عقابان دربند-34
با اینکه خواب دیده بودم و زیاد هم به تعبیرش امیدوار نبودم، ولی بارقهای از احساس خوب که ممکن است همین روزها خبری خوش مبنی بر آزادیمان به ما برسد، در دلم سوسو میزد. لذا با این ذهنیت به خسرو گفتم: - غذا بخور! تا نماز بخوانیم، ان شاء الله ما هم از اینجا میرویم. وقتی از نماز فارغ شدیم، ناگهان دیدیم، نگهبان آمد و ما را صدا زد: - قاسم، خسرو! حرک!

با سرعتی برق آسیا، آماده شدیم و جلو در سلول منتظر ماندیم. در باز شد و ما را در قسمت عقب یک اتومبیلی مانند پیکان استیشن جا دادند و دستان و چشمان هردویمان را بستند. خسرو گفت:

– قاسم، دارند ما را می‌برند تیرباران کنند.

سه الی چهار ساعت طول کشید تا ما را به محل جدید رساندند. بعدها فهمیدیم که زندان تکریت بوده است.

تا آن موقع، هنوز لباس پروازمان را بر تن داشتیم. در زندان تکریت لباس‌های ما را گرفتند و لباس مخصوص اسرا دادند و سپس ما را به یکی از افسران عراقی که گویا برای تحویل گرفتنمان به زندان تکریت آمده بود، تحویل دادند. از صحبت‌هایی که بین آنها رد و بدل می‌شد و از کلمه «قفس» فهمیدیم که می‌خواهند ما را به اردوگاه ببرند.

۲۵ شهریورماه ۱۳۶۴ بود که داخل اردوگاه شماره ۵ «صلاح‌الدین» شدیم. این اردوگاه در وسط یک پادگان و در شمال غربی عراق واقع بود که به طور تقریبی ۶۰ کیلومتر طول و عرض داشت. دور تا دور اردوگاه تا چشم کار می‌کرد کویر بود و چنان توفان خاک می‌آمد که با وجود اینکه در و پنجره بسته بود، گردوغبار به داخل آسایشگاه سرایت می‌کرد و چشم، چشم را نمی‌دید.

وقتی وارد اردوگاه شدیم، اسرای ایرانی و هم‌وطن با دیدن ما به وجد آمده بودند. در حالی که خوشحال بودند، دور ما حلقه زدند و هر یک از اوضاع و احوال ایران سؤال می‌کرد. راستش ما از آنها خوشحال‌تر بودیم، چرا که پس از سه ماه و اندی در زندان و سلول‌های انفرادی و بازجویی‌های کلافه کننده در انبوه اسیران هم‌وطن قرار گرفته بودیم و این وضع، از آزادی دست‌کمی برایمان نداشت. در واقع نوعی آزادی در اسارت بود.

ما هم انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشیدیم زیرا می‌دانستیم، چنانچه به اردوگاه منتقل شویم کمتر به ما سخت می‌گیرند یا لااقل بهترین سن آن، این است که در کنار سایر هم‌وطنان خواهیم بود.

هر چند وارد اردوگاه شده و از سلول انفرادی خلاص شده بودیم، اما پس از چند روز زندگی در اردوگاه، متوجه شدیم اینجا نیز شرایط خاص خودش را دارد. سلیقه‌های متفاوت و روحیه‌های گوناگون باعث شد تا بیشتر به فکر وحدت و سازماندهی بیفتیم.

اردوگاه از لحاظ جمعیت و تعدد آسایشگاه شرایطی داشت که یک نفر به تنهایی نمی‌توانست سرپرستی را به عهده بگیرد. ولی در آن اوضاع و احوال برای انسجام بیشتر و جلوگیری از تفرقه لازم بود اردوگاه یک ارشد داشته باشد. قبلاً اردوگاه چهار ارشد داشت. بچه‌ها با همفکری به این نتیجه رسیدند یک ارشد انتخاب کنند که همه او را قبول داشته باشند. از این‌رو قرعه به نام سرهنگ «وطن‌پرست» افتاد.

سرهنگ وطن‌پرست، یکی از افسران بسیار خوب نیروی زمینی بود که معتقد بود، ما همه ایرانی هستیم و هر چند سلیقه‌های مختلف داریم . چون دارای یک شرایط مساوی و در دست عراقی‌ها اسیر هستیم – باید با هم متحد باشیم. او قبل از اذان صبح بیدار می‌شد و به ورزش می‌پرداخت. آن‌قدر شنا می‌رفت (حدود ۱۲۰۰ تا) که عرق از سر و رویش می‌ریخت و زمین را خیس می‌کرد، سپس نمازش را می‌خواند.

با انتخاب وطن‌پرست به عنوان ارشد اردوگاه، همه از او پشتیبانی کردند. با تدبیر ایشان گروه‌بندی بچه‌ها شکل گرفت، صبح اول وقت در محوطه اردوگاه همه می‌دویدند و پس از آن نرمش شروع می‌شد. روحیه نشاط و سرزندگی بر بچه‌ها حاکم شده بود. ولی عراقی‌ها چون از این اتحاد و همدلی بچه‌ها وحشت داشتند از این کار جلوگیری کردند.

یکی از اقدام‌هایی که صورت می‌گرفت، کمک به سربازان اسیر ایرانی بود که در آسایشگاه جداگانه‌ای نگهداری می‌شدند. از لحاظ جیره غذایی، پوشاک و… به آنها کمتر از افسران و درجه‌داران اسیر،… ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده