- جلیقه نجات نداریم که فقط دوتاست. آماده باشین میریم. چند دقیقه بعد، چهارنفری روی آب دور هم حلقه زدهاند و در انتظار رسیدن کمک به آسمان نگاه میکنند.

در پست فرماندهی نیروی رزمی ۴۲۱، «جواد ولی میرزا» با افسر عملیات، گفتگو می‌کند.

– چی شد این هلیکوپتر پس!؟

– اومده. تا هوا روشن نشه که نمیتونه بپره.

یاد حرف «جعفری آذر» می‌افتم، اعصابم به هم می‌ریزه.

– چه حرفی؟

– فکر کردم شوخی میکنه ولی انگار به ش الهام شده بود.

– معلوم هست چی میگی تو؟

– پیش از رفتن، به من گفت شنا بلد نیستم. اگه کشتی ما رو زدن، تا منو پیدا نکردین ختم «تجسس و نجات» نزنین.

– شوخی می‌کنی!؟

– حالا چه وقت شوخی‌یه!؟ منام اول فکر کردم شوخی می کنه، سر به سرش گذاشتم. به ساعت نگاه می‌کند و بی‌تاب پا به پا می‌شود، اما چاره‌ای جز انتظار نیست برای شروع عملیات تجسس و نجات، هوا باید روشن شود. با خلبان هلیکوپتر تماس می‌گیرد.

– ناوبان یکم جعفری آذر، روی کشتی بوده. به محض این‌که از آب گرفتین‌اش به ما اطلاع بدین.

– حتماً قربان!

– براتون آرزوی موفقیت می‌کنم. به امان خدا.

هوا به آرامی روشن می‌شود و هلیکوپتر به پرواز درمی‌آید. در پست فرماندهی، همه منتظر دریافت خبرهای تازه‌اند. خبر می‌رسد که چند نفر را از آب گرفته‌اند و هلیکوپتر، برای سوخت‌گیری مجدد در «بندر امام» فرود آمده است. «ولی میرزا» در اتاق مخابرات انتظار می‌کشد.

– یعنی جعفری آذر کجا مونده؟ چرا خبری ازش نیست.

– شاید گرفتنش.

– به خلبان گفتم، اگه گرفتین به من خبر بدین.

– شاید فراموش کرده، با خلبان صحبت کنین دوباره.

پیشنهاد خوبی است. بلافاصله تقاضای صحبت با خلبان را مطرح می‌کند.

– خلبان هلیکوپتر با من صحبت کنه.

– بله اطاعت میشه.

– منتظر می‌ماند تا صدای خلبان را می‌شنود.

– امر بفرمایین جناب ولی میرزا!

– قرار شد، به من خبر بدین.

– هنوز پیداش نکردیم. حتماً اطلاع میدم.

– تا جایی که میشه بگردین. یه قصه‌ای هست که مایلم بدونی.

– بفرمایین در خدمتم.

ماجرای گفتگو با «جعفری آذر» را روایت می‌کند و از او می‌خواهد، تا یافتن او به تجسس ادامه دهد.

بیش از یک ساعت می‌گذرد و «ولی میرزا» همچنان منتظر است. تقریباً همه را از آب گرفته‌اند و هنوز خبری از «جعفری آذر» نیست. بی‌تاب و ناخودآگاه پیاپی به ساعت نگاه می‌کند. متوجه عقربه‌ی ساعت‌شمار نیست و تنها به دقایقی فکر می‌کند که به کندی می‌گذرند. نیم ساعت دیگر هم به سختی می‌گذرد تا آخرین پیام به دستش می‌رسد.

– «جعفری آذر» رو از آب گرفتیم. دیگه کسی نمونده.

– حالش چطوره؟…ادامه دارد.

 

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده