عقابان دربند-36
به آسایشگاه خودمان بازگشتیم تا وسایلمان را برداریم، ولی از این کار منصرف شدیم. نگهبان وقتی برای بردنمان آمد، از رفتن سرباز زدیم، ولی مگر پافشاری فایدهای داشت، چراکه چند تا سرباز را صدا زد و با زور ما را از آسایشگاه بیرون برد و بعد هم وسایلمان را آوردند. هرچند رفتار آنها کمی توهینآمیز بود، ولی لااقل این حسن را داشت که برای همآسایشگاهیها معلوم شد که ما خود تغییر جا ندادهایم، بلکه آنها با زور ما را وادار به این کار کردهاند، و این کار تا حدودی باعث میشد تا ما آرامش داشته باشیم.

زیرا کوچک‌ترین حرکت از سوی اسیر که بوی سازگاری با دشمن را داشته باشد، سوءظن را در هم‌سلولی‌ها قوت می‌بخشد. با این کار عراقی‌ها، بچه‌ها فهمیدند که رفتن ما به آسایشگاه شماره ۲ خواست عراقی‌ها بوده نه خود ما. البته پس از مدتی دوباره ما را برگرداندند و سپس با خلبان‌ها به یک آسایشگاه بردند.

در اردوگاه روزها از پس هم می‌گذشتند و هیچ امیدی به بازگشت مشاهده نمی‌شد. باید فکری برای اوقات شبانه‌روز می‌کردم تا گذر زمان برایم محسوس نباشد. از این‌رو خود را سرگرم خواندن کتاب‌هایی که صلیب سرخ در اختیارمان می‌گذاشت، کردم. زبان روسی را تا حد تکلم فراگرفتم. فرانسه را هم تا حدودی یاد گرفتم و چندین کتاب از جمله بینوایان را مطالعه کردم.

ورزش و آن هم دویدن و بازی فوتبال گل‌کوچک از جمله ورزش‌هایی بود که با اجبار باید انجام می‌دادیم. چرا که آب گرم برای دوش گرفتن وجود نداشت و مجبور بودیم با آب سرد دوش بگیریم. به همین دلیل آن‌قدر می‌دویدیم و ورزش می‌کردیم تا عرق کنیم و درجه حرارتمان بالا رود تا طاقت رفتن زیر دوش آب سرد را داشته باشیم.

یک روز عصر، هوا خیلی سرد بود و سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد؛ به‌خصوص برای ما که از لحاظ بنیه ضعیف شده بودیم و با نیمچه باد خنکی چهارستون بدنمان به لرزه می‌افتاد. در این حال، معاون اردوگاه همه اسرای اردوگاه را جمع کرد و گفت:

– طبق دستوری که از بالا رسیده، اسرا بایستی برای افسران عراقی زانو بزنند. این کار در سایر اردوگاه‌ها انجام می‌شود، اینجا هم باید انجام شود.

سپس در حالی که قیافه آمرانه‌ای به خود گرفته و باد به قب‌قب انداخته بود، چندبار به زبان عربی گفت:

– اجلس!

بعد از آن به زبان فارسی هم ترجمه کرد. ولی هیچ‌کس به حرف او گوش نداد و ننشست. از جایگاهی که ایستاده بود، پایین آمد و در حالی که نگاهش را از دسته ما برنمی‌داشت، نزدیک شد. ما خلبان‌ها که همه در یک آسایشگاه مستقر بودیم، هنگام صف بستن و … در یکجا تجمع می‌کردیم. او در این فکر بود که اگر بتواند ما را به نشاندن و یا به تعبیری زانوزدن وادار کند، بقیه اسرا پافشاری نخواهند کرد.

وقتی نزدیک شد، با صدای بلند فریاد زد:

– اجلس!

وقتی دید حرفش خریداری ندارد و در مقابل اراده پولادین بچه‌ها نمی‌تواند کاری از میان ببرد، به داخل صفوف آمد و دستش را روی شانه یکی از افسران نیروی دریایی که به آن دکتر مجید می‌گفتیم، گذاشت و با اصرار خواست که او را بنشاند، ولی هرچه بر شانه او فشار می‌آورد بیشتر مأیوس می‌شد و سرانجام سراغ چند نفر دیگر رفت که آنها هم در مقابل او استقامت کردند. آن‌قدر عصبانی شده بود که خون داشت از رگ‌های گردن و صورتش بیرون می‌زد. با عصبانیت دستور داد ما را به آسایشگاه برگردانند و گفت:

– آن‌قدر آنجا بمانید تا بمیرید؟

به آسایشگاه بازگردانده شدیم و چندین نگهبان جلو در مراقب بودند تا هیچ‌یک از ما خارج نشویم. آنها حتی اجازه نمی‌دادند برای رفتن به دستشویی و گرفتن وضو و … بیرون بیاییم. ابتدا تصمیم گرفتیم که اعتصاب غذا کنیم، ولی با مشورتی که کردیم به علت اینکه ممکن بود بعضی‌ها با مشکل مواجه شوند، تصمیم گرفته شد تا غذا بخوریم . ولی مختصر به طوری که زیاد احتیاج به بیرون رفتن از آسایشگاه نداشته باشیم.

روزهای سختی را پیش رو داشتیم و بعضی‌ها حتی به خوردن یک خرما بسنده می‌کردند و می‌خوابیدند.

چهار پنج روز به همین منوال سپری شد و علی‌رغم شرایط سخت، بچه‌ها همچنان پایداری می‌کردند. از طرفی معاون اردوگاه چون دستور را خودش صادر کرده بود و به ظاهر حمایت مافوق را پشت سر خود نمی‌دید، کمی واهمه داشت که نکند بچه‌ها از لحاظ جسمی طوری بشوند و او نتواند پاسخگو باشد. گویا به دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا شاید به نوعی ما را از آسایشگاه بیرون بیاورد و دستورش را لغو کند. لذا وارد آسایشگاه شد و گفت:

– ارشد باید سرش را از ته بتراشد.

ارشد آسایشگاه جناب دهخوارقانی از خلبانان بود. او نیز سرش را تراشید و… ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده