• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
چند رسانه ای
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد


بخش چهارم: خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا - آغاز جنگ تحمیلی

بیشتر از سه ماه بود که به مرخصی نرفته بودیم، با این وجود، هیچ یک از نیروها مرخصی نحواستند و با عشق و حس وظیفه‌شناسی نسبت به کشور عزیزمان، از ازتفاعات گازورخانی راهی مناطق ابلاغ شده شدیم و عده‌‌ای به سرپل ذهاب، تعدادی به سومار، برخی به گیلان‌غرب و . . . رفتیم. همة نیروهای تیپ به صورت پراکنده در مناطق غرب، شمال‌غرب و جنوب کشور مستقر شدند.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

. در جنوب هم عده‌ای به دزفول و تعدادی به اهواز رفتند. 2 مهر 1359، تمام نیروها را جمع کرده و صبح زود با دو اتوبوس 302، خضر زنده را به مقصد اهواز ترک کردیم؛ سه تیم که فرماندهی‌اش بر عهده من بود. به دزفول رسیدیم. دنبال مسجدی می‌گشتیم تا نماز ظهر و عصر را بخوانیم. مسجدی پیدا کردیم که داخل یک کوچه بود. اتوبوس‌ها بیرون کوچه توقف کردند. همه پیاده شدیم و به طرف مسجد راه افتادیم. وارد مسجد شدیم و مشغول وضو گرفتن بودیم که دیدیم تعدادی خانم با چادر و مقنعه در حیاط مسجد نشسته‌اند و مشغول آماده کردن کوکتل‌مولوتف هستند. از آنها پرسیدیم: «چرا دارین کوکتل‌مولوتف درست می‌کنین؟» گفتند: «برای منهدم کردن تانک‌های عراقی.» گفتیم: «تانک عراقی اینجا چیکار میکنه؟ تا مرز  که خیلی فاصله است.» گفتند: «تا نزدیک دزفول رسیده‌اند» اصلاً باور نمی‌کردیم. گفتیم : «مگه می‌شه! اینها خبر ندارن. عراق مگه جرئت داره تا اینجا بیاد!» نمازمان را خواندیم و راه افتادیم به سمت اهواز. به یک دوراهی رسیدیم که یکی به اهواز می‌رفت و دیگری به شوش. تصمیم گرفتیم از جادة شوش به اهواز برویم. کمی که پیش رفتیم، دیدیم که جاده را با سنگ‌چین بسته‌اند. یکی از بچه‌ها رفت و سنگ‌ها را کنار زد و دوباره راه افتادیم. به شوش رسیدیم. در حال عبور از کنار قلعة تاریخی شوش بودیم که ناگهان شهر و اطراف قلعه را بمباران کردند. بسیاری از مردم را می‌دیدیم که هراسان فرار می‌کردند تا بتوانند در جای مطمئنی پناه بگیرند. کسانی هم که از قبل اسباب و اثاثیة خود را جمع کرده بودند، با وسایل نقلیه مختلفی همچون ماشین‌های سواری و وانت‌بار در حال ترک شهر بودند. همان موقع یاد حرف خانم‌هایی افتادم که در مسجد مشغول درست کردن کوکتل‌مولوتف بودند؛ حق با آنها بود. دشمن خیلی جلو آمده بود. اضاع بسیار بحرانی بود. باید هرچه زودتر خود را به اهواز می‌رساندیم.

نزدیک عصر به اهواز رسیدیم. اولین نیروی نظامی بودیم که آنجا مستقر شدیم. ابتدا به عنوان یک نظامی به لشکر92 رفتم تا خود را معرفی کنم. سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر، و سرگرد مفید هم مسئول رکن 2 بود. همین که وارد ساختمان شدم، یکی از دوستان قدیمی‌ام به نام اصغر صباغیان را دیدم که معاون استاندار خوزستان مهندس غرضی شده بود. به گرمی از من استقبال کرد. بعد از سلام و احوالپرسی مفصل، از من پرسید: «اینجا چیکار می‌کنی؟» برایش توضیح دادم. من را پیش سرهنگ قاسمی برد و به او گفت: که این سه تیم از نیرو مخصوص را در اختیار جنگ‌های نامنظم قرار دهد. آن زمان دکتر چمران مسئول جنگ‌های نامنظم بود و دفتر کارش در دانشگاه جندی‌شاپور اهواز بود. باید پیش دکتر می‌رفتم و خود را معرفی می‌کردم. به دانشگاه رفتم. وارد ساختمان شدم و از یک راهروی کوچک عبور کردم. انتهای راهرو یک اتاق کوچک بود که دفتر کار دکتر محسوب می‌شد. در زدم و وارد اتاق شدم. دکتر، همراه همسرش در دفتر بودند. لباسی خاکی رنگ به تن داشت که همیشه همان را می‌پوشید. اولین باری بود که ایشان را می‌دیدم. دکتر آن موقع وزیر دفاع بود. خودم را معرفی کردم و گفتم: «من افسر ویژة عملیات قرارگاه منطقه هستم که همراه نیروهایم به اینجا اومدم.» تعداد افسران و درجه‌داران و دیگر اطلاعات تیمم را به ایشان دادم. دکتر علاقة زیادی به بچه‌های نیرو مخصوص داشت، به خاطر همین، از پیوستن ما به گروه جنگ‌های نامنظم بسیار خوشحال شد.

جایی برای استقرار نداشتیم. مهندس غرضی، کاخ استانداری را در اختیار ما قرار داد تا در آن مستقر شویم؛ ساختمانی سه‌طبقه که بسیار شیک و اشرافی بود. یک در اصلی و یک در فرعی داشت. پس از در فرعی، چند پله بود که به زیرزمین منتهی می‌شد و چند پلة دیگر که به طبقة بالا راه داشت. راهروی خیلی بزرگی هم داخل ساختمان بود که اتاق‌های زیادی در دو طرفش قرار داشت. امکانات کاخ استانداری بسیار جلب توجه می‌کرد، مثل استخر آن یا اتاق آینة خیلی بزرگ که شیشه‌هایش در بمباران خرد شد.

شخصی به عنوان اپراتور تلفن در زیرزمین مستقر بود. چون نابینا بود و به روشنایی نیاز نداشت، زیرزمین همیشه تاریک بود. وقتی به آنجا می‌رفتیم، فکر می‌کردیم کسی آنجا نیست تا اینکه صدای او را شنیدم که می‌گفت: «کیه؟» او همیشه آنجا بود. یک محوطة بزرگ هم پشت ساختمان استانداری بود که بعد از آن رود کارون قرار داشت. سمت چپ این محوطه، رستورانی به نام «ریوِرساید» بود که تخلیه شده بود. ما هم به دلیل وضعیت نامناسب خورد و خوراک، از کنسروها و کمپوت‌های این رستوران استفاده می‌کردیم. گاهی که از این کنسروها و کمپوت‌ها خبری نبود، به نخل‌های میدان کوچک رو‌به‌روی استانداری دل خوش می‌کردیم. یکی از بچه‌ها به نام غلام آذوَری، گاهی می‌رفت و لنگه کفشی به طرف خرماهای روی نخل‌ها پرت می‌کرد، بعد خرماهایی را که زمین می‌افتاد، برایمان می‌آورد.

در کاخ مستقر شدیم. کمی استراحت کردیم، سپس از استانداری سه دستگاه ماشین گرفتیم. هر روز به سمت دُبّ حَردان می‌رفتیم و جنگ‌های نامنظم انجام می‌دادیم که به اصطلاح به آن «جنگ و گریز» یا «بزن و در رو» می‌گفتند. هر دفعه با توجه به مأموریتی که داشتیم، با خودمان نیرو می‌بردیم. یک روز دکتر چمران به ما گفت که قرار است عملیاتی در دُبّ حَردان انجام شود. درست زمانی بود که عراقی‌ها تا نزدیک اهواز رسیده بودند و فاصلة کمی با پلیس‌راه داشتند؛ تقریباً نزدیک پادگان حمید بودند. دکتر به ما گفت: برای کمک به پادگان حمید برویم. با تیم‌هایم سوار ماشین‌ها شدیم. به طرف پادگان حرکت کردیم. آقای سلمانی فرماندار هویزه با ما همراه شد. یک معلم هم همراه او آمد که قد بلندی داشت. سیاه‌چرده و عرب‌زبان بود، مرد مهربانی به نظر می‌رسید. وقتی به آنجا رسیدیم، اوضاع پادگان بسیار نابسامان بود و همه سردرگم به این طرف و آن طرف می‌رفتند. در آنجا هیچ مسئول یا فرمانده‌ای برای ساماندهی اوضاع آنجا ندیدم. دیدم اگر در پادگان بمانیم، هم نیرو و هم وقتمان هدر می‌رود. به نیروها گفتم: بهتر است به طرف سوسنگرد حرکت کنیم. راه افتادیم. نرسیده به جادة سوسنگرد-اهواز، یک روستای کوچک بود. به روستا که رسیدیم، عده‌ای جلوی ما را گرفتند و گفتند: «جلوتر نرید. پشت این روستا پر از عراقیه. با تیر مستقیم تانک همه رو می‌زنن.» خیلی‌ها ترسیده بودند، ولی من برای اینکه مطمئن شوم، جلوتر رفتم و دیدم خبری نیست. به نیروهایم گفتم: «به راهمون ادامه می‌دیم. سوار ماشین‌ها بشید. پشت ماشین‌ها به حالت آماده‌باش بایستید. اگر دشمن رو دیدید، فقط شلیک کنید. کسی دستش رو از روی ماشه برنداره؛ بی‌وقفه شلیک کنید.»

تیربار، آر‌پی‌جی و ژ-3 داشتیم. خودم همان‌طور که رانندگی می‌کردم، در آماده‌باش کامل بودم. همگی از تجاوز عراقی‌ها خشمگین بودیم و حضور آنها در خاک ایران برای ما پذیرفتنی نبود. با آرایش نظامی تهاجمی از روستا خارج شدیم. ابتدا یک تانک تی-55 دیدیم که کنار جاده متوقف شده بود. یک‌دفعه افرادی که داخل آن بودند، بیرون آمدند و پا به فرار گذاشتند. تعجب کردیم چرا اینها با اینکه می‌توانند با تانک ما را بزنند، ترسیده‌اند و فرار می‌کنند. خدمة دیگر تانک‌ها هم پا به فرار گذاشتند. با غرور پیش می‌رفتیم و می‌گفتیم عجب قدرتی داریم که اینها از ما می‌ترسند! همه فرار کرده بودند و دیگر کسی نمانده بود. روی یک جادة آسفالت، به ستون پیش می‌رفتیم. با دیدن تانک‌های رها شده فکری به ذهنم رسید. بیست سی متر از ستون فاصله گرفتم. ماشین را کنار یکی از تانک‌ها نگه داشتم و بالای آن رفتم. بقیة بچه‌ها همچنان با سرعت به جلو حرکت می‌کردند. روی تانک و پشت دوشکا ایستادم. سر دوشکا به طرف بالا بود. می‌خواستم سر آن را پایین بیاورم، ولی چون با آن کار نکرده بودم، بلد نبودم. دیدم یک پین آنجا است. آن را به طرف جلو کشیدم، سر دوشکا پایین آمد. خواستم آن را بچرخانم که چشمم به پین دیگری افتاد. آن را هم کشیدم و موفق شدم سر دوشکا را به طرف عراقی‌های در حال فرار بچرخانم. حدود ده دوازده نفر بودند. یک سیم از ماشه به یک دستگیره وصل می‌شد. کمی دستگیره را فشار دادم، چند تیر شلیک شد. فهمیدم چطور کار می‌کند. نمی‌توانستم به کسانی امان بدهم که جنایات فجیعی مرتکب شده و به زنان و دختران شهرها و روستاهای مرزی تجاوز کرده بودند. آن‌قدر دستگیره را فشار دادم تا دوشکا خالی شد. کسی زنده نماند. در همین حال، صدایی در فضا پیچید؛ بالگردهای کبرای هوانیروز بودند. تازه فهمیدم آن عراقی‌ها از چه ترسیده بودند و فرار می‌کردند؛ آنها می‌ترسیدند مبادا زنده‌زنده در تانک‌ها بسوزند. حضور این بالگردها و نیروهای ما سبب شد؛ تا عراقی‌ها تمام تانک‌ها، ماشین‌ها و تجهیزات خود را بگذارند و فرار کنند. جادة سوسنگرد پر از ماشین و تانک بود. حدود پنجاه تانک از آنها بر جای ماند. چند کامیون هم در میان خودروها به چشم می‌خورد. عراقی‌ها موتور خودرو و کامیون‌ها را قبل از فرار از بین برده بودند که دیگر قابل استفاده نباشند.

برای همة ما این سوال پیش آمده بود که غیر از آن عراقی‌ها که من با دوشکا از پا درآوردم، خدمة بقیة تانک‌ها، رانندة خودرو و کامیون‌ها چه شدند؟ بعد از کمی پرس‌و‌جو و بررسی متوجه شدیم که پیش از رسیدن ما، آنها لباس‌های نظامی خود را در آورده و با پوشیدن لباس‌های عربی بین مردم بومی روستاهای اطراف پنهان شده‌اند. بنابر این تصمیم گرفتیم در مسیر رفتن به بستان، عراقی‌ها را شناسایی کنیم. برای این کار از آقای سلمانی، فرماندار هویزه کمک گرفتیم. او که مردم بومی منطقه را به خوبی می‌شناخت، با عبور از هر روستا، عراقی‌ها را شناسایی و به ما معرفی می‌کرد.آن معلم عرب‌زبان هم با آنها صحبت می‌کرد تا اطمینانمان بیشتر شود. آقای سلمانی تعدادی از دوستانش را هم با بقیة گروه‌های دکتر چمران همراه کرد تا کار شناسایی سریع‌تر انجام شود. عده‌ای از عراقی‌ها دستگیر و تعدادی کشته شدند. اسرای عراقی را جمع کردیم و کنار جاده آوردیم. همه را سوار کامیون کردیم و به عقب فرستادیم.

من همراه اعضای تیمم تا سوسنگرد پیشروی کردیم. متوجه شدیم؛ بعثی‌ها آنجا هم خوی پست و حیوانی خود را به خوبی نشان داده‌اند، به خاطر همین، مردم بسیاری از جاسوسان عراقی را دستگیر کردند و به ما تحویل دادند. نیروهایم را در سوسنگرد مستقر کردم و به اهواز رفتم تا دکتر چمران را ملاقات کنم. به ایشان گفتم: «اگه نتونیم این تانک‌ها رو عقب ببریم، مجبوریم منهدمشون کنیم، چون عراقی‌ها خیلی زود حمله می‌کنن. نیروهای مردمی و نظامی هم برای درگیری و دفاع کردن انسجام کافی ندارن و ممکنه دوباره تانک‌ها دست عراقی‌ها بیوفته. پس لااقل منهدمشون کنیم.» دکتر گفت: «نه. تانک‌ها رو منفجر نکنین. من تا ظهر فردا همه رو تخلیه می‌کنم.» دکتر به قولش عمل کرد. صبح روز بعد، تجهیزات لازم برای بردن تانک‌ها را آورد. یک روز طول کشید تا آنجا خالی شود. اینها اولین تانک‌هایی بودند که در جنگ با عراق به غنیمت گرفتیم. در میان آن غنیمت‌ها، چند کامیون هم بود. داخل یکی از آنها گاوصندوق زرشکی رنگ و مقدار زیادی مهمات بود. گاوصندوق را به کاخ دادگستری بردیم و به آقای صباغیان تحویل دادیم. او گفت: «اجازه بدید گاوصندوق را باز کنیم، اگه داخلش پول بود، اون رو به شما می‌دیم. اگه اسناد بود، باید به مقامات امنیتی تحویل بدیم.» گاوصندوق را باز کردند. پول زیادی داخلش بود. پول‌ها را بین نیروها تقسیم کردم؛ به هرکدام 35000 دینار1 رسید. به من هم مبلغی دادند، ولی قبول نکردم و آن را بین کارکنان لشکر تقسیم کردم. خباثت نیروها بعث عراق باعث شد تا پول را نگیرم. با این کار من، چندین نفر از اعضای تیمم هم از گرفتن پول صرف‌نظر کردند. آن زمان فقط دفاع از خاک کشور برای من و بقیة بچه‌های نیرو مخصوص اهمیت داشت.

پس از تحویل گاوصندوق، سراغ مهمات رفتم. مهمات داخل کامیون برایم جالب‌تر و جذاب‌تر بود. یکی از آنها را برداشتم که روی جعبه‌اش به انگلیسی نوشته شده بود: نارنجک ضد تانک . قطعاتش از هم جدا بود. وقتی قطعات را به هم متصل کردم، یک نارنجک بزرگ به شکل گوشت‌کوب درست شد. تعدادی از آنها را برداشتم تا در عملیات‌های بعدی استفاده کنم. بلافاصله پس از انتقال تانک‌ها، عراقی‌ها حمله کردند. آن زمان گروه فداییان اسلام2 در سوسنگرد مستقر بود و مقاومت می‌کرد. من و نیروهایم از سوسنگرد به بستان رفتیم و آنجا هم با عراقی‌ها درگیر شدیم . تا پیش از آمدن ما، عراقی‌ها شهر را غارت کرده بودند. هنگام ورود به شهر دختری را دیدم که پشت سر هم بر روی همه آب دهان می‌انداخت. از مردم شهر پرسیدم : «چرا این کار را می‌کند؟» در کمال تأسف شنیدم؛ در یک روز چندین عراقی به او تجاوز کرده بودند. یا زنی را دیدم که از داخل یک تانک چراغ‌قوه، هدفون و ابزار و تجهیزات نظامی بر می‌داشت. به او گفتم: «اینها به چه دردت می‌خوره؟» با همان لهجة جنوبی جواب داد: «غارتمان کردند، غارتشان می‌کنیم.» مردم چند نفر از اهالی را که جاسوس عراقی‌ها بودند، به ما معرفی کردند. به‌واسطة جاسوسی این چند نفر، جنایت فجیعی در آنجا رخ داد. عراقی‌ها فرزندان یک خانواده را جلوی چشم پدر و مادرشان به آتش کشیدند و زنده‌زنده سوزاندند و سپس پدر و مادر را هم به شهادت رساندند. با کمک مردم، جاسوسان را دستگیر کردیم. حاکم شرع باید در مورد این جنایت قضاوت می‌کرد، از این رو، همراه یکی از نیروهایم با یک تویوتای دوکابین سبز رنگ به اهواز برگشتیم و پیش آقای خلخالی رفتیم. وقتی رسیدم، سر تا پایم پر از گردوخاک بود. یکی از نیروهای ستاد آنجا بود. به پشتم زد، وقتی دید خاک بلند شد، گفت: «ببینیت، همه باید مثل ایشون حاضر در صحنه باشن.» ماجرا را برای آقای خلخالی تعریف کردم. ایشان همراه من به بستان آمد. در آنجا پس از بررسی‌های لازم و با توجه به شواهد و مدارک، حکم اعدام صادر کرد. پس از اجرای حکم، قرار شد دو نفر از بچه‌های نیرو مخصوص، آقای خلخالی را به اهواز برسانند. یکی از آنها تخریب‌چی تیم بود. به او گفتم: «وقتی به اهواز رسیدی، به لشکر برو و به آقای مفید بگو ما مین ام6آ2 و ام21 نیاز داریم.» آنها از دادن مین‌ها خودداری کردند و گفتند: «ممکنه بومیان منطقه روی اون بِرَن.» این در حالی بود که مین m21 ضد تانک است و برای انفجار به وزنی بیش از چهارصد کیلو نیاز دارد. بومی‌ها هم با خودرو در اطراف شهر تردد نداشتند و خطر انفجار مین آنان را تهدید نمی‌کرد. به جای مین، برایمان آر‌پی‌جی فرستادند. دوباره به سوسنگرد برگشتیم و گروه فداییان اسلام به بستان رفت.

روز پنجم یا ششم جنگ بود که به اهواز رفتم و گزارش عملیات بستان را به دکتر چمران دادم. ایشان به من گفت: «به همراه آقای سلمانی به هویزه برو و اوضاع اونجا رو بررسی کن.» آن معلم هم با ما همراه شد. من به همراه هر سه تیمم به طرف هویزه حرکت کردم.

پاورقی

1. آن زمان هر دینار معادل 200 ریال ایران بود، یعنی کل پول 7500000 ریال بود.

2. گروه ضربتی متشکل از نیروهای مردمی و نظامی که پس از شکست حصر آبادان منحل شد.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

1395/12/18 12:21:9 87 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ
نظر شما






4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015