عقابان دربند-35
یکی از اقدامهایی که صورت میگرفت، کمک به سربازان اسیر ایرانی بود که در آسایشگاه جداگانهای نگهداری میشدند. از لحاظ جیره غذایی، پوشاک و... به آنها کمتر از افسران و درجهداران اسیر، رسیدگی میشد. بنهایی که معمولاً ارزش پولی داشت و میشد از فروشگاه اردوگاه خرید کرد، در اختیار میگذاشتند که تعدادی از آنها را به سربازها میدادیم تا خرید کنند. پس از مدتی عراقیها متوجه شدند و از این کار جلوگیری کردند. از آن پس اجناس را خودمان میگرفتیم و به سربازان میدادیم.

منافقین در آسایشگاه سربازان نفوذ کرده بودند و برای اینکه نظم اردوگاه را به هم بریزند، مرتب سربازان را تحریک می‌کردند که اجناس و ارزاق را از ما قبول نکنند. سرانجام حیله آنها کارساز واقع شد و نظم اردوگاه داشت به هم می‌خورد.

روزی افراد صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. وطن‌پرست تصمیم گرفت با آنها صحبت کند و جریان به هم خوردن نظم اردوگاه را با آنان در میان بگذارد. از نظر عراقی‌ها در آن شرایط، صحبت با صلیبی‌ها جرم بزرگی محسوب می‌شد و بلافاصله پس از رفتن آنها، آن شخص را به سلول انفرادی می‌انداختند.

وقتی وطن‌پرست خواست با صلیبی‌ها صحبت کند، مترجمی لازم داشت که به زبان انگلیسی حرف‌های او را ترجمه کند، یکی از دوستان که انگلیسی را خوب بلد بود، به علت سرماخوردگی و شرایط نامطلوب جسمی نتوانست این کار را بکند، از این‌رو من پیش‌قدم شدم.

در حین صحبت با صلیبی‌ها، چند تا از مسئولان اردوگاه دور و بر ما چرخ می‌خوردند و با نگاه‌های غضب‌آلود می‌فهماندند که نباید این کار را می‌کردیم. جلسه گفت‌وگو با صلیبی‌ها حدود ۴ ساعت طول کشید. وطن‌پرست تمام مسائل اردوگاه را برای آنها تشریح می‌کرد و من هم به زبان انگلیسی ترجمه می‌کردم.

پس از بازگشت به آسایشگاه، هر لحظه منتظر بودم تا سروکله نگهبان‌ها پیدا شود و مرا به سلول انفرادی ببرند. معمولاً وقتی کسی به سلول انفرادی می‌رفت، حتی برای رفع حاجت نمی‌توانست بیرون بیاید. از این‌رو آن شب یک کیسه پلاستیک توی جیب شلوارم گذاشتم و کفش‌های کتانی را آماده کرده بالای سرم گذاشتم و خوابیدم. اما خوشبختانه کسی سراغم نیامد.

روزی نگهبان وارد آسایشگاه شد، من و ابوالقاسم اکبری را که لیسانس وظیفه بود صدا کرد و گفت:

– شما باید به اتاق شمار؛ ۲ بروید!

| – برای چی؟!

– همین‌که گفتم.

– تا دلیلش را نگویی ما نمی‌رویم.

– پس بیایید برویم پیش «آمر» (فرمانده).

فرمانده اردوگاه بسیار بدبرخورد و خشن بود. با بچه‌ها به چشم حقارت نگاه می‌کرد. وقتی نزد فرمانده رفتیم، آنجا نیز مخالفت کردیم. فرمانده از جایش بلند شد و چنان سیلی محکمی به صورت من نواخت که سرم به دیوار خورد. اکبری سرش داد کشید و گفت:

– چرا می‌زنی؟!

اکبری را هم یک سیلی زد. این بار، من صدایم را بلند کردم و گفتم:

– چرا می‌زنی؛ مگر چه‌کار کرده‌ایم؟

سرباز، نگهبان را صدا کرد و در گوشش چیزی گفت. نگهبان آمد و ما را بیرون برد و با تهدید گفت:

– اگر جایتان را عوض نکنید، این کتک‌ها که چیزی نیست، شما را حلق‌آویز می‌کنیم.

وقتی این را گفت، در جوابش گفتم:

– حالا که این‌طوره، مگر کشته ما را از اینجا ببرند.

در این حین معاون اردوگاه دستم را گرفت و گفت:

– شما فقط ۲ روز بروید آسایشگاه شماره ۲، من قول می‌دهم دوباره شما را برگردانم. این‌ها سر لج افتاده‌اند، ممکن است شما را اذیت کنند.

ابوالقاسم اکبری گفت:

– جناب عبیری! حالا که این‌ها کوتاه آمده و به ۲ روز رضایت داده‌اند، بهتر است برویم.

به آسایشگاه خودمان بازگشتیم تا وسایلمان را برداریم، ولی از این کار منصرف شدیم. نگهبان وقتی برای بردنمان آمد، از رفتن سرباز زدیم، ولی مگر پافشاری فایده‌ای داشت، چراکه چند تا سرباز را صدا زد و با زور ما را از آسایشگاه بیرون برد و بعد هم وسایلمان را آوردند. هرچند رفتار آنها کمی توهین‌آمیز بود، ولی لااقل این سن را داشت که برای هم آسایشگاهی‌ها معلوم شد که ما خود تغییر جا نداده‌ایم، بلکه آنها با زور ما را وادار به این کار کرده‌اند، و این کار تا… ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده