• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
چند رسانه ای
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

سرباز در خاطرات دفاع مقدس


سيماي چزّابه

شب هجدهم بهمن1360، ساعت 12 شب، آتش دشمن شروع شد. بعد از چند دقيقه، به ما آماده‌باش دادند. شدت آتش به حدي بود كه خونسردترين شخص يعني محمّدي را هم وادار به تعجيل كرده بود. چند دقيقه‌اي از آماده‌باش نگذشته بود كه سروان سلامي آمد و ساعتي بعد، گروهان ما كه در استراحت بود، حركت كرد. هنوز كسي از كيفيت حملة دشمن خبر نداشت و تنها چيزي كه ديده مي‌شد، آتش سنگين دشمن بود. دستة ما وقتي به چزّابه رسيد، پشت خط دوم مستقر شد. از بي‌سيم‌چي‌ها خبرهاي ناراحت كننده‌اي به گوش مي‌رسيد. مي‌گفتند مهمات تمام شده و فشار دشمن خيلي زياد است. من و محمّدي براي ديده‌باني به خط اول رفتيم و اولين كاري كه كرديم، كندن سنگر در بالاي خاكريز بود. شب را به نگهباني گذرانديم

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

. دشمن و نيروهاي خودي منور مي‌انداختند. افسري فرياد مي‌زد: «بچه‌ها، براي ديدن منطقه، از منور استفاده كنيد.»

نيروهاي بسيج با تمام قوا شليك مي‌كردند و آمبولانس‌ها به سرعت در رفت و آمد بودند. آن شب پايان يافت و صبحي پر از دود و خون فرا رسيد. هيچ وقت دشمن را اين‌قدر نزديك نديده بودم. درگيري خيلي نزديك بود؛ حتي كار به رد و بدل كردن نارنجك هم كشيد. قواي دشمن در سمت دستة يكم جرأت سربلند كردن نداشت و به خاطر همين مسأله بود كه ما آنجا را براي ديده‌باني انتخاب كرديم. خمپاره‌هايمان به سرعت شليك مي‌كردند و از دشمن تلفات مي‌گرفتند. هيچ وقت لحظه‌اي را كه خمپاره روي نفرات دشمن افتاد، از ياد نمي‌برم. از فرط خوشحالي فرياد كشيدم و از بچه‌ها خمپارة ديگري طلب كردم.

محمّدي با خونسردي بچه‌ها را دلداري مي‌داد؛ انگار نه انگار كه جنگ است. خيلي سر كيف آمده بودم كه ناگهان يك گلولة آر.پي.جي از بالاي سرمان گذشت. نامدار به كسي كه آر.پي.جي شليك كرده بود، تيراندازي كرد. ساعت 12 ظهر بود. آتش دشمن هنوز قطع نشده بود. رضا گلشني به سمت ما آمد. چشمانش غرق در اشك بود. گفت: «عبدي شهيد شد.» از ما خواهش كرد با خمپاره، سمت دستة 3 را بپوشانيم.

من و سليماني همراه رضا گلشني به سمت دستة 3 رفتيم. گلشني، سنگر ديده‌باني را كه عبدي در آن شهيد شده بود، به ما نشان داد. خون به همه جا پاشيده شده بود و كف سنگر، خون لخته شده به چشم مي‌خورد. عبدي به همراه يكي از برادران بسيج به لقاءالله پيوسته بود. از آنها جز تكه‌هايي از گوشتشان چيزي نمانده بود هر دو را در پتويي پيچيده بودند. مدتي آنجا نشستيم و ساعت 5 بعدازظهر غذا خورديم؛ با دست‌هايي كثيف، در يك مقوا. آرامش محمّدي و نامدار را مي‌توانستم درك كنم، ولي سليماني را، هنوز هم نفهميده‌ام. او با تمام وجود كار مي‌كرد و ذرّه‌اي كوتاهي نمي‌كرد. دائم اين ورد را بر لب مي‌راند.

به گورستان چوجاي ماست رسم ما روا گردد

        كه كار آدمي باقيست گرجسمش فنا گردد

آن شب، يك خمپارة 120 به سنگر ما خورد و پيلت‌ها را سوراخ كرد، چوب را شكافت و تمام وجودمان را لرزاند. از سرما عاصي شده بوديم. وسايل خواب نداشتيم. سنگر سرد بود و ايمن هم نبود. تنها چيزي كه به ما آرامش مي‌داد، ياد خدا بود. شوق شهادت در دل نامدار و محمّدي پر مي‌كشيد، اما محمّدي درونش را عرضه نمي‌كرد و سخني نمي‌گفت. نامدار از آن شعرهاي قشنگش مي‌خواند و زماني هم كه در فكر فرو مي‌رفت، مي‌دانستم به دنبال شعري مي‌گردد تا آن را براي ما بخواند.

خورشيد طلوع كرد، اما هوا خيلي سياه بود. همه جا را دود گرفته بود و آسمان چزّابه تيره رنگ بود. از نو مشغول كار شديم و به سوي دشمن آتش گشوديم. وقتي حجم آتش دشمن كم شد، هر كس به نحوي نمازش را خواند. شب كه شد، با سليماني زير يك پتو چمباتمه زده بوديم و زيرمان شبنم زده بود. پاهايمان كرخ شده بود. سرمان را زير پتو مي‌كرديم تا از بازدم نفسمان گرم شويم. سليماني حتي براي يك بار، در اين پنج روز، پوتين‌هايش را در نياورد.

چشم‌ها پر از اشك بود. هر ساعت خبر شهادت كسي را مي‌آوردند. توي خيال خودم بودم كه دعواي بچه‌هاي 106 مرا به خود آورد. محمّدولي با بهزاد غفوريان دعوايش شده بود. بهزاد عجله داشت براي رفتن به موضع دست راست، اما محمّدولي مي‌گفت بگذار ناهار بخوريم. فراهاني غذا را با لگد زد و بعد از جر و بحث زياد، جيپ 106 راه افتاد. هنوز چند متري دور نشده بود كه چند خمپارة 120 از راه رسيد و يكي از آنها نزديك جيپ 106 خورد. محمّدولي به لقاءالله پيوست و فرياد جانخراش او همچنان به گوش مي‌رسيد. بهزاد هم به نحو معجزه‌آسايي جان سالم به در برد، امّا هيچ‌وقت وجدانش راحت نشد؛ هميشه خود را مقصر مي‌دانست. در حالي كه سر تا پايش خوني بود و مغز محمّدولي روي صورتش پاشيده بود، شوكه شده بود و مثل ديوانه‌ها سرش را به پي‌ام‌پي مي‌كوبيد. به طرف او رفتم و او را در آغوش گرفتم. هق‌هق‌ گريه‌اش اندامم را به لرزه انداخت و اشك از چشمانم سرازير شد. مؤذنمان هم به سوي خدا شتافت. بهزاد را به عقب بردند. رفتم پيش نامدار. فكر مي‌كردم از موضوع خبر دارد، ولي وقتي يكي از بچه‌ها ماجراي 106 را گفت، نامدار غرق در فكر شد. يكسره اشك مي‌ريخت؛ بي‌آنكه حرف بزند. آن روز به همة ما سخت گذشت.

سرهنگ مخبري2، براي همدردي به خط اول آمده بود و كلاشينكف به دست، همراه رزمندگان بر دشمن فشار مي‌آورد. ستوان مرادي، خنده كنان به همه روحيه مي‌داد و يكي از علل پيروزي هم فرماندهي صحيح او بود. با چند پاسدار به چند متري دشمن رفتند تا آنها را وادار به اسير شدن كنند. حاصلش، شهادت عبدالملكي و زخمي شدن يكي از برادران سپاه بود.

اولين خمپاره به روي جمع دشمن ـ كه به دروغ پرچم سفيد بلند كرده بودند ـ خورد و دومي به پشت خاكريز خودمان. چيزي نمانده بود كه تلفات زيادي از ما بگيرد. گلوله‌اي ديگر همراه با تكبير و هلهلة رزمندگان روي دشمن افتاد.

يكي از روزها، خمپاره‌اي روي سنگر بچه‌ها خورد و تراورس را به رقص درآورد و قدرت خود را بر پيلت‌ها نشان داد و مثل كاغذ مچاله‌شان كرد. دو نفر از سنگر بيرون پريدند. هر دو زخم سطحي داشتند، امّا موج انفجار گيجشان كرده بود. آمبولانس آن دو را به عقب منتقل كرد. هنوز چند لحظه‌اي از رفتن آمبولانس نگذشته بود كه ميرزايي، از سنگر به بيرون خزيد. تا آخرش را خواندم. دوان دوان به سمت سنگر رفتم. هنوز سه نفر ديگر درون سنگر بيهوش بودند. به فكرم رسيد به مخابرات بروم و تقاضاي آمبولانس كنم. گلولة خمپارة60 درست جلوي من خورد. يكي از بچه‌هاي آذري زخمي شد و يكي هم شهيد. موضوع را به مرادي گفتم. مرا دلداري داد و گفت: «هول نشو. من خودم اطلاع مي‌دهم.»

راه آمده را يواش يواش برگشتم. شهدا كنار تپه‌هاي رملي بودند؛ هر كدامشان به حالتي. چهار نفر گوشه‌هاي پتويي را گرفته بودند كه در آن شهيدي خفته بود.

خبر جديد اين بود: «گردان 100 جاي ما را مي‌گيرد.»

با شنيدن اين خبر، بچه‌ها روحيه گرفتند و فهميدند كه نيروي تازه نفس  رسيده است. بچه‌هاي تانك و بسيج، سيزده اسير گرفته بودند. بين آنها پيرمرد هم بود.

شب 22 بهمن فرا رسيد. عراق آخرين قدرتش را به كار گرفته بود تا كار را تمام كند و با فتح بستان، جشن مردم را به عزا تبديل كند. آتش بسيار سنگيني مي‌ريخت. ساعت 5/3 بعد از نيمه شب، يكي از گلوله‌ها به مهمات خورد و آن را آتش زد. همه وحشت كرده بودند. كسي جرأت نداشت از سنگر بيرون بيايد، اما نامدار بي‌قرار بود. تصميم خود را گرفت و براي خاموش كردن آتش رفت. من هم كمي جرئت پيدا كردم و دنبال نامدار رفتم. در همين لحظات، يكي از جالب‌ترين اتفاق‌ها به وقوع پيوست. در آن منطقه يك بيل بيشتر نبود. اگر هوا روشن هم بود، براي پيدا كردنش حداقل چند دقيقه‌اي بايد وقت صرف مي‌شد، امّا به‌طور اتفاقي پايم به بيل خورد و دستة بيل به دستم آمد. به كمك نامدار شتافتم. با هم شروع به كار كرديم. ناگهان خمپاره‌اي به نزديكي ما خورد و صداي نامدار بلند شد. او را به گوشه‌اي كشاندم و به سراغ آتش رفتم. يكي دو بيل مي‌ريختم و يك دراز كش مي‌كردم تا سرانجام آتش خاموش شد. زير بغل نامدار را گرفتم و به سنگر بردم و او تا صبح، درد را تحمل كرد.

استوار طلوعي ما را عقب برد و گروهان يكم جايگزين شد. حاصل پنج روز تلاش ما پيروزي عظيمي بود كه وجب به وجب خاك چزّابه، آن را به يادگار دارد و هنوز هم كه از آنجا مي‌گذري، محمّد ولي‌ها، سليمي‌ها و عبدالملكي‌ها را مي‌بيني. شجاعت اينان بود كه چزّابه را به پا نگه داشت. چزّابه برخون اين عزيزان استوار است. قيافة جدّي و مصمّم ولي را به خاطر مي‌آورم كه مشتش را گره مي‌كرد و شعار جنگ جنگ تا پيروزي را سر مي‌داد.

 

پا نوشته ها:

1- معصومي، سيد امير، شكار، ص 111 ـ 105؛ سرباز س.سهيلي.

2- بعدها به شهادت رسيد.

 

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

1395/11/20 11:42:7 58 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
شما می توانید برای دریافت بعضی مطالب از طریق کانال، اینجا تا عضو کانال معارف جنگ شوید و یا شمار تلفن خود را با کلیک بر روی این قسمت وارد کنید تا شما را عضو کانال کنیم
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ
نظر شما






4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015