مرد روزهای نبرد
بخش سیوهفتم- دغدغه خاطر تیمسار امیرآذرفر-56 تیمسار برای ادای هر کلمه با دقت فکر میکردند و بسیار در بیان خاطرات گزیده و محتاط عمل میکردند. بهعنوان کسی که مدتی در لشگر64با گردان۱۶۲ بهعنوان پزشکیار در خدمت ایشان بودم شاهد رشادت، شجاعت و اقداماتی که صورت میدادند بودم و بهعنوان فرمانده ای لايق، نترس و کاردان، برای دیگران تعریف میکردم.

همیشه به داشتن چنین فرمانده‌ای به‌خصوص با تحولاتی که در کشور رخ داده بود و سران رده‌بالای ارتش به دلایل مختلف که بر همگان واضح و روشن است یا نبودند اگر هم بودند در پست‌های خود نبودند و از آن رشادت و جذبه‌های قبل خبری نبود، وجود شخصی مانند تیمسار آذرفر که آن زمان درجه سرهنگی داشتند بسیار به چشم می‌آمد.

با شناختی که از ایشان داشتم، تعجب می‌کردم چرا تیمسار تا این حد خودسانسوری می‌کنند و خاطرات پربار و از تجربه‌هایشان آن‌طور که انتظار می‌رود تعریف نمی‌کنند؟ برای مثال جمله‌ی اول بخش چهاردهم از مطالبی را که با صدای ایشان ضبط کرده‌ام را کلمه به کلمه می‌نویسم چنین است: «اینا رو اگه از من دفاع نکنید و حفظ نکنید، این را علیه خودتون به کار می‌برند برای شکستن من! ما دشمن داریم در این … روزگار »

توضیح دادم، تیمسار، آنچه که شما الآن می‌فرمایید نه از کسی تعریف بی‌مورد شده و نه کسی را تخریب کرده‌اید، پس چرا این‌همه محتاط عمل می‌کنید و آن‌طور که انتظار داشتم مطالب را بیان نمی‌کنید؟ ایشان متفکرانه سکوت کردند…..!

پرسیدم: اگر به دوران جوانی برگردید و بخواهید یک شغل انتخاب کنید با توجه به اینکه در حال حاضر تغییرات زیادی در سیستم و اداره کشور صورت گرفته، آیا بازهم این شغل را انتخاب می‌کردید؟

عین کلمات ایشان است که فرمودند: «من شما را به یگانگی و عظمت پروردگار و مقام قرآن که کلام خداست و به جان ملت ایران که عاشق آنان هستم، عرض می‌کنم، بله من هیچ مقامی را برتر از سربازی در کشورم نمی‌دانم و همین الآن‌هم آماده به فرمان هستم که اگر بگویند امیر آذرفر (از نادر مواردی بود که ایشان از کلمه امیر به‌جای تیمسار استفاده کردند!) در فلان جا موردنیاز هستید، بلافاصله حرکت می‌کنم یا می‌گویم بیایید مرا ببرید.»

گفتم: این جواب بسیار کوتاه و جامع بود که فرمودید و در ادامه ایشان گفتند: «با تمام وجود عاشق، شیدا و شیفته ارتش و خدمات جنگی هستم. الآن شاهد زنده من عروس من هستند که اینجا نشسته‌اند و شاهد گفتگوی ما هستند…».

هر روز که پیش می‌رفتیم، شوق تیمسار برای ادامه کار بیشتر می‌شد اما از یک موضوع نگران بودند. می‌گفتند: همان‌طور که ما دوستان زیادی داریم، بدخواهانی هم داریم که فکر می‌کردند ما جای آنها را تنگ کرده‌ایم! درحالی‌که ما کار خودمان را می‌کردیم و به وظایف خود که نظامی بودیم می‌پرداخیتم، ما این‌جور بار آمده‌ایم که به قول حافظ بزرگ:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم      موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

با این خصوصیات بود که تا آخرین روزی که سر خدمت بودم کار می‌کردم. تا آخرین لحظه هر جا نیازی به وجود ما بود تا اشاره کردند آماده بودم. بااین‌حال مغرضانی هستند که می‌خواهند آب را گل‌آلود کنند. ترسم از این است حالا که شما خاطرات ما را ثبت می‌کنید درجایی، نکته‌ای از قول من بیان کنید که گزک دست این‌وآن بدهد و همان را علیه ما استفاده کنند و خدمت چندین ساله مرا خدشه‌دار کند……..

در مقابل محافظه‌کاری‌های تیمسار گفتم، کاملاً حق با شماست. ما که قصد نداریم کسی را تخریب کنیم یا از قول شما چیزی بنویسیم که به کسی بر بخورد و در مقابل عملکرد شما، جبهه‌گیری کند. تا این لحظه هم فرصت‌های زیادی را ازدست‌داده‌ایم. به تعبیر از رهبر فرزانه:

( جنگ گنجینه‌ای است که هراندازه مطلب از آن برداشته شود، چیزی از ارزش‌های آن کاسته نمی‌شود).

تیمسار رشته کلام را به دست گرفتند، بله همه می‌دانند که آزادی و حفظ شرف و آبروی این کشور و ملت در مقابل هجوم یک کشور بیگانه که تا بن دندان مسلح بود و مکانیزه، به این راحتی‌ها نبود مگر در اثر خون‌فشانی‌ها و جان باختن‌های تعداد کثیری از جوانان این مرزوبوم که به سن سربازی هم نرسیده بودند، حاصل‌شده است.

کشور متجاوز تنها نبود. غیر از چند کشور کوچک در دنیا که دوست ما بودند، دنیا در مقابل ما ایستاده بود، آن‌هم در زمانی که کشور درحالی‌که تثبیت انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی بود. نظام ارتش تا حدود زیادی ازهم‌گسیخته بود. تعدادی از سران ارتش پاک‌سازی، عده‌ای اعدام و عده‌ای به خارج از کشور گریخته بودند تهاجم صورت گرفته بود. اگر غیرازاین بود ابرقدرت‌ها هم جرئت نمی‌کردند به خاک ما دست‌درازی کنند.

در چنین شرایطی هیچ فرقی نمی‌کند خاطرات من باشد یا دیگری، باید نوشته شود تا آیندگان بدانند بر این سرزمین طی هشت سال نبرد، چه گذشته است؟

من به‌عنوان رزمنده‌ای کوچک، از خیل بزرگان، حاضرم هر آنچه به یاد دارم بگویم تا بنویسید. در عجب‌شیر بودیم. افسری داشتیم به نام خسرو آدم نژاد. با پرسنل واحد تحت امرش مانور عملیاتی می‌دادند. این افسر در عملیات کربلای هفت یار و همراه ما بود. تجربیات زیادی کسب کرده بود و یکی از افراد تأثیرگذار در پیروزی بر بلندی‌های حاج عمران و ۲۵۱۹ بر دشمن بود.

در آن رزمایش، دو نیروی فرضی دشمن رو به روی هم صف‌آرایی کرده بودند. مانور به‌قدری طبیعی برگزار می‌شد که صحنه واقعی میدان کارزار را جلوی چشم مجسم می‌کرد.

خسرو آدم نژاد یک جنگجوی تمام‌عیار بود و تجربیات گذشته را به کار می‌بست. این شخص وقتی عازم عملیات می‌شد به‌قدری جنگجو و سلحشور و نترس بود، انگار می‌خواست به مجلس عروسی برود. پرسنل تحت امر خود را گزینشی انتخاب می‌کرد. همه جنگجو و نترس بودند مانند خودش.

خاطرات چنین افرادی باید نوشته و ثبت گردد که سری نترس و ماجراجو داشتند. از تجربیاتشان که ثبت می‌شود می‌توان در دانشکده‌های نظامی استفاده کرد و به دانشجویان آموزش داد.

از سوی دیگر اینکه، اکنون فرهنگ آثار دفاع مقدس فضای عظیمی از کشور را در برگرفته که فرهنگ جدیدی در حال شکل گرفتن است که نشان از سلحشوری این ملت دارد که به هیچ قیمتی زیر بار یوغ بیگانه نمی‌رود…

علاقه و پشتکار نویسندگان را در ثبت خاطرات می‌بینم، شعف‌زده می‌شوم. اول اینکه می‌بینم افرادی مانند من فراموش نشده‌ایم، بعد هم اجازه داده نمی‌شود این کتاب‌های قطور خوانده‌نشده زیر خروارها خاک دفن شود. به نظر من هر شخص می‌تواند کتاب قطوری باشد که اگر نوشته نشود دفن می‌شود و از یادها می‌رود.

توضیح: تیمسار در حین ادای جملات بالا با حال و هوای حماسه‌سرایی که از خصوصیات اخلاقی ایشان است احساساتی شده بغض کردند. به احترام ایشان قلم را زمین گذاشتم و صبر کردم تا حالت احساسی، حماسی، عرق ملی که بر ایشان غلبه کرده بود لذت ببرند. نمی‌خواستم آن حالت شکوهمند با گفتن کلمه‌ای از طرف من شکسته شود.

تیمسار آذرفر، فاتح قله‌های صعب‌العبور، مرد روزهای نبرد، کسی که روبروی همتای عراقی خود به او خط‌ونشان می‌کشید، بغض کند چشمانش بارانی شود، باید لحظه‌ای شکوهمند و دیدنی باشد و من شاهد این لحظه شکوهمند بودم…!

صبرم طولانی شد؛ اما دم نزدم. خودشان احساس کردند باید شروع کنند؛ گفتند: آذرفر کسی نیست که به خاطر دوستی به کسی باج بدهد. در دوران دفاع مقدس هم به کسانی بها می‌دادم که نترس و شجاع و رزمنده بودند. خیلی از پرسنل تحت امرم عین خودم بودند. راستش در هر واحدی خدمت کردم به پرسنل ترسو و ملاحظه‌کار برخورد نکردم.

همین امیر نادری‌زاده آن‌وقت سرگرد و فرمانده گردان۱۶۲ قهرمان بودند. لقب قهرمان به این راحتی به گردانی داده نمی‌شود. به خاطر رشادتی که در حفظ و نگهداری قله ۲۵۱۹ و حاج عمران از خود نشان دادند این لقب را گرفتند.

خود شما پزشکیار گردان بودید و در کتاب از منظری دیگر که درباره عملیات کربلای هفت نوشته‌ای را خوانده‌ام. دروغ ندارم بگویم، چون خود شما شاهد ماجرا بودید.

وقتی پرسنل تحت امر من می‌دیدند فرماندهشان جلوتر از آنها در خط مقدم مبارزه می‌کند، از چه چیزی باید بترسند؟ اگر قرار است کشته شوند فرمانده مافوقشان جلوتر از آن‌هاست! اگر قرار بر اسارت باشد بازهم من جلوتر از آنها بودم.

هر یک از فرماندهان من، خودشان یک‌پا آذرفر بودند. وقتی عملیات کربلای هفت با موفقیت انجام شد، حفظ و نگهداری آن در حین پاتک‌های سنگین و چندباره دشمن، به عهده گردان نادری‌زاده با بچه‌هایش بود.

سرگرد نادری‌زاده درست بالای قله ۲۵۱۹ زیر گلوله خمپاره دشمن مستقر شد و سنگرش هیچ فرقی با بقیه پرسنل نداشت. وقتی پرسنل گردان می‌دیدند فرماندهشان جلوتر از خودشان مستقر شده، چرا باید می‌ترسیدند؟

خود سرگرد نادری‌زاده وقتی می‌دید فرمانده لشگرش کنار دستش در سنگر دیده‌بانی با بیسیم‌چی و دیده‌بان چمباتمه نشسته منطقه را تحت کنترل دارد، قوت قلب می‌گرفت، ترس برایش معنی نداشت. این‌ها چیزی نیست که یکباره بوجود آمده باشد، سالها تجربه‌ام را طی خدمت به اجرا می‌گذاشتم.

اینها را بنویسید تا جهانیان بدانند با ملت ایران نباید شاخ‌به‌شاخ شوند، چون درهرصورت شاخشان شکسته خواهد شد

 

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوجی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده