عقابان دربند-29
شماره یک، اوضاع خیلی وخیم است، هر چه سریعتر هواپیما را ترک کنید! تلاش خسرو برای روشن کردن موتورها بیفایده بود. رفتهرفته ارتفاع داشت تقلیل مییافت و چند ثانیه بیشتر طول نمیکشید که هواپیما به زمین اصابت میکرد.

. بین مرگ و زندگی یکی را باید انتخاب می‌کردیم. در آن وضعیت، ماندن در هواپیمای مشتعل، خود نوعی خودکشی محسوب می‌شد. علی‌رغم اینکه با خسرو قرار گذاشته بودیم که در هیچ شرایطی هواپیما را ترک نکنیم؛ ولی در آن لحظه زنده ماندن را بر مردن ترجیح دادیم و در یک آن دستم را به دستگیره صندلی پران بردم و آن را کشیدم. – یا اباالفضل..

هواپیما به زمین اصابت کرد و به کوهی از آتش مبدل شد. کمی بالاتر من و خسرو که چترمان به زحمت باز شده بود، به طرف زمین می‌آمدیم. برای یک لحظه حس کردم، خسرو روی لاشه مشتعل هواپیما فرود می‌آید. فریاد زدم:

– خسرو یک کاری بکن! داری توی آتش می‌افتی.

خوشبختانه به خیر گذشت و حدود ۲۰۰ متر آن طرف‌تر به زمین خورد. هواپیما روی دهی به نام «کشکول» سقوط کرد و تعدادی از عراقی‌ها کشته شدند. هنوز در روی زمین، خودمان را جمع و جور نکرده بودیم که دیدیم تعدادی از عراقی‌های مسلح در حالی که اسلحه‌های خود را بالا گرفته بودند، هلهله‌کنان به طرف ما می‌آیند.. همراه آنها تعدادی زن و بچه هم بودند. به گمانم نیروهای مسلح از جيش الشعبی عراق بودند.

در یک آن، به نظرم رسید مدارکی را که همراه داشتم از بین ببرم. نقشه همراه و سایر اطلاعات را در زیر خاک پنهان کردم و کمی از محل فرود جا به جا شدم تا اگر سررسیدند، نتوانند با وارسی و جست‌وجو آنها را پیدا کنند.

در حالی که نیروهای جیش الشعبی تیراندازی هوایی می‌کردند و به طرف ما می‌آمدند، پیرمردی عراقی با وانت، خودش را به ما رساند و با زبان اشاره و عربی ما را به درون ماشین فراخواند. بلافاصله داخل ماشین شدیم. پیرمرد شیشه‌ها را بالا کشید و درها را بست. چند لحظه بعد سیل جمعیت از زن و مرد و کودک، دور ماشین حلقه زدند. برخی از آنها مانند پلنگ‌های گرسنه به شیشه‌های ماشین چنگ می‌انداختند و از خود شکلک‌های عجیبی درمی‌آوردند. کافی بود، در آن شرایط، دست آنها به ما می‌رسید، معلوم نبود چیزی از ما باقی می‌ماند یا نه. تازه فهمیدم آن پیرمرد عراقی چه خدمت بزرگی در حق ما کرده است که با فراخواندنمان به داخل ماشین، ما را از گزند آنها محافظت کرد.

پیرمرد کمی به زبان عربی با آنها صحبت کرد و متقاعدشان کرد تا اجازه بدهند ماشین حرکت کند. دست‌بردار نبودند، سرانجام تعداد زیادی از آنها چون زنبورها که به کندوی عسل می‌چسبند، پشت وانت انباشته شدند، به طوری که وانت، هنگام حرکت ناله‌کنان مسیر را طی می‌کرد.

مسیری را که ما نمی‌دانستیم کجاست در پی گرفتیم، کمی که جلو آمدیم، ماشینی از نوع ب-ام-وه سد راه وانت شد. سرنشینان آن سعی داشتند ما را از پیرمرد تحویل بگیرند، ولی او از این کار سر باز زد. اصرار و پافشاری آنها بی‌فایده بود و سرانجام کوتاه آمدند. کمی جلوتر رفتیم تا اینکه به پاسگاهی در حومه بغداد رسیدیم. چند نفر با لباس شخصی جلو پاسگام ایستاده بودند که من نفهمیدم نظامی هستند یا غیرنظامی. پیرمرد از ابتدا قصد داشت ما را به پاسگاه ببرد و تحویل بدهد.

شخص هیکل‌مندی جلو آمد و به من دست داد. اما دست دادن او از صدتا کتک بدتر بود. شاید هم از حرص دستم را فشرد، طوری که انگشتر من لای انگشتانم ماند و دستم را زخم کرد.

گویا آنها هم در تحویل گرفتن ما مسئولیت چندانی نداشتند و تنها برای هماهنگی و اطلاع، ما را تحویل آنها دادند. در حالی که مرتب با جایی تماس می‌گرفتند و دستگیری‌مان را اطلاع می‌دادند، برای ارضای حس کنجکاوی خود، سؤالاتی را نیز از من و خسرو می‌کردند. یکی از آنها نزد خسرو رفت و پرسید:

– چطور شد؟

منظورش این بود که چگونه مورد هدف قرار گرفتید؟ خسرو از روی تمسخر با دهان روی دستش کشید و همانند سازدهنی صدایی درآورد و گفت: این‌جوری! عراقی بدون اینکه کلامی بگوید پا پس‌کشید و رفت.

در پاسگاه بودیم تا اینکه هلی کوپتری آمد و ما را سوار کردند و … ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده