عقابان دربند-33
- آره. - چطوری؟! میشه تعریف کنی؟ وقتی که در وزارت دفاع در سلول انفرادی بودم، روزی در سلول باز شد و نگهبانی آمد و چشمانم را بست و به اتاقی برد. وقتی چشمانم را باز کرد، خود را مقابل یک تیمسار عراقی دیدم که روی مبل لم داده بود. در حالی که به من چای تعارف میکرد، گفت:

– با یک مصاحبه چطوری؟

– مصاحبه؟!

– بله، یک مصاحبه تلویزیونی

– نه، هرگز این کار را نمی‌کنم.

لحن صدایش را کمی آرام‌تر کرد و گفت:

– حماقت نکن! این مصاحبه خیلی به نفعته، لااقل خانواده‌ات از سرنوشت تو آگاه می‌شود.

– نه، هرگز حاضر نیستم مصاحبه کنم.

– هرطور می‌خواهی، ولی این را بدان که خسرو غفاری به این مصاحبه راضی شده و الآن وضعش از تو بهتر است.

هرچند می‌دانستم دروغ می‌گوید، ولی در جوابش گفتم:

– هر کسی اختیار خودش را دارد، من هیچ‌گاه در تلویزیون شما حرف نخواهم زد.

چنان با خسرو گرم صحبت بودیم که زیاد به اطرافمان توجه نداشتیم. ناگهان از دریچه کوچکی که روی در سلول بود، کاغذ سیگار مچاله شده‌ای به درون سلول پرت شد. خسرو با عجله و در یک چشم به هم زدن، کاغذ را برداشت و به دست من داد. وقتی آن را باز کردم، با ذغال کبریت نیم‌سوخته نوشته شده بود:

ما چند نفر اسیر ایرانی هستیم که در این زندان نگهداری می‌شویم. سرپرستمان محمودی و شروین هستند. ما در بدترین شرایط هستیم.

به خسرو گفتم:

– اینها اگر چهار پنج سالی است که اینجا هستند چطور زنده مانده‌اند؟!

خسرو گفت:

– شاید این نوشته کار خود عراقی‌ها باشد. آنها می‌خواهند با این کار ما را بترسانند و یک‌جوری به ما بفهمانند که اگر نخواهیم با آنها همکاری کنیم، ممکن است به سرنوشتی مثل آنها گرفتار شویم.

داشتیم باهم راجع به نوشته‌ای که در کاغذ سیگار بود، صحبت می‌کردیم که یکی از نگهبان‌ها در سلول را باز کرد و با عجله وارد شد و گفت:

– بده به من!

– چی را؟

– همان‌که قایم کردی.

– من چیزی را قایم نکرده‌ام.

– چرا، خودم دیدم.

با ورود سرباز نگهبان به داخل سلول، کاغذ را مچاله کردم و درون پوتینم که در کنار سلول بود، انداختم. سرباز گویا متوجه شده بود که با ورود او من عکس‌العملی انجام دادم و چیزی را مخفی کردم. از این رو اصرار داشت بفهمد که چه چیزی را از چشم او پنهان کرده‌ام. وقتی محل اختفای کاغذ را به او نگفتم خودش دست‌به‌کار شد و همه‌جا را زیرورو کرد. در آخرین لحظه دستش را برد و پوتین را برداشت و سروته کرد. کاغذ از داخل پوتین افتاد. کمی عصبانی شد و غرغر کرد، آن را برداشت و برد.

ساعت ۱۰ صبح بود. نگهبان، در سلول را باز کرد و آن دو سرباز هم‌سلولی ما را صدا کرد. از قرار معلوم بنا بود آنها را به اردوگاه ببرند و یا جای دیگری منتقل کنند. آنچه دستگیرمان شده بود، هر جا که بود بهتر از سلول بد بو و نمور ما بود. خسرو گفت:

– قاسم ما اینجا ماندنی شدیم. بخصوص با این کاغذی که از ما گرفتند، ماندنمان در اینجا حتمی است.

شب قبل، خوابی دیده بودم. که خیلی عجیب بود! خواب دیدم که روز دوشنبه‌ای است و در سلول‌های ما را باز کردند و گفتند شما آزادید، بروید. نمی‌دانستم تعبیرش چیست. گاهی هم به خود می‌گفتم شاید هیچ تعبیری نداشته باشد. زیرا می‌گویند، خواب انعکاس تفکرات و اعمال روزانه است. در طول روز، آن‌قدر به آزادی می‌اندیشیم، در خواب هم همان را می‌بینیم.

با اینکه خواب دیده بودم و زیاد هم به تعبیرش امیدوار نبودم، ولی بارقه‌ای از احساس خوب که ممکن است همین روزها خبری …ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده