- به تعدادی مشخص شدن قربان! کارن اولادی، بهمن شفیقی، داود کامران، خرازیان و ... مکث میکند و برگههای روی میز را ورق میزند. - از افسران بوشهر انتخاب شدن سه نفر بعدی، سعید کیوان شکوهی، امیرعباس بهزادی و ... نیکفر. - بسیار خوب. موفق باشین.

در محوطه‌ی پایگاه، مقابل خانه‌های سازمانی، «دژبان» از خودرو فاصله می‌گیرد و به سرعت وارد بخش افسران ارشد می‌شود. چند دقیقه بعد داخل ساختمان، زنگ یکی از واحدها را به صدا درمی‌آورد و منتظر پاسخ می‌ایستد.

«کارن اولادی» در را می‌گشاید و دژبان احترام می‌گذارد.

– قربان! امریه خدمت شما.

امریه را می‌گیرد و در حال رفتن به داخل، به سرعت آن را می‌خواند. برابر امریه، مأموريت کاروان به او ابلاغ شده است. چند لحظه بعد زنگ تلفن به صدا درمی‌آید و مأموریت به وسیله تلفن نیز اعلام می‌شود.

– پایلوتها از اجرای مأموریت امتناع کردن. هر چه سریع‌تر خودتو معرفی کن.

– متوجه شدم. چشم.

– امیرعباس بهزادی هم جزو افسران مأموره ولی منزل نیست. میتونی بهش اطلاع بدی!؟

– پیگیری می‌کنم. ممکنه رفته باشه مهمونی. پیداش می‌کنم.

تماس را قطع می‌کند و بلافاصله شماره می‌گیرد. اولین جایی که ممکن است بهزادی را پیدا کند، منزل خلبان هوادريا ناوسروان آشتیانی است.

– سلام.

– سلام جناب اولادی. شب بخیر.

– هنوز شب نشده، غروبه. ساعت ۶.

– غروب شما بخیر.

– امیر اونجاس؟

– بله.

– به سر میام پیشتون.

– خبری شده؟

– نه. خبری نیست.

چند دقیقه بعد، در حالی که دسته‌ی ساک را در دست خود می‌فشارد، زنگ خانه‌ی آشتیانی را می‌زند. صاحب‌خانه در را باز می‌کند و سراپای «اولادی» را از نظر می‌گذراند. همه از امتناع پایلوت‌ها اطلاع دارند و با دیدن او در لباس فرم، درمی‌یابند که عازم مأموریت است. به تصور آن که او برای خداحافظی آمده است، برای بدرقه‌اش آماده می‌شوند. پدرزن بهزادی (تیمسار دریاسالار فاطمی) قرآن کوچکی را پیش می‌آورد، آن را می‌بوسد و به اولادی هدیه می‌کند. سپس او را در آغوش می‌کشد.

– به یاری خدا به سلامت برگردی. قرآن پشت و پناهت باشه.

ناوسروان بهزادی، نیز پیش می‌آید و هم‌رزمش را در آغوش می‌گیرد. اولادی لبخند میزند و آهسته در گوشش می‌گوید:

– زیاد احساساتی نشو. خودت‌ام هستی. بهزادی خودش را عقب می‌کشد و به صورت اولادی نگاه می‌کند تا از جدی بودن او مطمئن شود. دست‌هایش را می‌اندازد و به دیگران می‌گوید.

– کارن که نمی تونه تنها بره. با اجازه شما منام میرم. خانم‌ها به گریه می‌افتند و با اشک، هر دو افسر را بدرقه می‌کنند.

 

*****

 

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده