مرد روزهای نبرد
بخش چهلم- آخرین روز امیرآذرفر-60 آخرین ساعات از آخرین روز از دو هفته مصاحبه با تیمسار بود که در خانه ایشان در خدمتشان بودیم و کمکم دفترودستکمان را جمع میکردیم تا خداحافظی کنیم.

چند کتاب از خاطرات امرای ارتش و سرداران سپاه نوشته‌ام اما حالتی در چهره و گفتار ایشان بود که دلم می‌خواست از همان کلمه سابق تیمسار استفاده کنم. خود ایشان هم مکرر در حین تعریف خاطرات از نقل‌قول دیگران همین لفظ را به کار می‌بردند. مثلاً تعریف می‌کردند فلانی گفت: «تیمسار فلان کار فلان شد و بهمان…»

دقت کردم هرگز از کلمه امیر استفاده نکردند. من هم با استناد به همین، از کلمه تیمسار استفاده می‌کنم.

روزی سه الی چهار ساعت در خدمت ایشان بودیم و خاطرات را ثبت و مقداری را هم ضبط می‌کردم. وقت آن رسیده بود خداحافظی کنیم. هر سلامی را هراندازه صمیمی باشیم، بدرودی هست. فقط زمان آن کم یا زیاد، متفاوت است. حتی آنان که جانشان به جان هم‌بسته باشد به جبر روزگار، روزی بدون اینکه دلشان بخواهد از هم جدا می‌شوند؟

روزهای اول و دوم تیمسار در برابر سؤالات ما بااحتیاط جواب می‌دادند و حالتی شبیه خودسانسوری داشتند. جواب‌هایی که می‌دادند و خاطراتی که تعریف می‌کردند چنگی به دل نمی‌زد و حتی گاهی سؤال مرا به‌صورت انحرافی جواب می‌دادند.

مصاحبه و یا بهتر بگویم ثبت خاطرات ایشان به‌صورت تاریخ شفاهی نبود اما گذر زمان تأثیر کرده و بعضی مطالب که فراموش شد بودند در بین گفتگو یادشان می‌آمد تعریف می‌کردند که چندان چفت‌وبست محکمی با مطالب لحظه قبل نداشت اما ثبت می‌کردم تا به‌موقع در حین بازنویسی آنها را سروسامان داده و از هم تفکیک کنم.

اگر هنوز هم نتوانسته‌ام آن انسجام لازم و کامل را به وجود بیاورم، به این وسیله از خوانندگان کتاب و شخص تیمسار پوزش می‌خواهم.

در حین ثبت خاطرات (پائیز ۱۳۹۶) حدود سی سال از زمان دفاع مقدس می‌گذشت و تیمسار حدود هشتاد سال سن داشتند، نمی‌توانستم انتظار داشته باشم همه موارد موبه‌مو و به‌صورت زنجیر به‌هم‌پیوسته بیان‌شده باشند.

اما موضوع حائز اهمیت این بود که هرروز که جلوتر می‌رفتیم احساس می‌کردم روحیات ایشان شکوفاتر می‌شود و خاطرات را با شور و شوق بیشتری بیان می‌کنند.

وقتی این تفاوت رفتار را با روزهای اول مقایسه می‌کردم، خواستم نظر خود ایشان را هم دراین‌باره جویا شوم ببینم آیا این تغییر روحیات درونی برای خودشان هم قابل‌لمس هست یا فقط در ظاهر ما آن را مشاهده می‌کنیم.

گفتم: تیمسار، آخرین سؤالم را این‌طور مطرح می‌کنم که ما حدود دو هفته در خدمت شما بودیم. وقت صرف کردید و انرژی زیادی صرف شد و از ساعات استراحت خود زدید و باوجوداینکه خانواده نبودند، به‌زحمت افتادید و از ما پذیرایی هم کردید، می‌خواهم بدانم با تعریف خاطرات گذشته و سفر به گذشته، حالتان را خوش کرد یا خسته‌کننده و کسالت‌بار بود؟

در ادامه گفتم: شما آدم رک‌گویی هستید و حرفتان را می‌زنید، لطفاً رک‌وپوست‌کنده بگویید مزاحمتان بودیم یا از وضع به‌وجود آمده راضی و خرسند بودید؟ چون قصد داریم این کار را با افراد و شخصیت‌های دیگر هم ادامه بدهیم، نظر شما برایمان مهم است.

ایشان این‌طور جواب دادند: «اگر بخواهید این تجربه را با افراد دیگر هم بکار ببندید باید در نظر داشته باشید، روحیات هر کس با دیگری متفاوت است. درباره خودم باید بگویم شما اولین نفر نبودید، آخرین نفر هم نخواهید بود. من و خانواده‌ام به این وضع عادت داریم. طی این 25-26 سال همیشه افرادی به دیدن ما آمده‌اند و بازهم خواهند آمد. گرچه به‌جز یکی دو مورد که برای ثبت خاطرات بوده، در سایر موارد کارهای شخصی بوده و دوستان قدیم که به ما سر می‌زنند، خانواده‌ام به این وضع عادت کرده‌اند.

اما مورد شما فرق داشته و ما از تلاش‌های ملی میهنی شما که با عرق وطن همراه است و پشت ارتش را خالی نمی‌کنید و سعی دارید با ثبت و نگارش خاطرات رزمندگان، حماسه‌آفرینی‌های ارتش و پرسنل ارتش را زنده نگهدارید، ستودنی است و ما کار شما را ارج می‌نهیم.

اگر افرادی مانند شما نباشند چه کسی متوجه می‌شود شخصی  به نام تیمسار آذرفر کتاب رزم تکاور را ترجمه و تألیف کرده تا امیرانی مانند ایشان، (اشاره به امیر نادری‌زاده) مطالعه کنند و به دانشجویان تکاور خود یاد بدهند تا ارتش از حیثیت و جبروت خود نیفتد. همین یادداشت‌های شماست که باعث می‌شود.»

تیمسار چند لحظه مکث کردند. گویا بخواهند چیز محرمانه‌ای بر زبان بیاورند لحن صدای خود را پایین آورده گفتند: «ما مردمان فراموش‌کاری هستیم. الآن این‌همه از هخامنشیان دم می‌زنیم، هخامنشیان که همین خرابه‌های باقیمانده نیست، باید خیلی چیزها درباره آنها گفته شود. حالا من خیلی قدرشناس شما و خوشحال هستم که زحمت کشیدید قدم روی چشمان من گذاشتید، نه‌تنها ناراحت نیستم بلکه باعث شدید روحیه سلحشوری من گل کند و فکر کنم هنوز آذرفر بعدازاین همه‌سال فراموش نشده…»

حرف خود را قطع کردند و به‌جایی در پشت سر ما چشم دوختند که ما هم به تبعیت از ایشان برگشتیم و نگاه کردیم. با دست اشاره کردند گفتند: «آن بالا پشت سر شما یک قاب تقدیرنامه است که دو نفر جناب سرهنگ به نمایندگی از طرف فرمانده لشگر۶۴ ارومیه تیمسار چغامیرزایی آورده‌اند تا از ما قدردانی کرده باشند. »

این‌ها در جهت بزرگداشت مردان بزرگ ایران‌زمین صورت می‌گیرد. اگر بخواهیم نگذاریم ایران‌زمین از بین برود باید نگذاریم مردان نامی این سرزمین فراموش شوند.»

تیمسار سفارش‌ها و رهنمودهایی هم برای بهبود کار در اختیار ما قراردادند. دیگر کار و سؤالی باقی نمانده بود. سرپا شدیم خداحافظی کنیم. انگار چیز تازه‌ای یادشان افتاده باشد گفتند، بشینید این را هم تعریف کنم برید؛ و این‌طور تعریف کردند: چند وقت پیش مرا به یکی از مراکز آموزش نظامی دعوت کرده بودند. بعد از معارفه و پذیرایی که از ما صورت گرفت، فرمانده مربوطه گفت: حالا که تیمسار زحمت‌کشیده، اینجا هستند غنیمت است از میدان موانع ما هم بازدید کنند و با تکاوران در حال تمرین، هم‌صحبت شوند و از تجربیات خود در اختیار آنها قرار بدهند.

در میدان تمرین نردبانی بود با چهل‌ودو پله. پرسیدم: کسی هست که بتواند تا پله آخر بالا برود؟

گفتند: تا پله بیست همه می‌روند اما یک نفر هست که تا پله بیست‌وپنج بالا می‌رود؛ اما از بیست به بالا دیگر پوست دست کنده و زخمی می‌شود.

گفتم: من حاضرم شرط ببندم هرکس تا هرچند پله بالا برود من دو برابرش را بالا بروم. اگر نتوانم دو برابر او بالا بروم حاضرم یک ماه حقوقم را به آن تکاور بدهم…!»

در پایان از من و امیر نادری زاده خواستند در ستاد مشترک ارتش اگر آشنایی داریم پیگیر شویم و از کتاب رزم تکاور که هنوز جلد آن را  نکنده باشند و صفحاتش سالم باشد، چند جلد گرفته  و در واحدهای مربوطه تقسیم کنند. عقیده داشتند حیف است چنین کتابی بی‌مصرف بماند و خوانده نشود.

ما دو نفر که آشنایی در ستاد مشترک نداریم، اما قول دادیم با امیر قاضی پور پیام را برسانیم ایشان پیگیر شوند. در آخرین لحظات و قبل از اینکه اوراق یادداشتی را داخل کیف بگذارم گفتم، تیمسار، اگر فکر می‌کنید مطلب خاصی هست که یادتان آمده یا قصد داشتید بیان کنید و نگفتید بفرمایید یادداشت کنم تا بعداً افسوس نخورید که چرا نگفتم؟ یا اینکه بگویید ای‌کاش گفته بودم.

ایشان لبخندی زدند و به فکر فرورفتند. چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد و ایشان فرمودند: «ما انسان‌ها، فرقی هم نمی‌کند که چه جایگاه و مقام و منصبی داریم، سلطان سوزاندن فرصت‌های طلایی هستیم. وقتی فرصت‌ها را سوزاندیم، مشتی خاکستر از سوختن آنها کف دستمان می‌ماند که نمی‌دانیم با آن خاکستر چه کنیم؟

حقایق گفته نشده پشت دیوار عظیمی از دروغ‌ها گم می‌شوند. اگر یک‌ذره وجدانمان بیدار باشد از شکاف دیوار آن را می‌بینیم اما دیوار حاشا مقتدرانه حامی دروغ است و آن‌قدر بلند است که حقایق در سایه آن گم و ناپیداست.

روزی می‌رسد که دیوارها فرومی‌ریزند متوجه می‌شویم با دست‌های خود دانسته و ندانسته حقیقت را کشته‌ایم. من اگر ده فرمانده جنگجوی متعهد مانند آدم‌نژاد و صالح و نادری‌زاده و حسن تاج‌بخش و پنج لشگر مانند لشکر۶۴ در اختیار و آزادی عمل هم داشتم، صدام را با تمام ژنرالهایش کت بسته به تهران می‌آوردم.

این اواخر دیگر نه جنگی بود و نه من فرمانده لشگر۶۴ و نه آدم‌نژاد فرمانده گردان جنگاوران. از من گلایه کرد که تیمسار من برای مبارزه با دشمن درون و بیرون، کوه‌های کردستان را وجب‌به‌وجب گز می‌کردم سرم گرم مبارزه بود خانواده‌ام را فراموش کرده‌بودم. شما که در جای امن بودید و امکانات در اختیارتان بود چرا به فکر خانواده من نبودید که نه خانه دارند، نه زمین، نه ماشین. من جانم را گرفته بودم کف دستم فکرم درگیر مبارزه با دشمن بود، شما چرا به فکر امروز من و خانواده‌ام نبودید؟

در آن لحظه از صراحت لهجه‌اش کمی دلخور شدم، اما در خلوت خودم که فرو رفتم به او حق دادم. چرا که من حتی، خانواده خودم را هم فراموش

کرده بودم…».

 

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوجی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده