• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
چند رسانه ای
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

خاطرات سرتیپ سلیمانجاه (4)


علل شكست عمليات 23 مهر

پیش‌روی 100 درصد غیر ممکن بود، از رده بالا زیاد هراس نداشتم، ولی این سربازها را عین بچه­ های خودم می‌دانستم. وقتی در عملیات جنگی شرکت می‌کنی، سرباز عین بچه خودت است، حاضری خودت گرسنه بمانی، او گرسنه نماند؟ حاضری تو گلوله بخوری، او گلوله نخورد؟ چون موفقیت من دست اوست، پیشروی من بستگی به پیشروی اوست.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

نیروی زمینی و ارتش هم، استعداد دشمن را در این منطقه خوب نمی‌شناخت. در منطقه‌ای‌که ما حمله کردیم، لشکر 1 مکانیزه و لشكر 10 زرهی بود. هرکدامشان سه تیپ یا چهار تیپ داشتند که هرکدام از آن تیپ­ها شامل هفت گردان بود. جمعاً بیش از 40 گردان مي‌شود. حالا به آن دو تا لشکر قوی، سازمان ­یافته، آموزش ­دیده، پنج تا گردان می­خواهد حمله کند. در صورتی که می­گوییم واحدهای حمله ­ور حداقل دو برابر پدافندکننده باشد. حداقل باید با چهار لشکر حمله مي‌كردیم، نه با یک تیپ ناقص. در هر صورت، این عملیات را علل شکستش را بایستی این­طوری تعریف کنیم. عدم آگاهی ستاد لشکر به واحدهای عمل­کننده خودش.

دوم، ستاد نیروی زمینی هم با ستاد ارتش که ستاد مشترک باشد، هماهنگ نبود. اختلاف نظر داشتند از نظر کاربرد یگان­ها، از نظر محل­های تهدید، خب فلاحی تهدید را برای اهواز می­دانست. ظهیرنژاد تهدید را برای دزفول می­دانست. مي‌گفت: گلوگاه خوزستان اینجاست، اگر دشمن خودش را به اندیمشک برساند، گلوگاه خوزستان را فشار می­دهد. طرح‌ریزی­هایمان با ناهماهنگی­هایی مواجه بود، اما دستور بود، باید اجرا مي‌كردیم. نمی‌توانستیم لغو دستور کنیم.

سوم؛ ضعف در برآورد اطلاعات و ناآگاهی از استعداد و آرایش دشمن در همان منطقه­ای بود که من عمل کردم. آرایش دشمن تا منطقه غرب شوش ادامه داشت. واحد حمله ور از پهلوی چپ تهدید مي‌شد، کی باید تأمین مي‌كرد؟ اصلاً معلوم بود کسی كه طرح نوشته، منطقه و واحدها را نمی­شناسد.

بعد هم شتاب برای انجام عملیات. اگر عجله نمي‌كردند، شاید نتایج بهتری می‌گرفتیم. اجباراً تحت تأثیر دستورات سیاسیون قرار ­گرفته بودند، البته نمی­توانستند قرار نگیرند. زود باش، تند باش، عجله کن، برو. اگر عجله نداشتند می­توانستند؛ یگان­های لشکر 92 را با جایگزینی واحدهای دیگر، آزاد کنند، منسجم کنند، در یک منطقه تجمع جمع کنند، شناسایی بکنند، آمادگی داشته باشند، بعد شروع کنند. باز لشکر 92 هم کافی نبود.

بنابراین، بایستی استعداد تک­ور را در نظر می­گرفتند، توانش را در نظر می­گرفتند، منطقه شمالی خوزستان پیوسته، یک هدف به حساب می‌آمد. لشکر 21 هم نصفش نیامده بود. لشکر ناقص وارد عمل شده بود که توان این کار را نداشت.

به علت عدم آشنایی یگان­ها به منطقه و به دشمن، تمام حرکاتمان در معرض دید دشمن بود. جابه­جایی را می­فهمید بخصوص عناصر اطلاعات دشمن در منطقه فوق­العاده قوی بود. حتی از جلساتی که در رده بالا تشکیل مي‌شد، آگاه بودند. تا برسد به منِ عمل‌کننده که حفاظت اطلاعاتی و ملاحظات امنیتي را توجه نداشتم و تمام حرکاتم، مؤید تک من بود و دشمن کاملاً آگاه بود و احتمالا گلایه­مند بود که چرا یک ساعت دیرتر آمده‌ای به تیررس من!

علت دیگر عدم آموزش. آموزش انفرادی و بخصوص آموزش یگانی فوق­العاده ضعیف بود.

تلفات عمليات 23 مهر

تلفاتی که داشتیم، همه­اش متوجه همان تلاش اصلی بود. دیگر یگان‌ها تلفاتی نداشتند. تیپ3 یک نفر تلفات نداشت. تلاش اصلی که مي‌گفتند، شامل گردان 131،گردان 243 و گردان سوار زرهی لشکر 21، گردان 291 تانک. افسر؛ پنج نفر شهید14، نفر مجروح ، درجه­دار؛ شهید 38 نفر، مجروح 45 نفر، اسیر یا مفقود 6 نفر. دشمن در خط مقدم بود اینها را اسیر کرد. آنهایی را که توانست کشت، آنهایی را که ماندند اسیر کرد. سرباز؛ 59 نفر شهید، 102 نفر مجروح، 25 نفر اسیر یا مفقودالاثر. یعنی با این همه اشکالات باز هم سربازان زدند به خط دشمن و داخل دشمن رفتند، اسیر شدند. جمعاً 102 نفر شهید، 161 نفر مجروح، 31 نفر اسیر. جمعاً 294 نفر تلفات این عملیات بود.

شرح عمليات

عملیات در ساعت 0700 شروع شد. وقتی يگان من جلو مي‌رفت، باید تقاضای آتش پشتیبانی مي‌كردم و این کار را کردم و اطلاع دادم که من دارم پیشروی می­کنم. ولی نا هماهنگی زیاد بود. پیشروی شروع شد، همان ابتدای کار تلفات سنگینی دادیم. تعدادی از تانک­ها را عراقی‌ها زدند، خودروهایمان زده شد. من با جناح چپم که همان کانال هندلی شکل بود، درگير بودم. باید آن را از قبل پاکسازی مي‌كردم و آن جناح را می­گرفتم تا بعد تانک بیرون بیاید. این کار نشده بود، تانک نمی­توانست آزادانه عمل کند. یک هدف و یک سیبل بزرگ برای دشمن شده بود. من که فرمانده تلاش اصلی بودم و با پرسنل از خط عبور کرده و تا 20 متری عراقی‌ها در بین شیار‌ها آمده بودم، تا آخر خواندم که دیگر یک قدم جلو نمی­توانم بروم. حالا چه بکنم که این پرسنل را در این وضعیت حفظ کنم، تلفات را کم کنم، اسیر کم بدهم، و دست بسته به دست اینها نیفتیم.

ساعت 0100، من به یقین رسیدم که دیگر کاری نمی‌شود کرد. به فرمانده لشکر گزارش دادم، ایشان هم خوشبختانه در خط و از نزدیک ناظر حرکات ما بود. در عملیات، آن هم یک عملیات این چنینی یک وضعیتی پیش می­آید که فرمانده شهادت را به آغوش می­کشد، برای حفظ آبرویش که من چه بگویم، چه بکنم، فقط شهادت حفظ آبرو می­کند. وقتی که فهمیدم هیچ کاری نمی­توانم بکنم، حالا بایستی به فکر پرسنلم باشم.

پیش‌روی 100 درصد غیر ممکن بود، از رده بالا زیاد هراس نداشتم، ولی این سربازها را عین بچه­های خودم می‌دانستم. وقتی در عملیات جنگی شرکت می‌کنی، سرباز عین بچه خودت است، حاضری خودت گرسنه بمانی، او گرسنه نماند؟ حاضری تو گلوله بخوری، او گلوله نخورد؟ چون موفقیت من دست اوست، پیشروی من بستگی به پیشروی اوست.

اینها مسائلی است که در جنگ به وجود می­آید، آدم آنجا زیر فشار صحنه نبرد، می‌فهمد که جریان چیست و می­خواهد آنجا شهید بشود، تا پیش آنها روسیاه نباشد، از آنجا که عقب‌نشینی هم به علت دید کامل عراقی‌ها امکان نداشت و آنجا هرکس عقب می‌آمد، کشته مي‌شد، دستور عقب‌نشینی هم صادر نشد.

من با بعضی فرماندهان تماس گرفتم. فرمانده گروهان­ها و بعضی فرمانده گردان­ها ارتباطشان قطع بود، یا بعضی­ها شهید شده بودند، با تماسي که گرفتم؛ تفهیم کردم هرکس هر کجاست، برود مواضع و جان­پناهی را اشغال بکند، تکان نخورد. اگر جان­پناه مناسب است، همان جا پناه بگیرد و جواب آتش دشمن را هم ندهد. می­ترسیدم مهماتی که همراهشان است، تمام بشود و عراقی‌ها برای گرفتن اسیر بیایند، اینها گلوله نداشته باشند، جواب آنها را بدهند.

فصل پاییز بود و وقت آمدن باران، باران منطقه جنوب خیلی شدید است. یک­دفعه می‌بینی در عرض نیم ساعت می­آید و همه جا را سیل می‌برد. باران شیار بزرگی را سرتاسر در امتداد شمال به جنوب به طول حدودا پنج کیلومتر درست کرده بود.

ما حمله­مان از شرق به غرب بود، مناسب­ترین وضعیت برای ما استقرار در شيارها و حاشیه این رودخانه‌هاي فصلی بود. همه را کشاندم آنجا، هرکس هم جلو رفته بود، کشیدم وعقب آوردم. سرتاسر آنجا یک خط پدافندی در مقابل دشمن درست کردیم.نزدیک به 200 نفر در این شیار مستقر شدند. بقیه یا نتوانسته بودند وارد صحنه عملیات بشوند و یا در شیار‌های دیگر پراکنده مانده بودند.

یکی یکی رفتم بالای سر بچه­ها، گفتم: هیچ نگران نباشید، جایتان امن است، مسیر را من شناسایی می­کنم. به محض اینکه تاریک شد، همه­تان را از اینجا به عقب می­برم، اصلاً ترس نداشته باشید. یک سربازی با حالت خاصی گفت: جناب سرهنگ. گفتم: چیه عزیزم؟ گفت یک قورت به من آب بده. آب قمقمه اش را تمام کرده بود، قمقمه­ام را دست زدم دیدم نصفش مانده، دادم دست سرباز گفت: چقدرش را بخورم؟ گفتم: پسرم! هرچقدر می­خواهی بخور. مقدار کمی را خورد، یک مقدار از آن آب ماند. سرباز بغل­دستی که صحبت‌های ما را شنید، گفت جناب سرهنگ ما چی؟ گفتم پسرم این مانده. آن هم گرفت با بغل­دستی­اش نصف کرد، یعنی باقیمانده نصف قمقمه من را سه تایشان خوردند.

تعداد شش نفر به شدت زخمی شده بودند. یک راهی از طرف کانال هندلی شکل می­آمد که متصل به یک باغی بود،که در این چند روز با آتش توپخانه درخت­هایش سوخته بود. و از آنجا می­رفت به یک غار طبیعی که چوپان­ها گوسفندهایشان را در موارد بارندگی در آن می‌بردند. دو تا سرباز داشتم، خیلی قوی و شجاع بودند، با دوش خودشان زخمی‌ها را، تخلیه کردند و به داخل غار بردند .از آنجا تیپ 2 با سختی نفراتی را فرستاد تا زخمی‌ها را یک مداوای سر پائی کرده و در فرصت مناسب به عقب تخلیه کنند. یک تعدادی هم در اثر خون‌ریزی زیاد همان­جا شهید شدند.

تانک‌های سالم هم جان پناهی پیدا کرده، منتظر دستور و وضعیت جدید بودند.

تا ما تیراندازی نمي‌كردیم، دشمن هم تیراندازی نمي‌كرد. فکر مي‌كرد ما عقب­نشینی کردیم، این اثر همان دستوری بود که دادم و به سربازها گفتم: تیراندازی نکنید. فاصله ما فوق العاده کم بود، تا حدی که من صدای سرباز‌های عراقی را واضح می‌شنیدم. حتی ظهر که شد، بوی غذای دشمن ما را مست کرده بود. برای آنها غذای گرم آورده بودند، و بعضی وقتها از لای یونجه زاری که در اختیار عراقی‌ها بود، حرکات‌شان را به وضوح می‌دیدم، احتمال مي‌دادم که دشمن در فکر حمله باشد، چون موانع محکمی در جلوی خودش ایجاد نکرده بود.

یک اتفاقی هنگام عقب آمدن افتاد که برای من جالب بود. من آن­موقع که هوا دیگر گرگ و میش و تاریک شد، دنبال شناسایی بودم. قبلاً آن رودخانه خشک را ندیده بودم، تصادفی آنجا را ديدم. من بلند شدم بروم، باید به سمت شمال می­رفتم، چون به سمت شمال ارتفاعات بود. می­دانستم به ارتفاعات برسم، آنجا دیگر امن است. راه افتادم رفتم برای شناسایی. از همان­جا که نشسته بودم، تکان خوردم. یک تعداد ازسربازها دنبال من راه افتادند. گفتم: من مي‌روم شناسایی بکنم که شما را از کجا ببرم، شما همین­جا باشید. همراه بودن اینها با من یک نوع عاطفه یا یک نوع اطمینان برایشان ایجاد کرده بود، فکر مي‌كردند اگر از من جدا بشوند، اسیر یا کشته می­شوند، از من جدا نمي‌شدند. دو نفر درجه­دار مأمور کردم که نگذارند اینها دنبال من بیایند تا بتوانم با حوصله شناسایی بکنم و برگردم همه را با هم ببرم. بایست در عقب نشینی با نظم برویم والاّ یک نفر ما زنده نمی­ماند. اینها را خواباندم که تکان نخورند و بلند نشوند. من بعضی جاها سینه خیز و بعضی جاها شتری رفتم تا به انتهای این شیار که سه کیلومتر بود، رسیدم. یک ساعت و نیمی طول کشید تا راه پیدا کردم. تا آخرین نفر را آوردم عقب. دو نفر گذاشتم پای آن نقطه مبدأ. گفتم بچه­ها! اینجا را مواظب باشید، مي‌روم بقیه واحدها را بیاورم از اینجا رد کنم، شما مواظب باشید؛ قبل از ما گشتی‌های دشمن اینجا نيايند. اگر دیدید دشمن به اینجا نزدیک مي‌شود، بزنید. هیچ­کس را نگذارید به این منطقه نزدیک بشود.

بعد برگشتم سراغ بقیه بچه­ها. ساعت 10 شب (2200) بود، رسیدم بالای سر اینها، یکی یکی رفتم سراغ فرماندهان و سفارش کردم که عجله نکنید، شتری راه بروید، پا را بلند کنید، روی زمین نکشید. کف رودخانه سنگ است و با حرکت پا صدا می­دهد. من جلو حرکت مي‌كردم، و سرباز‌ها پشت سر من می‌آمدند.گفتم: مواظب باشید کسی جا نماند، ارتباطتان را با هم قطع نکنید، با همدیگر یک متر فاصله داشته باشید، کافی است. همان­طور اینها را کشاندم، آوردم.

از آنجا که رد شدم، رودخانه کرخه را دیدم. تا چشمم خورد به رودخانه کرخه دیگر فهمیدم مشکل را پشت سر گذاشتیم. بچه­ها را رساندم، حاشیه کرخه، یعنی نزدیک کرخه، گفتم بنشینید. همه را آنجا نشاندم، آمار گرفتم تعداد افسران، درجه­داران و سربازان را مشخص کردم. متوجه شدم اینها فقط تشنه­اند. گفتم امتداد کرخه را می­گیریم و این­دفعه برعکس حرکت می­کنیم. بایست در امتداد کرخه به طرف جنوب حرکت کنیم، تیپ 2 آنجاست، از تیپ 2 آب می‌گیریم. یک­ کمی که حرکت کردیم، دیدم همه اینها بی اختیار دویدند رفتند طرف رودخانه کرخه. هیچ­کس حرف من را گوش نمي‌كرد! رفتند و با ولع تمام آب گل­آلود را خوردند. یک مقداری که آب خوردند. دوباره برگشتند همان­جا که من بودم.

مجدداً حرکت کردیم تا آمدیم و از پل فلزی عبور کردیم و به فرودگاه اضطراری رسیدیم. حاشیه فرودگاه اضطراری یک جای امنی پیدا کردم، و نفرات را آنجا پراکنده کردم. بعد دو نفر را فرستادم دنبال سرهنگ مهدی عسگری که رئیس رکن4 تیپ بود. گفتم: سریع پیدا کنید تا برای اینها آب و غذا بیاورند. بعد گفتم: یک بی­سیم هم بیاورید، من با مهدی عسگری صحبت کنم. اکثر بچه‌ها برای نماز صبح تیمم کردند. تعدادی دوباره می­خواستند به رودخانه برگردند، گفتم: خطرناک است، توی آب نروید. می­ترسیدم بیفتند توی آب.

ساعت 0900 مهدی عسگری برایمان نان و آب و پنیر آورد و به بچه­ها دادیم. خیالم که از این بابت کمی راحت شد، افکارم به دل مشغولی بعد از عملیات کشید. و افسردگي عجیبی داشتم. از یک طرف در عملیات موفق نشده بودیم، از طرف دیگر تلفات قابل توجهی داده بودیم. فقط توانسته بودم تعداد زیادی را نجات بدهم و به عقب بیاورم. عسگری هم حال من را می­فهمید. مرا که دید گفت: ناراحت نباش، جنگ است، از این اتفاقات می­افتد. گفت: بعداً می­فهمی خیری در این اتفاق بوده.

در شب‌هاي بعد از عقب‌نشيني به مرور تانك‌ها را كشيديم و عقب آورديم، حتي بعضي‌ها را شبانه در تاريكي تعمير كردند و عقب آوردند.

تا روز بیست­وسوم، نیروهاي ما عملاً وارد جنگ نشده بودند. حتی خود ما، جنگ ندیده بودیم. درگیری با دشمن را فقط درکتاب­ها خوانده بودیم، مثلاً جنگ جهانی دوم را ، آلمان چه کار کرد، آن یکی چه کار کرد، آن یکی در صحرای فلان تا کجا پیش­روی کرد. یک چیزهای تئوری. ولی اینجا که خودمان وارد عمل شدیم، ارزش شناسایی، ارزش اطلاعات و شناخت دشمن، ارزش هدف­گذاری، تقسیم هدف، تقسیم مسیر و حتی ما فهمیدیم که وظایف یک سرباز نیز داخل گروهش بایستی تفهیم شده باشد، از بالاترین مسئول تا پایین‌ترین که یک سرباز تفنگ­دار است، بایستی مسئولیت داد و ازش خواست؛ آتش را دیدند، با صدای گلوله آشنائی پیدا کردند، فهمیدند که هر گلوله بیاید آدم را نمی­کشد، هر گلوله توپخانه و موشکی که می­آید آدم نمی­کشد. باید از زمین استفاده کرد، باید دشمن را دید و تیراندازی کرد. بی­خود انگشت روی ماشه نگذاشت. تا دشمن را ندیدی ماشه را نکشی.

در ستاد جنگ، بنی­صدر نیز یک عضو بود و در یک جلسه که من بودم، حتی رجایی نخست وزیر بود. در تمام جلسات استاندار ـ غرضی ـ شرکت مي‌كرد. فرماندهان ارتش، فلاحی و ظهیرنژاد، فرمانده نیروی هوایی، فرمانده نیروی دریایی، بودند. شرکت­کننده در جلسات زیاد بود، همه صاحب نظر بودند، در این عملیات همه به اتفاق هم تصمیم می‌گرفتند و فقط این را می­توانم بگویم که در آن­موقع بیشتر سیاسیون صاحب نظر بودند.

منبع: هفتاد سال خاطرات سرتیپ ستاد بهروز سلیمانجاه، 1393، ایران سبز، تهران

1395/12/18 12:10:1 48 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
شما می توانید برای دریافت بعضی مطالب از طریق کانال، اینجا تا عضو کانال معارف جنگ شوید و یا شمار تلفن خود را با کلیک بر روی این قسمت وارد کنید تا شما را عضو کانال کنیم
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ
نظر شما






4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015