• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
چند رسانه ای
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد


بخش چهارم: خاطرات سرتیپ دوم ستاد بیژن پارسا1

معرفی

امیر سرتیپ دوم بیژن پارسا در سال 1330 در تهران متولد شد. او در سال 1351 وارد دانشکدة افسری شد و در سال 1354 تحصیلات خود را به پایان رساند. در همان ابتدای آموزش‌های نیرو مخصوص، دورة چتربازی را با موفقیت پشت سر گذاشت، سپس دورة شش ماهه زبان انگلیسی را سپری کرد و به عنوان افسر عملیات و مترجم، سه ماه در دوره‌های آموزشی ضدتروریست شرک کرد؛ دوره‌هایی که توسط یکی از کشورهای خارجی برگزار شده بود. او همچنین دورة آموزش رهایی گروگان را که توسط SIS یا همان نیروهای ویژة انگلیس2 برگزار شده بود، به پایان رساند.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

شرکت در تسخیر لانة جاسوسی، مقابله با گروهک‌های تجزیه طلب کرد در غرب و شمال‌غرب، درگیری با گروهک‌های معاند و تجزیه‌طلب در جنوب و شرق، اعزام به طبس، حضور شجاعانه در هشت سال دفاع مقدس و نیز درگیری‌های مرزی پس از جنگ، از افتخارات امیر سرتیپ دوم بیژن پارسا است. ایشان در رده‌های مختلف فرماندهی، از جمله فرماندهی تیم، جانشینی گردان، فرماندهی گردان در دفاع مقدس به کشورش خدمت کرد. پس از پایان جنگ و تشکیل تیپ65 نیروهای ویژة هوابرد، که از بدنة لشکر23 تکاور جدا شد، به عنوان دومین فرمانده این تیپ (17 آبان 1372 تا 1 آذر 1377) مشغول به انجام وظیفه شد. پس از آن، به دلیل نبوغ در مدیریت، تغییرات اساسی در سامانة آموزش نیروهای ویژه، حضور مؤثر در درگیری با گروهک نفاق و وارد کردن آسیب‌های جدی به این گروهک خبیث در جنوب کشور و در نهایت، به دلیل لیاقت‌های فراوان و رشادت‌های بی‌شمار در مسئولیت‌های مختلف، با پیشنهاد فرماندهی وقت نیروی زمینی و تصویب سلسله مراتب فرماندهی، به سمت فرماندهی لشکر23 تکاور نیروی زمینی ارتش منصوب شد. او پس از سی سال فعالیت پیوسته و مجاهدت خستگی ناپذیر، به دلیل آسیب‌های جسمی ناشی از جنگ، با وجود علاقه به ادامة خدمت، در سال 1381 بازنشسته شد.

* مقابله با گروهک‌های ضدانقلاب، پیش از آغاز جنگ تحمیلی

پس از شکست کودتای نقاب، یک هیئت سه نفری تشکیل شد، همة اعضای تیپ نیرو مخصوص را فرا‌خوانده

و پرسیدند آیا تمایل به ابقا در این تیپ دارند؟ عده‌ای رفتند و تعدادی هم ماندند. با کل نیروهایی که باقی ماندند، سه گردان تشکیل شد. با شروع جنگ‌های داخلی، این سه گردان به طرف پایگاه خضر زنده3 حرکت کردند؛ پایگاهی که بین کامیاران و کرمانشاه قرار دارد. قرار بود در آنجا به آموزش، ساماندهی گردان‌ها و مقابله با گروهک‌های ضد انقلاب بپردازیم. نزدیک پایگاه ما، روستایی به نام گازورخانی4 قرار داشت که گروهک‌ها در ارتفاعات آن مستقر بودند. این ارتفاعات به دلیل اشراف بر دشتی پهناور، موقعیتی کلیدی محسوب می‌شدند. پاک‌سازی منطقه توسط یک گروه از نیرو مخصوص به فرماندهی سروان زیبامنظر و پشتیبانی آتش توپخانة لشکر81، هوانیروز و تعدادی از پیش‌مرگه‌های کرد، طی سه روز انجام شد و توانستند منطقة مورد نظر را از گروهک‌ها پس بگیرند. پس از پاک‌سازی، سه پایگاه برای مقابله و دفاع در برابر گروهک‌ها با فاصلة بسیار زیاد در ارتفاعات گازورخانی ایجاد کردند. پایگاه یک، مسئول تدارکات بود. در پایگاه دوم، توپخانة155 مستقر بود. پایگاه سوم که فاصله‌اش با دو پایگاه قبلی بسیار زیاد بود، نزدیک‌ترین مواضع را با ضدانقلاب داشت که آنجا را به جندالله با پیش‌مرگه‌های مسلمان کرد و تعدادی از بچه‌های سپاه تحویل دادند تا نیروهای جایگزین از راه برسند.

تازه در خضر زنده مستقر شده بودیم که خبر رسید؛ پاسگاه گازورخانی سقوط کرده است. به ما گفتند هِلی‌بُرن کرده و دوباره آنجا را پس بگیرید. قرار شد در قالب سه تیم5 عملیاتی، توسط سه بالگرد 241 به آنجا برویم. نقشه این بود که ابتدا ارتفاعات گازورخانی را به توپ ببندند، سپس بالگردهای کبری آن منطقه را زیر آتش بگیرند و از بالگردای 214 پشتیبانی کنند، که بچه‌های نیرو مخصوص در آن بودند، تا ما بتوانیم روی ارتفاعات پایین بیاییم و آنجا را آزاد کنیم.

صبح زود بالگردها به پایگاه خضر زنده آمدندتا کلاه‌سبز‌ها را سوار کنند. در حال بار زدن گالن‌های آب و جعبه‌های مهمات به داخل بالگردها بودیم که شهید شهرام‌فر مرتب به ما می‌گفت :«زود باشید! عجله کنید! وقت از دست میره!» با عجله بارزدیم و سوار شدیم. هر سه بالگرد 214 به پرواز در آمدند. بالگردهای کبری هم در جلوی ما پرواز می‌کردند. در حالی که تفنگم را به دستم گرفته بودم، لبة بالگرد نشستم. هِلمِت6 روی گوشم بود. و مکالمه‌های خلبان را می ‌شنیدم. وقتی خلبان اعلام کرد؛ به هدف نزدیک می‌شویم، هلمت را از روی گوشم برداشتم و کلاه آهنی را روی سرم گذاشتم. به خلبان گفتم: «به زمین که نزدیک شدی، ما هم میپریم پایین.» با پشتیبانی آتش توپخانه و شلیک فِلَشِر بالگرد کبری پیش می‌رفتیم. بالگردهای کبری بالای پایگاه چرخیدند و به مواضع ضدانقلاب شلیک کردند. صدای تیراندازی ضد انقلاب به گوش میرسید. در ارتفاع دومتری بودیم که تعادلم را از دست دادم و از لبة بالگرد با سر به زمین افتادم.، همین که روی زمین افتادم، سایه‌ای را تقریباً در ده متری‌ام دیدم و سریع به طرفش شلیک کردم. همه روی زمین دراز کشیدیم. بالگرد هم رفت. تیم ما زودتر از بقیه به آنجا رسید. بعد از پنج دقیقه، دو بالگرد دیگر از راه رسیدند. پس از اینکه از روی زمین بلند شدم، رفتم تا ببینم به چه کسی شلیک کردم. دیدم یک جوان تقریباً بیست ساله است، با لباس کردی و کفش آدیداس، که گلولة ژ-3 درست به بالای بینی‌اش اصابت کرده بود. یک کلت به کمر داشت و لباسش خیلی شیک و تمیز بود. صادق حسن‌زاده که پزشکیار ما بود، سر جوان را بلند کرد؛ پشت سرش کاملاً خالی بود. غیر از جسد این جوان، جسدهای دیگری را هم پیدا کردیم.

از سه پایگاهی که نیروهای قبلی در آن ارتفاعات برپا کرده بودند، پایگاه سوم به دست ضدانقلاب افتاده بود. کمتر از پنج ساعت از حملة این‌ها گذشته بود که ما به آنجا رسیدیم و بدون تلفات آن ارتفاعات را پس گرفتیم. پیش از استقرار در پایگاه در اطراف گشت زدیم. متوجه صخره‌ای شدیم که در قسمت جلویی پایگاه قرار داشت و پر از خون بود. در حین گشت‌زنی فردی را پیدا کردیم که توانسته بود از اسارت ضد انقلاب فرار کند. او که آر‌پی‌جی زن بود، به ما گفت: ضدانقلاب بر روی این صخره پیش‌مرگه‌های کرد و نیروهای سپاه را سر بریدند. او در مورد شهادت این افراد گفت: «دیروز شخصی با لباس کردی برای بچه‌ها یک مشک دوغ آورد. از قبل درون آن ذرت ریخته بود تا خواب‌آور شود. من از آن دوغ نخوردم، چون لبنیات دوست ندارم. شخصی که دوغ را پخش می‌کرد، به من گفت: عجب آر‌پی‌جی داری! پس از اینکه بچه‌ها دوغ را خوردند، خوابیدند و خوابشان سنگین شد. همه در خواب عمیق بودند تا اینکه شب شد و دشمن حمله کرد. تعدادی از بچه‌ها هنوز خواب بودند. آن‌ها را همان‌طور که پتو بر سرشان بود به رگبار بستند و به شهادت رساندند. عده‌ای هم با این حمله بیدار شدند و پشت سنگی بزرگ یا درون چاله‌ای پناه گرفتندکه دید و تیر داشت و نمی‌توانستند یکدیگر را پشتیبانی کنند. حتی پوشش همه‌طرفه هم نداشت؛ فقط از جلو دید داشت و پشت و پهلوهایش کاملاً باز بود. اجساد این‌ها پشت همین سنگرهای طبیعی مانده است. عده‌ای را که زنده ماندند، کنار یک صخره بردند، سرشان را بریدند. البته سر کاملاً از بدن جدا نمی‌شد. به خاطر این جنایت، آن صخره یکپارچه رنگ خون به خود گرفته بود. آن کسی که دوغ آورده بود هم جزوشان بود. فریاد می‌زد: آر‌پی‌جی زن کجایی؟ اومدم سرت رو بِبُرم. من به طرف پایین صخره فرار کردم. آنجا چشمه‌ای بود و من لا‌به‌لای سنگ‌های کنار چشمه پنهان شدم.»

پایگاه این‌گونه سقوط کرد و تقریباً 36 نفر از نیروهای سپاه و پیش‌مرگه‌ها مظلومانه به شهادت رسیدند. پس از درگیری‌های اولیه و هلاکت 12 نفر، در آنجا مستقر شدیم. پایگاهی به فرماندهی سروان کشاورزیان تشکیل شد. اطرافش تلة منور کار گذاشتیم. با گونی‌هایی که بالگرد برایمان می‌آورد، سنگرها را درست کردیم. تعدادی از نیروها را برای نگهبانی به اطراف فرستادیم. یک رابط هوایی7 هم داشتیم که هنگام درخواست کمک هوایی، یک فانتوم می‌آمد، گشت می‌زد و می‌رفت. گودالی را هم به عنوان سنگر فرماندهی در نظر گرفتیم که با صخره‌هایی در بالا و اطراف محصور شده بود و از یک شیار برای ورود و خروج به آن استفاده می‌کردیم.

دو روز از استقرارمان بر روی ارتفاعات گذشت. غروب روز سوم، داخل سنگر بودم. به شخصی که در کنارم بود، گفتم: «الان موقع تقسیم شامه، برو کنسروهارو بگیر و بیار.» از سنگر خارج شدم تا پیش یکی از بچه‌ها به نام حشمتی بروم که ناگهان به ما حمله شد. زیر آتش شدید خمپاره 120م م بودیم. دراز کشیدم، ولی زود بلند شدم و خود را به سنگر رساندم. به جای بی‌سیم، تلفن داشتیم. گوشی را برداشتم و به سروان کشاورزیان در مقر فرماندهی زنگ زدم. صداهای بسیار نامفهومی به گوش می‌رسید. زنگ زدن بی‌فایده بود. تصمیم گرفتم به سنگر فرماندهی بروم که در طرف دیگر ارتفاعات بود. از سنگر من تا مقر فرماندهی تقریبا دویست متر فاصله بود. از سنگر خارج شدم، تا صدای گلوله می‌آمد دراز می‌کشیدم و دوباره بلند می‌شدم. آتش خمپاره بسیار شدید بود، به همین دلیل مدام باید دراز می‌کشیدم. دراز کشیدن‌ها و برخاستن‌ها به پایان رسید و توانستم زیر باران آتش دشمن، خودم را به سنگر فرماندهی برسانم. وارد شدم. دیدم یک خمپاره 120 به سنگر اصابت کرده است. دیده‌بان توپخانه گوشه‌ای از سنگر افتاده، یک پایش قطع شده بود. روده‌ها از پهلوهایش بیرون ریخته، ولی هنوز زنده بود. یک ترکش هم به سر سروان کشاورزیان اصابت کرده بود و خون به شدت از سرش فواره می‌زد. قدرت تکلمش را از دست داده بود. کلمات بی‌معنایی ادا می‌کرد. آنجا بود که دلیل آن کلمات نامفهوم پشت تلفن را متوجه شدم. دهان کشاورزیان را گرفتم و گفتم: «آروم باش!» یک بی‌سیم‌چی داشتیم که اسمش جمالی بود. ترکش فک او را متلاشی کرده بود. با یک تکه ملافه فکش را بستم. با تلفن پزشکیار را صدا زدم. حسن‌زاده هم آمد تا مداوای اولیه را انجام دهد. مشغول مداوا بود که دیده‌بان بعد از ده دقیقه به شهادت رسید.

فرماندهی را به عهده گرفتم. تلفنی با بقیه نیروها صحبت می‌کردم و وضعیتشان را می‌پرسیدم. آن‌ها هم می‌گفتند که به شدت درگیر هستند و با نارنجک از دشمن پذیرایی می‌کنند. بعد از آتش خمپاره‌های 120م م، با اسلحة کالیبر 50، بی‌وقفه به ما شلیک می‌کردند. از همه طرف به پایگاه هجوم آورده بودند. شدت درگیری به اندازه‌ای بالا گرفته بود که تن به تن با آن‌ها می‌جنگیدیم. استواری داشتیم به نام مجدآبادی که بدنش با اصابت خمپاره کاملاً متلاشی و به طرف دیگر صخره پرتاب شد.

پشت سر هم، از سنگر فرماندهی با فرمانده تیم‌ها تماس می‌گرفتم و وضعیتشان را جویا می‌شدم. این تماس‌های من به آن‌ها روحیه می‌داد. به آن‌ها می‌گفتم: «اگه جواب تلفن منو ندین، یعنی دشمن به اون موضعی که تو اون مستقر هستین، رخنه کرده، پس هر وقت زنگ خورد، جواب بدید.» همه به شدت در حال درگیری و مقاومت بودند. از سمت سنگر من می‌خواستند حمله کنند که چند نفر از نیروها را در آنجا مستقر کردم تا با نارنجک راهشان را سد کنند. سرانجام با پایگاه دو تماس گرفتم. با کد و رمز به فرمانده پایگاه گفتم: «بالگرد بفرستین. سروان کشاورزیان زخمی شده. اگه ایشون رو به بیمارستا منتقل نکنیم، شهید می‌شه.» چون شب بود، نمی‌توانستند به ما کمک کنند. احتمال گرفتار شدن در تلة کمین دشمن بسیار زیاد بود. به من گفتند: «چون شب است و منطقه آلوده، بالگرد نمی‌تونه بیاد؛ تا صبح مقاومت کنید.»

درگیری‌ها ادامه داشت و ما هم مقاومت می‌کردیم. با لطف خداوند و رشادت بچه‌ها، از پیشرفت ضدانقلاب به بالای ارتفاعات جلوگیری کردیم. با نزدیک شدن صبح، از شدت آتش آن‌ها کم شد و این نشان می‌داد تلفات زیادی از آن‌ها گرفته‌ایم. با روشن شدن هوا، درگیری‌ها کاملاً قطع شد. کسانی که زتده ماندند، فرار کردند و جنازه‌ها را هم با خود بردند. با خون زیادی که روی زمین ریخته بود، فهمیدیم تعداد زیادی از آن‌ها را به هلاکت رسانده‌ایم. بعدها فهمیدم که خمپاره‌چی‌های  آن‌ها جزو گارد شاهنشاهی بودند؛ افراد آموزش دیده‌ای که به دقت خمپاره شلیک می‌کردند.

بالگردها از راه رسیدند. ابتدا تکه‌های بدن شهید مجدآبادی را جمع کردیم، داخل زیلو قرار دادیم و با سیم تلفن خوب بستیم. جسد او را به همراه سروان کشاورزیان، جمالی و دیده‌بان به عقب فرستادیم. پس از انتقال این افراد، به من دستور دادند؛ فرماندهی پایگاه را به عهده بگیرم تا فرمانده جدید بیاید. شروع به ترمیم سنگرها و پایگاه کردیم تا برای درگیری‌های بعدی آماده باشیم. ظهر همان روز ناگهان، چهار فروند هواپیمای جنگنده غرش‌کنان و با سرعت از بالای سرمان رد شدند. فکر می‌کردیم هواپیماهای خودی هستند که ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. از بی‌سیم شنیدیم که عراق به ایران حمله کرده است. آن هواپیماها هم پالایشگاه‌های کرمانشاه را زده بودند. در واقع، روزی که جنگ ایران و عراق شروع شد، ما در ارتفاعات گازورخانی بودیم. با این اتفاق به ما گفتند؛ آنجا را تخلیه کنیم. ما هم تمام نیروها و امکانات را جمع کرده و به خضر زنده برگشتیم تا راهی مناطق جنوب شویم.

 پاورقی

1. خاطرة مربوط به امیر سرتیپ دوم بیژن پارسا به دلایلی طولانی‌تر از سایر خاطره‌هاست، از جمله شخصیت ویژة فردی و نظامی ایشان و دیگر ویژگی‌ها که در بطن خاطرات مشهود است. این امر مورد تأیید بیشتر بزرگوارانی است که در این کتاب خاطراتی از آن‌ها بیان شده است. این تمایز حتی برای دشمنان و گروهک‌ها هم شناخته شده بود، طوری که برای به شهادت رساندن او جایزة ویژه‌ای تعیین کرده بودند. همین موارد سبب شد تا خاطرات ایشان نسبت به دیگران متفاوت باشد. لازم بر ذکر است که در این کتاب به بخشی از خاطرات ایشان اشاره شد که پایان مرحلة اول عملیات بیت‌المقدس را در بر می‌گیرد.

2. معروف به شیطان‌های سرخ، که دوره‌های آموزش‌های بسیار ویژه و خاص را سپری می‌کردند.

3. از کرمانشاه به سمت کامیاران، منطقه‌ای به نام خضر زنده در سمت راست جاده هست که پیش از انقلاب اردوهای پیشاهنگی در آنجا بود. پس از انقلاب تیپ نیرو مخصوص در آنجا مستقر شد.

4. روستا و همچنین ارتفاعاتی در منطقة لون، در جادة کامیاران-نوسود.

5. هر تیم عملیاتی نیرو مخصوص شامل دوازده نفر است که تیم الف نامیده می‌شود. هر سه تیم الف یک تیم ب و هر سه تیم ب یک تیم ث را، که یک گردان عملیاتی است تشکیل می‌دهد. ساختار این تیپ با ساختار سایر یکان‌های نظامی متفاوت است.

6. Pilot Helmet؛ کلاه خلبانی. از یک کلاه ایمنی بسیار محکم تشکیل می‌شود که یک ماسک در جلوی آن و وسایل ارتباطی در داخل کلاه است.

7. رابط هوایی یا افسر مقدم رابط هوایی، افسری است که در خط مقدم کنار رزمنده است، شرایط را می‌سنجد و گزارش درخواست پشتیبانی هوایی می‌دهد.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

1395/12/16 11:54:38 65 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
شما می توانید برای دریافت بعضی مطالب از طریق کانال، اینجا تا عضو کانال معارف جنگ شوید و یا شمار تلفن خود را با کلیک بر روی این قسمت وارد کنید تا شما را عضو کانال کنیم
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ
نظر شما






4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015