مرد روزهای نبرد
بخش سیوششم- روحیات پرسنل برایم مهم بود امیرآذرفر-55 گردانهای عملیاتی ازنظر من فرقی نداشتند. همه را به چشم واحد نگاه میکردم اما دراینبین افرادی هم بودند که سعی میکردند از موقعیت سوءاستفاده کنند و مأموریتهایی که سنگین بود را به دوش گردانهای دیگر بیندازند. من در جریان هستم گردان۱۶۲ در سختترین شرایط حدود دو سال در ۲۵۱۹ مستقر بود.

اجسادی از عراقی‌ها از زیر برف بیرون می‌آمد که بوی تعفن آن تا قسمتی از پایگاه منتشر می‌شد و باعث اذیت می‌شد. سرما و عوامل طبیعی هم به مسائل جنگی اضافه می‌شد.

وقتی خواستیم گردان را برای مدتی به داخل پادگان مهاباد بفرستیم، همان افراد می‌گفتند: «گردان را به فلان منطقه جهت مأموریت بفرستیم که شرایط بدی دارد!».

شاید در آن لحظه عکس‌العمل نشان نمی‌دادم و چیزی نمی‌گفتم اما رفتار و گفتار آنها را زیر نظر داشتم که روی حرف‌هایشان نباید حساب کرد چراکه ما عمل هرکسی را در میدان عمل محاسبه می‌کردیم نه به گفتارشان در فضای امن و بی‌خطر.

پرسنل گردان آب آشامیدنی نداشتند. راه‌ها بسته بود. جیره جنگی به‌سختی به دستشان می‌رسید. مجبور بودند برف را آب کنند که موی جسد داخل آن پیدا می‌شد. اگر می‌خواستند وضو بگیرند یا به دستشویی روند، آب که نبود، با برف خود را پاک می‌کردند.

انصاف نبود با افرادی که حدود دو سال زمستان زیر گلوله با این شرایط جنگیده بودند کلک بزنی و به‌جای تشویق، تنبیه کنی و به‌جای بدتری مأموریت و تغییر موضع بدهی. این رفتار به نظر من خیانت به خود و اطرافیان است.

این در حالی بود که تبلیغات منفی وسیعی عليه لشگر و گردان‌های عمل‌کننده صورت می‌گرفت، می‌گفتند ۲۵۱۹ گورستان لشگر۶۴ شده است.

خدا را شاهد می‌گیرم در همه عملیات با کمترین تلفات مواضع خود را تسخیر و فتح می‌کردیم. این ممکن نبود مگر با طرح و نقش‌های که قبل از عملیات می‌ریختیم و مدت‌ها روی آن کار می‌کردیم و همه جوانب و شرایط را در نظر می‌گرفتیم، بعد عملیات می‌کردیم تا تعداد کشته و زخمی به حداقل، بلکه به مرز صفر برسد.

قبلاً هم گفتم، گاهی مجبور می‌شدم به افسر کنترولر بگویم فلان قدر به فلان فرمانده بده. او مجبور بود دستور را اطاعت کند اما باید مدرک می‌داشت تا موقع تسویه‌حساب به مشکل برنخورد.

من به‌زور خودم، از قدرت فرماندهی که داشتم استفاده می‌کردم و به آن افسر می‌گفتم بیا چند روز برو مرخصی، روحيه‌ات عوض شد برگرد.

افسران من جانشان را فدا میکردند. انتظار نداشتند در آن شرایط حساس بگویم بیابرو مرخصی.

می‌گفت: «تیمسار! من نمی‌توانم شما را دست‌تنها بگذارم  بروم مرخصی. در ضمن، من که تقاضای مرخصی نکرده‌ام.»

او راست می‌گفت؛ اما من هم نمی‌توانستم به او بگویم بیا نامه‌ای را که دختر یا پسر خردسال یا همسرت برای من نوشته، بخوان که دلها برایت تنگ شده یا مشکلی برایشان پیش آمده که شرایط ایجاب می‌کند حالا در کنارشان باشی.

می‌گفتم تو نگران هیچ‌چیزی نباش. معاون شما هم در اداره امور دست‌کمی از شما ندارد.

وقتی این حرف را می‌زدم، به گوش معاون او می‌رساندند و یا خودم به معاون او که هر درجه‌ای داشت می‌گفتم شما دست‌کمی از فرمانده‌ات نداری، حس مسئولیت بیشتری می‌کرد؛ شاید از خود فرمانده‌اش هم سرتر می‌شد و لیاقت نشان می‌داد تا ترفیع بگیرد و در پست‌های بالاتر انجام‌وظیفه کند.

وقتی پرسنل من در هر رده‌ای که بودند، می‌رفتند و متوجه می‌شدند که من دورادور مراقب حتی خانواده آنها هستم و در جریان مشکلاتشان قرار دارم، از جانشان مایه می‌گذاشتند؛ چون می‌دانستند فرمانده آنها، کنترل همه‌چیز را در دست دارد.

در این کتاب که خودتان به من هدیه کردید، خواندم که نوشته بودید: زن به همسرش می گه، آقا! ما هم توی این خانه آدمیم. هوای ما را هم داشته باش، ما را هم ببین.

مسئله زن‌وشوهری، تنها هم‌بستر شدن نیست. ممکن است در اثر بی‌توجهی مرد، شخصیت زن شکسته و خرد شود.

با چنین شرایطی بود که ما سعی می‌کردیم همه جوانب را در نظر داشته باشیم که کسی صدمه جسمی ازنظر جبهه و جنگ نبیند و صدمات روحی از طرف خانواده و محیط خدمتی را متحمل نشود.

توضیح نویسنده: در این فاصله تلفن خانه تیمسار زنگ خورد. تیمسار عذرخواهی کرد، گوشی را برداشت و پرسید شما؟

مکثی کرد و با شوق گفت علی مرادی؟ بفرمایید آقای علی مرادی.

از آن‌طرف معلوم بود آقای علی مرادی مشکلی داشت و بنا به سفارش یکی از افسرانی که با تیمسار در ارتباط بود، معرفی‌شده بود تا مشکلش را در میان بگذارد.

تیمسار توضیح دادند که در حال حاضر در جلسه‌ای است با حضور چند نفر که درباره جنگ صحبت می‌کنند نمی‌تواند او را بپذیرد. از علی مرادی خواستند قراری بگذارند در فرصت مناسب خدمت تیمسار برسند و درباره مشکل و راه‌حل آن صحبت کنند که قرار ساعت شش عصر همان روز را گذاشتند.

امیر نادری‌زاده در توضیح گفتند: من دیشب به عابد می‌گفتم، تیمسار نعمت بزرگی هستند برای افرادی که در اصفهان ایشان را می‌شناسند. من یک زمانی که تازه بازنشسته شده بودم، کم مانده بود دیوانه شوم. چون افراد و دوستانی که می‌شنیدند بازنشسته شده‌ا‌م به‌عناوین‌مختلف با تلفن، پیام و یا حضوری می‌خواستند تماس بگیرند. عده‌ای می‌خواستند تبریک بگویند. عده‌ای فکر می‌کردند حالا که در خانه هستم دیگر کاری ندارم و می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و با آنها درد و دل کنم و یا از گذشته و خاطرات بگویم.

گرچه همه آنها به‌نوعی ابراز محبت می‌کردند اما دیگر خسته شده بودم و سروصدای خانواده درآمده بود که شما سر خدمت بودی ما تکلیف خود را می‌دانستیم و داشتیم زندگی عادی خودمان را می‌کردیم. غرض از گفتن این حرف‌ها این است که بگویم حال‌وروز شما را درک می‌کنم و با اسم‌ورسمی که شما دارید و نفوذی که دارید مسلماً انتظارات از شما زیاد است و شما هم کسی نیستید از کمک به دیگران شانه خالی کنید.

تیمسار از اینکه یک نفر مانند امیر نادری‌زاده حضور دارند و مشکلات سر راه ایشان را درک می‌کنند، حالتی شبیه به درد دل به خود گرفتند و گفتند: به هم‌رزمی ما دو نفر سوگند! بعضی وقت‌ها این افراد که برای انجام درخواستی نزد من می‌آیند اصلاً نمی‌شناسم.

به آنها می‌گویم برادر! اگر این قند از دستت افتاد، قند دیگری را برادر! از راه و طریق دیگری برای حل مشکل قدم بردار. تو مرا وادار می‌کنی به کسانی گردن خم کنم تا کار تو انجام شود درحالی‌که منصفانه فکر کنی این مشکلی نیست که نیاز به رو انداختن به من باشد، من هم به دیگری گردن کج کنم که برای ما ارزش قائل‌اند، انتظار ندارند برای هر کار کوچکی مزاحمشان شویم و رو بیندازیم.

درحالی‌که خیلی از فرماندهان فعلی واحدهای مستقر در اصفهان تازه رأس کار هستند و شاید اصلاً مرا نمی‌شناسند.

بااین‌حال به‌قدری اصرار می‌کنند مجبور می‌شوم شال و کلاه کنم بروم. تا حالا هم‌روی ما را زمین نینداخته‌اند. همین‌که جلوی در اطلاع می‌دهند تیمسار آذرفر آمده، خود آنها با معرفت هستند؛ حتی بیشتر مواقع به استقبال ما می‌آیند. در مقابل ارادت آنها من هم شرمنده می‌شوم.

یکی همین فرمانده توپخانه (مراتب) فرمانده مرکز آموزش توپخانه نزاجا سرتیپ دو آذرافروز هستند که تا به حال هم هر تقاضایی کرده‌ایم رد نکرده‌اند. گاهی هم توضیح می‌دهند که تیمسار، این شخص که به شما متوسل شده، صلاحیت ندارد اما به خاطر شما، ما کار او را راه می‌اندازیم اما قول بدهند بعد از این به خاطر شما هم شده منظم باشند و صادقانه خدمت کنند.

من در مقابل می‌گویم من نمی‌خواهم ذره ای به مسائل خدمتی شما خدشه وارد شود. من که ایشان را نمی‌‌شناسم؛ توسط فلان شخص به من معرفی شده و من هم به شما رو انداخته‌ام.

بعضی وقتها هم پیش می‌آید اگر کاری که ما تقاضا کرده‌ایم انجام شود لطمه به دیگری می‌خورد یا حق دیگری ضایع می‌شود که خودم به آن شخص می‌گویم این کار عملی نیست که فرماندهی را در معذوریت قرار بدهیم که حق کسی پایمال شود که تو به راحتی به هدف برسی. برو سرت را بی انداز پایین و خدمت کن. و البته این را بگویم همه این افراد نظامی نیستند و مشکل خدمتی ندارند. خیلی از همشهری‌های خودم هستند که مشکلاتی در اصفهان یا زادگاهشان دارند از ما می‌خواهند برای رفع مشکل، کمکشان کنیم. ما هم کوتاهی نمی‌کنیم.

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوجی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده