در تاریکی شب، ناخدای هندی کشتی تجاری، برای استقبال از «جعفری آذر» روی عرشه ایستاده است و به او خوشامد میگوید. - خیلی خوش اومدین. کاپیتان! - ممنونم. برای حرکت آماده این؟ - هر وقت شما بفرمایین. - دستور بدین بیسیمها خاموش باشه. ارتباط به عهده ماست. مورد خاصی هست که من باید بدونم؟

ناخدای هندی، کمی فکر می‌کند و به نقطه‌ای خیره می‌شود. آنگاه پاسخ می‌دهد.

– مورد خاصی نیست. فقط خانواده‌ی‌من‌ام اینجان.

– جمله‌ای به فکر «جعفری» می‌رسد، اما در گفتن آن تردید می‌کند.

– ناخدا……..

– بله ..!؟

– توی این وضعیت، زن و بچه رو چرا آوردین؟

– اینا خیلی با من سفر می‌کنن.

– منظورم جنگ و این چیزاست دیگه.

– صحبت حمله به کشتی‌های تجاری نبود. این جنگ ما نیست.

«جعفری آذر» سکوت می‌کند و به دلشوره‌ای می‌اندیشد که از ساعت‌ها پیش به جانش افتاده است. کشتی‌های تجاری باید در امنیت کامل در آب‌های آزاد حرکت کنند و در پوشش قوانین بین‌الملی در بندرها پهلو بگیرند، اما در شمال خلیج‌فارس وضعیتی پیش آمده که برای دیگران قابل تصور هم نیست. ناخدای هندی هم نگران است اما دلش می‌خواهد «جعفری آذر» در خصوص امنیت سفر به او اطمینان بدهد.

– وقتی قرار شد بقیه مسیر رو این‌جوری بریم، خیلی نگران شدم. مسیر امنه دیگه. نه!؟

– ما احتیاط می‌کنیم. یکی دو مورد بوده که کشتی‌های تجاری آسیب دیدن، اما مشکلی نیست. توی تاریکی شب، در سکوت کامل، آروم روی آب حرکت می‌کنیم، مثل تمساح.

کشتی به آرامی از اسکله جدا می‌شود و در تاریکی پیش می‌رود. جعفری آذر و ناخدای هندی از هم جدا می‌شوند. هر دو به طلوع خورشید می‌اندیشند و لحظه‌ای که کشتی در هوای روشن صبحگاهی به اسکله‌ی بندر امام پهلو می‌گیرد.

چیزی به نیمه‌شب نمانده است. در سکوت شبانه‌ی دریا، کشتی تجاری به سوی بندرامام پیش می‌رود. «جعفری آذر» به سمت ساحل عراق نگاه می‌کند و ناگهان «موشک» از راه می‌رسد. صدای انفجار و تکان شدید کشتی، با هیاهوی سرنشینان کشتی در هم می‌آمیزد. ناخدای هندی و اعضای خانواده‌اش به سوی عرشه می‌دوند و کارکنان کشتی سراسیمه به سمت راست کشتی هجوم می‌برند. «ناخدا» پیش از آن‌که با «جعفری» روبرو شود. فریاد میزند.

– ترک کشتی. سریع‌تر

«جعفری آذر» به او می‌رسد که اعضای خانواده‌اش را دور هم جمع کرده و هراسان به دریا نگاه می‌کند.

– ناخدا! چرا ترک کشتی زدین؟ باید بررسی کنیم ببینیم وضعیت چطوره.

بیشتر کارکنان کشتی در همان لحظه‌ی اول پریده‌اند. کشتی روی آب است و همه باید فرمان ناخدا را بی چون‌وچرا اجرا کنند. خانواده‌ی ناخدا هنوز منتظر ایستاده‌اند و «جعفری» دچار تردید است.

– ناخدا! این چه کاری بود آخه؟ می تونستیم بریم. کشتی صدمه زیادی ندیده.

– ترک کشتی. ترک کشتی

 

 

منبع : اسکورت؛ اخلاقی، علیرضا، 1393، سازمان حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران، تهرانA

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده