فرمانده تکاور-2
فصل اول- دوران کودکی تا ورود به دانشکده افسری دوران کودکی و نوجوانی 24 مردادماه سال 1319 در خیابان منوچهری شهر شیراز در یک خانواده مذهبی متولد شدم. یازده برادر و خواهر بودیم که من فرزند آخر خانواده هستم. پدرم بازرگان بود و با کشتی و یا بهصورتِ قافلهای به هندوستان، حجاز و سوریه جنس میبرد و تجارت میکرد. از این رو پدرم بیشتر اوقات در سفرهای تجاری بود و نقش مادرم در تربیت ما خیلی مهم بود.

از دوران کودکی به شنا کردن علاقه داشتم که در این راه دایی و عموهایم و همچنین، مادرم مشوق خوبی برایم بودند و کمکم می‌کردند. از دوران کودکی از زمانی ‌که خودم را شناختم، همیشه احساس استقلال می‌کردم. از سن پنج سالگی به بعد که در محله خودمان مشغول بازی کردن با دیگر بچه‌‌ها‌ بودم همیشه باید به‌عنوانِ سرپرست و نفر اول می‌‌بودم و در مواقعی هم احساس غرور به من دست می‌داد. در حین بازی کردن، نظامیان را در خیابان می‌دیدم و از همان دوران کودکی علاقه عجیبی به نظامیان و حرفه سربازی پیدا کردم. با هر و‌سیله‌ای که امکان داشت تفنگی درست می‌کردم و مشغول بازی کردن می‌شدم و می‌گفتم: «من سربازم.»

زمانی که وارد دبستان ابتدایی نمازی شیراز شدم به خاطرِ شرایط جسمی که از نظر قد و قدرت بدنی داشتم به‌عنوانِ مبصر کلاس انتخاب شدم. مدیر مدرسه مرحوم برهان، ناظم‌ آقای صلاحی و معلم خط هم مرحوم مشکین ‌قلم بودند. معلم خط همیشه از رسم‌‌الخط من ایراد می‌گرفت و می‌گفت: «زیبا نمی‌‌‌نویسی.» از ابتدا دست‌ خط من بد بود. در همان عالم کودکی که کلاس دوم بودم، به خودم می‌گفتم، باید قوی باشی تا همه تو را قبول داشته باشند، به همین خاطر با توجه به شرایط جسمی که داشتم در تیم‌های ورزشی شروع به فعالیت کردم و تصمیم گرفتم جسم خودم را قوی کنم. به مرور با پشتکاری خوب برای رسیدن به هدفم تلاش می‌کردم و زمانی که به کلاس ششم ابتدایی رسیدم در مسابقات چندین رشته ورزشی شرکت و رتبه اول را کسب نمودم و مدال گرفتم و هنوز هم آن مدال‌ها را به‌عنوانِ یادگار نگهداری نموده‌ام.

وقتی و‌ارد دبیرستان شدم به عضویت تیم‌‌های و‌رزشی مختلفی در آمدم و به‌عنوان کاپیتان تیم و‌الیبال دبیرستان انتخاب شدم. در همان زمان به غیر از تیم والیبال عضو تیم بسکتبال و شنای شیراز نیز شدم. در سال دوم دبیرستان عنوان قهرمانی پرتاب و ارتفاع و مسابقات دَه‌گانه شیراز را کسب نمودم. با توجه به شرایطی که در و‌رزش کسب کرده بودم، مدیران مدارس من را رایگان و با افتخار ثبت ‌نام می‌کردند. به همین خاطر مدیر دبیرستان شاپور جناب آقای دستغیب من را دعوت و ثبت ‌نام نمودند. ناظم دبیرستان هم آقای منادی بود که من را با گرمی پذیرا و در آن سال تیم والیبال و بسکتبال دبیرستان شاپور عنوان قهرمانی دبیرستان‌های شیراز را کسب نمود.

ورود به دبیرستان نظام

در آن زمان یگان‌هایی از نیروی زمینی ارتش در شیراز مستقر بودند، هنگ محمدیه با عنوان هنگ ‌سوار (اسب سوار) و هنگی هم که پیاده بود، در باختر هنگ محمدیه در محلی که درحال حاضر تیپ‌55 هوابرد مستقر می‌باشد، استقرار داشت و یک هنگ پیاده نیز درمرکز پیاده شیراز فعلی وجود داشت، خیابان معروف هنگ شیراز هم بر همین اساس نامگذاری شده است.

همه روزه نظامیان را که بسیار آراسته و در شهر شیراز در حال تردد بودند می‌دیدم و علاقه من روز به روز نسبت به حرفه نظامی بیشتر می‌شد. در شهر شیراز یک دبیرستان نظام وجود داشت که افسر ورزشی با درجه ستوان‌‌یکمی به نام آقای ده‌‌پناه که بسیار و‌رزش‌دوست بود در آنجا خدمت می‌کرد. ایشان مرتب من را تشویق به بردن به دبیرستان نظام می‌‌نمود. من با توجه به علاقه‌ای که به ارتش داشتم، فرصت را غنیمت شمرده و در سال 1337 در مقطع ششم دبیرستان وارد دبیرستان نظام شدم. آن سال هم در دبیرستان نظام در تمامی ‌رشته‌های ورزشی عنوان قهرمانی را کسب کردم. از همکلاسی‌ها‌ و افرادی که در آن دوران از دوستانم بودند، مرحوم مصطفی اطاعتی بود که از افسران خوب نیروی مخصوص بود و تیمسار سرتیپ کریم عبادت که از افسران رده‌بالای ارتشی بودند، با هم در دبیرستان نظام شیراز بودیم، تعداد دیگری هم بودند که بعد از انقلاب بازنشسته شدند.

پیوستن به دبیرستان نظام مرحله مهم و حساسی در زندگی من بود که پدرم خیلی موافق نبود و من را دعوت به کار کردن در بازار می‌کرد، اما مادرم همیشه با دعا من را بدرقه می‌کرد، برادران بزرگ‌ترم به دانشگاه رفته بودند که مخالفتی با رفتن من به دبیرستان نظام نداشتند. در آن زمان به ارتش اجباری می‌گفتند.

 پدرم به من می‌گفت: «به اجباری نرو.» او با توجه به اعتقادات مذهبی که داشت، می‌گفت: «این کار مکروهه.» ولی من در درون خودم دوست داشتم که یک فرمانده و یک نظامی ‌موفقی بشوم، واقعاً از فرماندهی لذت می‌بردم. زمانی هم که کاپیتان تیم‌های مختلف ورزشی بودم، احساس خیلی خوبی داشتم و از زمانی هم که وارد ارتش شدم تا آخر خدمتم به‌عنوانِ فرمانده در یگان‌های مختلف خدمت کردم و هیچ‌وقت در ستادها خدمت نکردم، چون در خودم نمی‌دیدم و کار دفتری و مدیریتی را دوست نداشتم. همیشه کارهای اجرایی را بیشتر دوست داشته و به دیگر کار‌ها‌ ترجیح می‌دادم.

ورود به دانشکده افسری

سال 1338 پس از یک سال گذراندن دوره دبیرستان نظام در شیراز وارد دانشکده افسری شدم. البته برای پیوستن به دانشکده افسری می‌‌بایست در کنکور آن شرکت و قبول می‌شدم. خیلی جالب بود؛ زیرا ده روز قبل از کنکور، ما را در دانشکده افسری پذیرش کرده بودند. هرکس در کنکور قبول می‌شد در دانشکده می‌ماند و هرکس هم قبول نمی‌شد دو راه داشت، یا می‌بایست استعفا می‌داد که در این صورت هزینه‌های دبیرستان نظام را باید پرداخت می‌کرد و یا به آموزشگاه افسری واقع در عباس‌آباد می‌رفت که بعد از طی نُه ماه دوره آموزشی فارغ‌التحصیل و به درجه ستوان ‌سومی نائل می‌شد.

خاطره جالبی از آن زمان دارم، موی سرِ ما را تراشیده بودند و لباس سربازی پوشیده بودیم. فرمانده دانشکده افسری سرلشکر پولادوند بود. یک مسابقه بسکتبال بین تیم دانشکده افسری و تیم مستشاری در شرف انجام بود. ایشان در جمع ما حضور یافتند و سئوال کردند، چه کسانی بسکتبال بلد هستند؟ در بین افراد جدید من دستم را بالا بردم و گفتم: «من بلد هستم.» انتخاب شدم و بعد از دو سه روز تمرین، مربیان تیم دانشکده افسری متوجه شدند که شرایط بسیار خوبی دارم و از بقیه نفرات تیم یک سر و گردن بالا‌تر و بهتر هستم. بالاخره در حضور تیمسار پولادوند و دیگر مقامات دانشکده و ارتش مسابقه شروع شد.

مسابقه در جریان بود و در انتهای مسابقه، تیم دانشکده افسری یک امتیاز ازحریف عقب بود، در سی ثانیه آخر بازی در وسط زمین صاحب توپ شدم و توپ را روی سرم گذاشتم و گفتم: «خدایا از تو می‌خواهم این توپ گل بشه، لحظاتی بعد شوت کردم و توپ وارد سبد تیم حریف شد و ما با یک امتیاز از تیم مستشاری جلو افتادیم و همه خوشحال شدند. میهمانان تیمسار پولادوند هم غرق در شادی شدند.» در همین اثنا تیمسار پولادوند در حالی ‌که ذوق و شوق بسیاری داشت نزد من آمد و مرا در آغوش خود گرفت و به مسئولان دانشکده افسری گفت: «این فرد را بدون کنکور قبول کنید.» من در کنکور ورودی دانشکده شرکت کردم، ولی بعداً متوجه شدم که کمکم کرده‌اند. به‌این‌ترتیب، من وارد دانشکده افسری، نیروی زمینی ارتش شدم.

در آن زمان فرمانده هنگ دانشجویان دانشکده افسری سرهنگ علیمی بود، ولی بعدها سرهنگ ناظم به‌عنوانِ فرمانده هنگ تعیین و معرفی شده، دستور داده بودند، من برای تمام ورزش‌ها آزاد باشم، لذا کسی مزاحم ورزش کردن من نمی‌شد. دانشکده افسری هم امکانات بسیار خوبی داشت، از قبیل زمین چمن، باشگاه ورزشی خیلی خوب که با توجه به سفارش فرمانده هنگ، شروع به تمرین کردن نمودم و پیشرفت خوبی هم داشتم. خیلی سریع به عضویت تیم ارتش درآمدم و با آقای مشحون که درحال حاضر رئیس فدراسیون بسکتبال کشور هستند، هر دو به‌عنوانِ فوروارد تیم بسکتبال ارتش بودیم.

لازم به یادآوری است، افرادی می‌توانستند وارد دانشکده افسری شوند که در کنکور ورودی دانشکده افسری نمره بالای چهارده را دریافت می‌کردند، تست ورزشی و روانی هم داشتیم سپس معاینات جسمانی، در صورت قبولی در تمامی ‌مراحل، داوطلبین به دانشکده وارد می‌شدند. بعد از اینکه لباس نظامی پوشیدم و کلاس‌‌های دانشکده شروع شد، متوجه شدم عده زیادی در کنکور رد شده‌اند، تعدادی هم استعفا و تعدادی نیز به آموزشگاه افسری رفته‌اند.

اولین فرمانده گروهانم در دانشکده افسری سروان امجدی بود، سپس سروان محمودی که بعدها با درجه سرهنگی فرمانده دانشکده افسری شد. فرمانده دسته گروهان هم ستوان صفری بود که بعدها در اوایل انقلاب فرمانده لشکر28 پیاده سنندج شد.

 از همدوره‌‌ای‌‌هایم در دانشکده افسری دانشجو اسماعیل سهرابی بود که فردی بسیار مؤمن، متعهد و با ایمان بود، فرمانده لشکر‌81 زرهی کرمانشاه هم شدند. ایشان در زمان دانشجویی ارشد نمازخانه و روزه بگیرها انتخاب شده بود و دانشجو مهدی کتیبه هم که فرد مؤمن و خوبی بود، در ماه‌های رمضان دانشجویان روزه بگیر را یاری می‌کردند. چون من فعالیت ورزشی می‌کردم و در سال سوم کاپیتان، کاپیتان‌های تیم‌‌های ورزشی دانشکده افسری شده بودم، همه من را قبول داشتند و به حرف‌‌هایم گوش می‌دادند. نگهبانی آشپزخانه دانشکده آن زمان با کاپیتان‌های تیم‌های ورزشی بود. در همان زمان یک فضا برای نمازخانه درخواست کردیم، هرچند در آسایشگاه‌‌ها‌ جایی برای نماز خواندن داشتیم، اما مناسب و دلچسب نبود.

 بالاخره با پیگیری‌های انجام گرفته، در کنار آشپزخانه یک محلی را برای این کار در نظر گرفتند و در اختیارمان گذاشتند. شب‌های جمعه هرکس برای خودش برنامه‌ای داشت، مثلاً با دانشجو مهدی کتیبه و دانشجو اسماعیل سهرابی، دعا می‌‌خواندیم. یک جایی از دعای کمیل را من می‌خواندم و بقیه را آنها، به هر صورت مراسم‌‌های مذهبی خوبی داشتیم و شب‌های جمعه را آنجا می‌گذراندیم. ما در ماه‌های رمضان اصلاً محدودیتی نداشتیم. چون من خودم بیشتر ارشد بودم، آمار روزه بگیرها را داشتم که چه کسانی روزه می‌گیرند و به نگهبان می‌گفتم که برای سحر آهسته بیدارشان کنند. ما برای خوردن سحری به آشپزخانه می‌رفتیم و حلیم میل می‌کردیم و صبحانه را که کره، پنیر یا تخم‌‌ مرغ بود، در افطار به دانشجویان می‌دادیم. افطاری هم غذای خوبی داشتیم. البته خودمان هم می‌توانستیم برنامه غذایی‌‌مان را تغییر دهیم. در مجموع کیفیت تدارکات و وضعیت غذایی، خیلی خوب بود و مشکلی از این نظر نداشتیم.

ورزشکاران چون فعالیت بدنی زیادی داشتند، سیر نمی‌شدند دو جیره غذایی داشتند، فرمانده دانشکده افسری هم درخصوص اینگونه دانشجویان دستور ویژه‌ای داده بود هیچ‌کس از نظر غذایی مشکلی نداشت. لازم به ذکر است که در آن زمان فرماندهان نه کسی را تشویق به روزه گرفتن می‌کردند و نه کسی را از روزه گرفتن منع می‌کردند. روزه گرفتن بستگی به خود فرد داشت، اگر اهل روزه گرفتن بود، روزه می‌گرفت.

در دوران جنگ هم همین‌طور بودیم و شاهد بودیم در گرمای خوزستان، زمانی که نفرات لباس‌هایشان شوره زده بود و نمک از بدنشان به‌واسطۀ گرما و عرق کردن زیاد، مرتب بیرون می‌‌زد، نفراتی بودند که روزه می‌گرفتند که بستگی به ایمان ذاتی و قلبی آنان داشت.

 

منبع: فرمانده تکاور ؛ اصلاني، علی اکبر،1399 ، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده