بدهم. بدبختانه از طرف گردان هم چیزی به من واگذار نشده بود و با این حال دلم می خواست به نوعی بچه ها را شاد کنم. ناگهان یادم آمد که در عملیات قبلی که در تنگ حاجیان داشتیم، ما تجهیزات و مهمات زیادی از عراقی ها به غنیمت گرفته بودیم. یکی از این غنایم، خمپاره منور 81 م م بود که هر کدام یک چتر خوش رنگ 70 سانتی داشت. تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که دستور دادم به هر کدام از سربازان چتر یکی از خمپاره ها را به عنوان یادگار بردارند.

از طرف گردان اعلام کرده بودند به محض تحویل سال 1360، تعدادی از این منورها را روی عراقی ها شلیک کنیم، ولی در این کار عراقی ها پیش دستی کرده و قبل از ما شروع به شلیک منور کرده بودند. تعداد منورهای عراقی آن قدر زیاد بود که یکی از بچه ها با تعجب گفت:

- من نمی دانم جشن سال تحویل ماست یا جشن سال تحویل عراقی ها!

در هر صورت بیش از 60، 70 منور از طرف عراقی ها شلیک شده بود و همه جا روشن بود. تیراندازان ما در جواب عراقی ها شروع به شلیک خمپاره‌های جنگی کردند و عراقی ها اقدام به پاسخگویی کردند. جنگ خمپاره ما با عراقی ها بیش از چند ساعت به طول انجامید. به طوری که واقعاً یادمان رفت که در کنار سفره هفت سین نشسته ایم و می خواهیم تحویل سال را جشن بگیریم.

بعد از آن که آتش بازی طرفین پایان یافت، یکی از پرسنل قدیمی گردان گفت:

- قسم می خورم تا کنون این قدر آتش بازی بین ما و عراقی ها انجام نشده بود.

یکی دیگر از بچه ها برای آنکه حال و هوا را عوض کند گفت:

- البته به برکت غنایمی که از عراقی ها گرفتیم، وگرنه باید بر مبنای سهمیه تیراندازی می کردیم.

و این مطلب باعث شد که لبخند دوباره‌اي بر لب های خسته حضار جاری بشود.

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

1395/12/25 11:51:50 59 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
خاطره ای از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس؛ به مناسبت عید نوروز
نظر شما






4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015