• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
چند رسانه ای
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد


بخش هفتم : خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا

به ساعت نگاه کردم؛ 12 بود. فیوز یکی از خرج‌ها را کشیدم و با قدرت زیاد زیر تانک فرستادم. چون زمین کاملاً هموار بود، وقتی منفجر شد، شدت انفجارش تانک را از جا بلند کرد. هم‌زمان یکی از بچه‌ها با آر‌پی‌جی به کامیون حمل مهمات شلیک کرد؛ کامیون منفجر شد. با انفجار کامیون گلوله‌هایی که داخل آن بود، با سرعت بسیار زیاد و سفیرکشان در فضا می‌چرخید و منفجر می‌شد. اگر کسی می‌ایستاد، قطعاً ترکش‌ها به او می‌خورد. با لطف و عنایت خداوند، گلوله‌ها به ماشین‌ها می‌خورد و آنها را منفجر می‌کرد.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

فریدون صبح ‌بیداری از افسران ورزیدة نیرو مخصوص بود؛ یک جوان تهرانی، خوش قد و بالا، با موهای بور که در هر شرایطی منظم و آراسته بود. زمان شناسایی رسید. هارنِس1، فانوسقه، خشاب و تفنگ را باز کردیم، چون با این‌ها نمی‌توانستیم سینه‌خیز برویم. فقط یک کارد سنگری برداشتیم. برای شناسایی اولیه، به دیگر تجهیزات نیاز نبود. ساعت 9 شب شد. ماه در آسمان نبود و فقط چند ستاره در آسمان دیده می‌شد. تاریکی بود و ظلمات. من و صبح‌بیداری شروع کردیم به سینه‌خیز رفتن. تقریباً صد متر رفتیم که ناگهان مقابلمان روشن شد. دیدیم؛  درست در بیست قدمی چادر افسران عراقی هستیم. این چادر دقیقاً در مرکز ستون نظامی قرار داشت و احتمال می‌دادم چادر افسران عراقی باشد. دو عراقی درشت هیکل و قد بلند از چادر بیرون می‌آمدند و این نور داخل چادر بود که درست روی ما افتاد؛ درِ چادر که بسته شد، اطرافمان دوباره در تاریکی فرو رفت. از سر و صداهای داخل چادر به نظر می‌رسید؛ جایی برای خوش‌گذرانی است. با خودم گفتم: «حمله کردن با این کارد سنگری به این دو تا غول بی شاخ و دم، برای فیلم‌هاست. عجب اشتباهی کردیم تفنگ نیاوردیم!» در همان تاریکی زیر چشمی به صبح‌بیداری نگاه کردم و فهمیدم که او هم احساس من را دارد. آن دو عراقی در حالی که سیگار می‌کشیدند و با هم حرف می‌زدند، مستقیم به طرف ما

 می‌آمدند. با یک دستم صبح بیداری را گرفتم  که تکان نخورد و عقب نرود. نفس‌هایم به شماره افتاده بود. صدای ضربان قلبم آن‌قدر بلند بود، که صدایش را می‌شنیدم. با خودم گفتم: «نکنه اینها هم صدای قلبم رو بشنون.» نگران لو رفتن عملیات بودیم، به خاطر همین، کوچک‌ترین حرکتی نداشتیم. همین‌طور جلو می‌آمدند و نگرانی ما هم بیشتر می‌شد. تا اینکه درست در یک قدمی ما ایستادند. آن‌قدر به ما نزدیک شده بودند که نمی‌توانستم سرم را بلند کنم، به همین دلیل، چشمانم را تا جایی که می‌شد، بالا بردم، ولی نتوانستم صورتشان را ببینم. یکی از آنها سیگارش را انداخت و با پوتینش له کرد، بعد هر دو قدم‌زنان به طرف چادر رفتند. ما هم نفس راحتی کشیدیم و با سرعت به عقب برگشتیم.

وقتی به مواضع خودمان رسیدیم، به بقیه گفتیم دشمن نزدیک‌تر از آن است که فکرش را می‌کردیم. دوربینم را برداشتم و کمی جلوتر رفتم. با دوربین به مقر عراقی‌ها نگاه کردم و دیدم بین هر سه خودرو یک تانک وجود دارد، خودروها از نوع اورال بودند. یک تانکر سوخت خیلی بزرگ هم کنار تجهیزات دیده می‌شود. همة اینها در یک ستون قرار داشتند.

باید برای حمله آماده می‌شدیم. شروع کردیم به درست کردن مواد انفجاری. بسته‌های خرج سی-4 (که نوعی مادة منفجره است) را باز کردم. پزشکیارم چسب لوکوپلاستی را آنقدر دور خرج‌ها پیچید تا به شکل توپ درآمدند. یک فیوز 30 ثانیه‌ای داخل هرکدام گذاشتیم که وقتی دستة آتش‌زنة آن را می‌کشیدیم، سی ثانیه بعد منفجر می‌شد. دو تا از خرج‌های آمادة انفجار را توی پیراهنم گذاشتم. تعداد خرج سی-4 زیاد نبود، بنابر این تعدادی از بچه‌ها آر‌پی‌جی برداشتند.

30 نفر بودیم، به گروه‌های دونفری تقسیم شدیم. من و گروهبان یکم ویسی در یک گروه بودیم. مقر عراقی‌ها را هم به دو قسمت تقسیم کردیم. هدف‌هایی برای هر گروه مشخص شد؛ هر دو نفر باید سه خودرو و یک تانک را منهدم می‌کردند. به خاطر همین، باید تا حد امکان خود را به اهداف مورد نظر نزدیک می‌کردیم. فریدون صبح‌بیداری گفت: «انفجار چادر فرماندهی رو به من بسپارید.» ما هم قبول کردیم. قرار شد رأس ساعت 12 شب حمله کنیم. بعد هر کس هدفش را منهدم کرد، از هر طرف که می‌تواند، صحنة درگیری را ترک کند. همه قطب‌نما نداشتند. برای اینکه راه را گم نکنند، سه ستاره را که پشت سر هم قرار داشت، نشان کردم و گفتم پس از پایان کار به طرف این ستاره‌ها بروند. غلام آذوری طبق معمول گفت: «من ساعت ندارم، ولی رادیو جیبی دارم. هر وقت رادیو ساعت 12 رو اعلام کرد، من هم حمله می‌کنم»

گفتم: «چطور می‌تونی توی اون موقعیت رادیو رو تنظیم کنی؟» گفت: «بسپار به خودم.»

همه در جریان نقشة حمله قرار گرفتند. حدود ساعت 11 شب، در حالی که همه جا کاملاً تاریک بود، برای عملیات حرکت کردیم. بسیار محتاطانه و با کمترین سر و صدا، سینه‌خیز پیش می‌رفتیم. نزدیک ستون دشمن توقف کردیم. من و ویسی به ده دوازده متری یک تانک رسیدیم. قرار شد اول یک خرج سی-4 را زیر تانک بیندازیم و آن را منهدم کنیم، بعد با خرج‌های دیگر سه خودرو مورد نظر را منفجر کرده و به عقب برگردیم؛ چون مهمات دیگری نداشتیم. به ساعت نگاه کردم؛ 12 بود. فیوز یکی از خرج‌ها را کشیدم و با قدرت زیاد زیر تانک فرستادم. چون زمین کاملاً هموار بود، وقتی منفجر شد، شدت انفجارش تانک را از جا بلند کرد. هم‌زمان یکی از بچه‌ها با آر‌پی‌جی به کامیون حمل مهمات شلیک کرد؛ کامیون منفجر شد. با انفجار کامیون گلوله‌هایی که داخل آن بود، با سرعت بسیار زیاد و سفیرکشان در فضا می‌چرخید و منفجر می‌شد. اگر کسی می‌ایستاد، قطعاً ترکش‌ها به او می‌خورد. با لطف و عنایت خداوند، گلوله‌ها به ماشین‌ها می‌خورد و آنها را منفجر می‌کرد.

نفر بعد یک آر‌پی‌جی به کامیون سوخت شلیک کرد که گلوله از کامیون خارج شد، اما با دومین شلیک، تانکر سوخت هم منفجر شد. در اثر انفجار این دو کامیون همه‌جا آن‌قدر روشن شد که انگار در آن ساعت شب، خورشید طلوع کرده بود. درازکش روی زمین بودم که یک رگبار به طرفم شلیک شد. نگاه کردم، دیدم یک عراقی با تیرباری که روی یکی از خودروها بود، به طرفم شلیک می‌گند. فوری یک خرج سی-4 به طرف خودرو پرتاب کردم. خودرو منفجر شد و در اثر انفجار آن، ترکش‌های زیادی به اطرافم اصابت کرد.

عراقی‌ها شروع به تیراندازی کردند. از آنجا که بی‌هدف شلیک می‌کردند، معلوم بود حسابی ترسیده‌اند و به خاطر آماده نبودن کاملاً دستپاچه شده‌اند. آنها انتظار چنین حمله‌ای را نداشتند. اهداف مورد نظر را زدم. برگشتم دیدم ویسی عقب عقب سینه‌خیز می‌رود. به جای سینه‌خیز رفتن، بلند شدم و شروع کردم به دویدن. از کنار ویسی رد شدم. ویسی که دید من می‌دوم، بلند شد و شروع به دویدن کرد. با قطب‌نمایی که داشتم، راه را پیدا کردم و به محل ماشین‌ها رسیدیم. قدم‌هایم را با قطب‌نما شمردم و فهمیدم 5800 قدم به عقب برگشتیم. به ویسی گفتم: «با تویوتا برو و نیروی کمکی بیار . احتمالاً بقیة بچه‌ها راه رو گم می‌کنن. بالگرد بیار تا همه رو پیدا کنیم.» ویسی رفت. چند خمپارة تامپالا را که از قبل آماده کرده بودیم، به طرف عراقی‌ها شلیک کردم. تا صبح، انفجارها ادامه داشت. با توجه به انفجارها معلوم بود تلفات سنگینی به ادوات و نفرات دشمن وارد کردیم.

من همراه یک سرباز کنار ماشین‌ها منتظر بقیه بودم. چون بی‌سیم‌ها را همراه نبرده بودیم، از وضعیتشان خبر نداشتم و بسیار نگرانشان بودم. خبری از آنها نشد. نزدیک صبح بود که شش نفر از بچه‌ها به ما ملحق شدند. یکی از آنها همان پزشکیار تیم بود. پرسیدم: «از بقیه چه خبر؟» آنها هم خبر نداشتند. با سرباز کنار خمپاره‌انداز نشسته بودیم که دیدم صدایی از بی‌سیم می‌آید و یک نفر اسم رمز ما را که سوسک سیاه بود، تکرار می‌کند. خوب که گوش کردم، دیدم ویسی است که از پشت بی‌سیم می‌گفت: «سوسک سیاه! سوسک سیاه!» گفتم: «سوسک سیاه به گوشم» گفت: «سوسک سیاه! ویسی‌ام؛ بالا هستم.» نگاهی به بالا کردم و بالگردها را از دور دیدم. دو فروند کبری بود و دو بالگرد 214، که یکی از آنها دو طرفش موشک تاو بسته بود. با خلبان صحبت کردم به او گفتم: «ما از دیشب درگیر شدیم. از گرای 280 درجه، حدود 5800 قدم، یعنی چیزی حدود پنج کیلومتر، به طرف جلو رفتیم. شما از همین زاویه جلو برید و ببینید می‌تونید بقیة نیروهای ما رو پیدا کنید.»

بالگردها به جلو پرواز کردند. من هم از بی‌سیم، صحبت‌های خلبان‌ها را شنیدم. یکی از آنها گفت: «دارن فرار می‌کنن! دارن فرار می‌کنن!» بعد یکی از خلبان‌ها به من گفت: «تلفات دادید، برید شهدا رو بیارید عقب!» گفتم: «چند نفرن؟» گفت: «دو نفر رو دارم میبینم» وقتی این را شنیدم، حالم به شدت دگرگون شد و بی‌طاقت شدم. با دو سرباز با ماشین سیمرغ به سرعت به طرف عراقی‌ها رفتم. چون سرعتم زیاد بود و منطقه هم بیابانی، گرد و خاک زیادی اطرافمان بلند می‌شد. هنوز یک کیلومتر نرفته بودیم که ما را به رگبار گلوله و موشک بستند. از همه طرف شلیک می‌کردند. زیر بارانی از آتش قرار گرفتیم. لحظه‌ای امان نمی‌دادند. بی‌هدف و باهدف شلیک می‌کردند. گلوله باران عرصه را بر من تنگ کرده بود. با وجود این، شهادت دو نفر از نیروها و همرزمانم آن‌قدر برایم سخت و دردناک بود که به چیزی جز برگرداندن آنها فکر نمی‌کردم. بالگرد کبری هم‌زمان بالای سرمان پرواز و با تیراندازی ما را پشتیبانی می‌کرد. در حال پیشروی بودیم که تیرانداز دوشکای کبری، با تیری که به گردنش اصابت کرد، شهید شد. خلبان کبری گفت: «ما به عقب بر می‌گردیم، شما هم برگردید.» ما هم چون پشتیبان نداشتیم، دور زدیم و به عقب برگشتیم، بی آنکه بتوانم شهدا را به عقب برگردانم.

آن دو شهید؛ حسن موسویان2 و عباس چوکام3 بودند. بعدها از آقای نظام‌آبادی که با شهید موسویان هم‌گروه بود، نحوة شهادتش را پرسیدم. گفت: «حسن موسویان اولین آر‌پی‌جی را شلیک کرد، ولی تانکر سوخت منفجر نشد. با دومین شلیک آر‌پی‌جی تانکر را منهدم کرد، ولی وقتی سومی را آماده می‌کرد، گلوله‌ای به او خورد و به شهادت رسید.» شهید عباس چوکام و آقای بکش‌لو با هم در یک گروه بودند. بکش‌لو گفت: «در همان ابتدای درگیری یک صدای خفیفی از عباس چوکام شنیدم، برگشتم دیدم شهید شده است.» از اینکه نتوانستم پیکر مطهر این دو شهید را به عقب برگردانم، همیشه غمی در وجودم احساس می‌کنم. پس از آزادسازی خرمشهر، با همان گرا و زاویه‌ای که یادم بود، به آن منطقه رفتم تا شاید بتوانم پیکر آن دو بزرگوار را پیدا کنم، اما به قدری در آن مکان خاکریز، سنگ و میدان مین ساخته بودند که نتوانستم کوچک‌رین اثری از آنها به دست آورم. پیکرهای مطهر آن دو شهید هرگز پیدا نشد.

پاورقی

1. چسب‌هایی که به دور یک استوانه پیچیده شده است و برای بستن زخم از آن استفاده می‌شود.

2. استوار حسن موسویان، اهل تهران، از نیروهای رهایی گروگان و جزو اولین نفراتی بود که وارد یگان نیرو مخصوص شده بود بسیار تند و تیز و نترس بود.

3. شهید عباس چوکام در سال 1340 در رشت و در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. عباس که تنها پسر خانواده بود، پس از پایان کلاس سوم راهنمایی، برای کمک به خانواده و فراهم کردن مقدمات ثبت‌نام برای ارتش، در ساختمان مدرسة طالقانی (رو‌به‌روی انبار نفت) به کار بنایی پرداخت و پس از قبولی در امتحانات، عضو نیروی ویژة هوابرد شد. گروهبان دوم عباس چوکام هنگام شهادت تازه درجه گرفته بود. در عین شجاعت، مظلومیت خاصی در چهره‌اش بود.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

1395/12/25 10:35:2 41 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
شما می توانید برای دریافت بعضی مطالب از طریق کانال، اینجا تا عضو کانال معارف جنگ شوید و یا شمار تلفن خود را با کلیک بر روی این قسمت وارد کنید تا شما را عضو کانال کنیم
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ
نظر شما






4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015