عقابان دربند-32
روز بعد، وقتی که برایم صبحانه آورد، روزنامهای را که در آن، خبر سقوط هواپیمای ما همراه با تصویر لاشه آن درج شده بود، قاچاقی زیر سینی صبحانه گذاشته بود و برایم آورد. عکس، صحنهای را نشان میداد که تعدادی زن در حال پختن نان در تنور بودند و آن طرف تر تعدادی بر اثر اصابت ترکش هواپیما صدمه دیده بودند. البته اسمی از ما آنجا برده نشده بود. این عکس و خبر مرا مطمئن کرد که با توجه به موقعیت سقوط هواپیما و زمان آن، مسئولان ایران پی خواهند برد که هواپیمای ما بوده و به خانوادههایمان خبر خواهند داد. .

این مورد نیز یکی از عنایات الهی بود که مرا در نپذیرفتن مصاحبه محکم‌تر می‌کرد. چرا که اگر این‌طور نبود، ممکن بود احساسات و عواطف بر من غلبه می‌کرد و برای اینکه خانواده‌ام را از نگرانی بیرون بیاورم، به مصاحبه راضی می‌شدم. خدا را به پاس این عنایت بی‌نظیرش شکر کردم که همان دعای مرا که از او خواستم: (خدایا اول آبرویم را حفظ کن و سپس بدنم را) به اجابت رسانده بود.

بعدها فهمیدم که همان موقع رادیو عراق اعلام کرده بود که هواپیمایی را در حوالی بغداد سرنگون کرده‌ایم و دو تن خلبانان آن را به اسارت گرفته‌ایم. همان زمان خواهر یکی از همکاران صدای رادیو را ضبط کرده و نوارش را برای خانواده‌ام فرستاده بود و آنها از اسارت من مطلع شده بودند.

سه ماه در زندان انفرادی بودم. این مدت مجال خوبی بود تا با خدای خودم خلوت کنم. معمولاً به راز و نیاز مشغول می‌شدم و نماز می‌خواندم تا اینکه یک روز نگهبان به در سلول کوبید:

– لباس‌هایت را بپوش! نمی‌دانستم چه خبر است؛ ولی لحن بیانش حکایت از حادثه جدیدی داشت. با عجله خودم را آماده کردم و جلو در سلول منتظر ماندم تا بیاید و در را باز کند. در سلول باز شد و چشم‌ها و دستانم را بست و به طرف ماشینی که در محوطه آماده بود، برد. داخل ماشین آن‌قدر داغ بود که احساس کردم داخل تنور شده‌ام. همین‌طور که سرم پایین بود، از درز چشم‌بند، یک جفت پوتین نظرم را جلب کرد. حدس زدم، خسرو غفاری باشد. گفتم:

– خسرو! توای؟ او نیز صدا زد:

– قاسم توای؟

در حالی که دست هر دویمان بسته بود و جایی را هم نمی‌دیدیم، همدیگر را غرق بوسه کردیم.

تنهایی کشنده‌ترین درد برای یک انسان است. انسانی که سرشار از عواطف و احساس است، اگر چند صباحی با همنوع و هم‌زبان خود معاشرت نداشته باشد، رفته‌رفته تحلیل می‌رود و این خود بدترین مرض برای نابودی اوست. سه ماه بود از خسرو بی‌خبر بودم و از اینکه او را در کنار خودم حس می‌کردم احساس خوشی داشتم. او نیز مثل من حتماً روزهای سختی را گذرانده بود. هر دو چنان به وجد آمده بودیم که سر از پا نمی‌شناختیم. کمی با هم صحبت کردیم و دعا کردیم که از این پس دیگر ما را از هم جدا نکنند و هر جا رفتیم با هم باشیم.

ما را به زندانی به نام «مهجر» بردند و در یکی از سلول‌ها انداختند. دو نفر سرباز ایرانی که به دست کردها اسیر شده و آنها را به عراقی‌ها تحویل داده بودند، نیز آنجا بودند. داخل سلول آن‌قدر گرم بود که نفس آدم می‌گرفت. خسرو گفت:

– قاسم اگر یک شب بتوانیم اینجا طاقت بیاوریم خیلی خوبه!

گرما و سرما برایم معنی نداشت. تنها چیزی که بیش از همه آرامم می‌کرد داشتن هم‌زبانی بود که می‌توانستم با او درد و دل کنم. حتی

حاضر بودم اگر انسان هم نبود با هر جنبنده‌ای که لااقل حرکت کند و نشانه‌ای از حیات در وجود او باشد صحبت کنم. به شکرانه الطاف الهی پس از چند ماه دوری ما را پیش هم آورده بودند و حال در یک سلول قرار داشتیم. خسرو گفت:

– قاسم! دیدی چگونه اسیر شدیم! چه احساسی داری؟ ما

– در این لحظه تنها چیزی که فکرم را مشغول کرده است دوری همسرم است. اینکه با دو بچه که روی دستش مانده چقدر به او سخت

می‌گذرد. بچه‌هایی که اگر یک روز مرا نمی‌دیدند، گریه می‌کردند، حالا چطور دارند تحمل می‌کنند، خدا می‌داند!

– قاسم! راستی از تو هم خواستند مصاحبه کنی؟…ادامه دارد.

 

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده