هدر سایت هیئت معارف جنگ
قطعنامه های سازمان ملل در جنگ ایران و عراق
کتاب آموزش معارف جنگ
نرم افزار معارف جنگ (اندروید)
بازگشت به بالا

سرباز در خاطرات دفاع مقدس

آزمون ايثار

شرايط سختي به ما رو كرده بود. تانك‌ها و نفربرهاي عراقي به سرعت به سوي مواضع ما در حال پيشروي بودند. با سقوط مواضع ما در عين خوش خطوط عملياتي «دوسلك» و «سايت» از جناح راست تهديد مي‌شد و شديداً زير آتش توپخانه دشمن قرار داشت. سربازاني كه با من بودند (داوطلباني كه با من از منطقه احتياط به خطوط پدافند آمده بودند)، از دستور عقب‌نشيني آگاه نبودند و چون مي‌ديدند كه ما مصمم هستيم كه بعد از آتش تهيه دشمن، قاطعانه از منطقه دفاع كنيم، جلوي تعدادي از سربازان در حال عقب‌نشيني را مي‌گرفتند و سعي داشتند با تهديد و تيراندازي، آنها را متوقف كنند و در موضع نگه دارند، اما سودي نداشت؛ چرا كه آنها هم دستور عقب‌نشيني داشتند.

لحظات سختي بود. خالي شدن ناگهاني موضعي كه در آن قرار داشتيم، مي‌توانست به اسارت عده زيادي از نيروها منجر شود. از طرفي، نيروهاي خودي را مي‌ديدم كه با آنكه مي‌توانستند مقاومت كنند تا دشمن به ناگهان مواضع ما را نزند، دستور عقب‌نشيني داشتند و شتابان به عقب جبهه برمي‌گشتند… پاره‌اي از سرزمينمان را بايد رها مي‌كرديم… پاره تنمان بود كه از دست مي‌رفت… خطر اسارت نيز بخشي از نيروهاي ما را تهديد مي‌كرد و از طرفي تواني براي مقاومت نبود و ما هر لحظه، تنهاتر مي‌شديم… اشك، چشمانمان را پر كرد… سينه‌هايمان كه با نفرت از دشمن لبريز شده بود سخت به درد آمد… آيا بايد اجازه مي‌داديم كه خاك ميهن اسلامي‌مان به سادگي لگدكوب چكمه‌هاي تجاوز استكبار شود؟ آيا مي‌توانستيم زنده بمانيم و بگذاريم سرزمين و آرمانمان بر باد رود؟…

اما نه؛ تمام بچه‌هايي كه آنجا بودند و مانده بودند، (دو نفر درجه‌دار و حدود بيست نفر سرباز)، همه تصميم گرفتند كه باز هم بمانند و مقاومت كنند و حتي كشته شوند، تا هرگز صحنه‌هاي دلخراش پيروزي و سرخوشي دشمن را نبينند و اين تصميم آنها، فضل خدا بود بر همه ما (سه گروه)؛ چون اگر اين عده قليل هم عقب‌نشيني مي‌كردند، عراقي‌ها به راحتي همه را دور زده و اسير مي‌كردند... .

به هر حال، ما تصميم گرفتيم بر خلاف دو گروه رزمي ديگر، بمانيم و تا آخرين نفس بجنگيم و تن به عقب‌نشيني ندهيم… مي‌گويم «ما»، چون دلم مي‌خواهد از آنها به شمار آيم. از آن سربازان جوان و كم سن و سال و گمنام كه وقتي نزدشان از «ماندن و دفاع كردن» سخن گفتم، ديگر هرگز از «رفتن» كلمه‌اي بر زبان نياوردند و پس از آن نيز همة حرف‌هايشان بوي «ايستادن تا كشته شدن» مي‌داد! چهره‌هايشان لحظه به لحظه، روشن‌تر مي‌شد و حرف‌ها و كلماتشان هم صاف‌تر و حكيمانه‌تر… و من مي‌ديدم و حقيقتاً مي‌ديدم كه «بي تعلقي»، چه اندازه سازنده است… گفتند مي‌ايستيم و با تمام وجودشان ايستاده بودند. شايد در همين روزها و همين جاها بود كه «شهادت» و «ايثار» پس از هزار و چهار صد سال، دوباره به يك فرهنگ تبديل مي‌شد!

پس از اتخاذ تصميم نهايي، سه نفر را انتخاب كردم كه در صورت شهادت من، مبلغ 48000 تومان پولي را كه از حقوق سربازان نزد من بود، به يكان برسانند تا به دست دشمن نيفتد.

اندك اندك صحنه‌هاي زيبا و تصويرهاي بديعي را پيش چشم مي‌ديديم… تانك‌ها و نفربرهاي دشمن، هر لحظه به مواضع پدافندي نزديك‌تر مي‌شدند و ما از سلاح‌هاي ضدتانك، جز آر.پي.جي7، كه بُرد آن بسيار كم است، چيز ديگري نداشتيم. آنها نزديك و نزديك‌تر مي‌آمدند و ما حتي سربازان عراقي را مي‌ديديم كه از نفربرها پياده مي‌شوند… آتش تانك‌ها و نفربرهايشان، تمام منطقه را پوشانده بود… در چنين شرايطي، بايد منتظر جنگ تن به تن مي‌مانديم... .

يا شايد جنگ تن به تن، انتظار ما را مي‌كشيد!

تعدادي از بچه‌هاي سرباز، به شدت تشنه بودند و آب مي‌خواستند، اما آبي در كار نبود. در اين ميان، يكي از سربازها يك برش خربزه آورد و گفت: «در حال حاضر، تنها چيزي كه براي رفع تشنگي داريم، همين است». صحنة بسيار جالبي بود. در هنگامة درگيري، وقتي تمام بچه‌ها مشغول تيراندازي بودند و تشنگي طاقتشان را بريده بود، از خوردن همان يك برش خربزه هم امتناع مي‌كردند و مي‌گفتند بايد فرمانده بخورد. من قبول نكردم ولي وقتي با اصرار آنها روبرو شدم، گوشه‌اي از آن را چيدم. تمام آن بيست نفر هم به همين صورت، رفع تشنگي كردند و در آخر، هنوز قسمتي از آن برش خربزه باقي بود!

در اين حال، دو تن از سربازاني كه مسئول حمل مجروحان بودند، به من مراجعه كرده و گفتند كه حال دو نفر از زخمي‌ها بسيار وخيم است. به آنها گفتم: «شما و زخمي‌ها و هركسي كه مي‌خواهد با زخمي‌ها برود، برويد. من و تعدادي كه داوطلب هستند، اينجا مي‌مانيم». آنها قبول نكردند و گفتند: «زخمي‌ها هم بدون شما نمي‌روند»… صحنة بسيار غم انگيزي بود؛ يك طرف عراقي‌ها بودند كه هر لحظه به ما نزديك و نزديك‌تر مي‌شدند و در طرف ديگر، بچه‌هاي زخمي و مجروح كه حاضر به ترك منطقه با تنها خودرويي كه سالم مانده بود، نبودند. دو گروه رزمي، همگي منطقه را ترك كرده بودند و ما كاملاً تنها شده بوديم.

با اينكه چهار ساعت از شروع عقب‌نشيني گذشته بود و حضور ما در خط با همين تعداد اندك، كمك بزرگي به عقب‌نشيني اختياري نيروهاي خودي كرده بود، اما باز دلم به ترك مواضع رضا نمي‌داد. گريه‌ام گرفت… به بچه‌ها گفتم: «من نمي‌آيم. شما هم برويد. من اينجا خواهم ماند» كه صداي گريه بچه‌ها بلند شد! در اين لحظه، يكي از درجه‌دارها (به نظرم آقاي يزداني كه الان عقيدتي سياسي دانشگاه افسري است)، خبر آورد كه زخمي‌ها بدون شما نمي‌روند و يكي از آنها هم حالش به هم خورده. با خودم گفتم شايد حركت من، باعث نجات جان او شود. اين بود كه رو كردم به بچه‌ها و گفتم: «به يك شرط، همراه شما به عقب خواهم آمد كه تلاش كنيد تمام تجهيزاتي كه از يكان‌هاي ما در خط، باقي مانده، اعم از وسايل مخابراتي، تانك‌ها، خودروهاي خراب و… همه منهدم شوند.»

 

پا نوشته ها:

1- رهبر، غلامرضا، رزم آفرينان ساحل كرخه، صص 24 ـ 19.

 

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران


قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
توجه
شما می توانید برای دریافت بعضی مطالب از طریق کانال، اینجا کلیک تا عضو کانال معارف جنگ شوید و یا شمار تلفن خود را با کلیک بر روی این قسمت وارد کنید تا شما را عضو کانال کنیم
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ


آدرس: تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی

تماس: 02122979698

کدپستی: 1676653517

صندق پستی: 554-19575

آدرس پست الکترونیکی: Info@maarefjang.ir

پیام کوتاه:300040004620

کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015