مرد روزهای نبرد
بخش سیوپنجم-مقام سرباز امیرآذرفر-54 یکبار میخواستیم به سربازی دویست هزار تومان جایزه بدهیم. میخواستم بزرگی سرباز و مقام او را به چشم افسران بکشم. به ترتیب در صف ایستاده بودند. قبلاً یک دسته پول درشت تهیه و آن را آماده در جیب شلوارم گذاشته بودم.

وقتی به آن سرباز رسیدم جویای حالش شدم. همان‌طور که صحبت میکردیم گفتم سرباز پای راست را بلند کن ببینم. سرباز که از همه‌جا بی‌خبر بود بدون اینکه اعتراض کند یک پایش را بالا آورد. دولا شدم و سریع پول را به کف پوتین او تکیه دادم و گفتم پایت را بگذار زمین.

وقتی متوجه شد زیر پایش نامیزان شده پا را کنار کشید و پول را دید. ازیک‌طرف خیلی خوشحال شده بود که یک دسته اسکناس زیر پایش گذاشتهام، از طرف دیگر تعجب کرده بود که چرا این کار را کردهام؟ سر صف بالای جایگاه در حین سخنرانی گفتم، حتماً سؤال می‌کنید چرا پول را به‌جای اینکه به دست سرباز بدهم زیر پای او قراردادم. اولاً به شما بگویم پول ارزش آن را ندارد که یک‌وقتی به خاطر آن دست به کارهای خلاف بزنید. دوما با این کار خواستم به شما بگویم من حاضرم در برابر سربارانم زالو بزنم و تعظیم کنم، اما جلوی افسران خود این کار را نمی‌کنم.

در آن لحظه لبخند شادی را در لب‌های سربازان و برق شوق و قدرشناسی را در چشمان آنها دیدم.

وقتی کاری را باهدف انجام می‌دادم به نتایج آن اهمیت می‌دادم این‌طور نبود که دیمی و باری به هر جهت کاری را انجام بدهم.

یک‌بار هم شنیدم یکی از درجه‌داران لشگر قصد دارد همسرش را طلاق بدهد. یک نفر را فرستادم دنبالش آوردند. گفتم چرا می‌خواهی از همسرت جدا شوی؟

نیمی ترکی و نیمی فارسی با لرز گفت: «اخلاق ما باهم جور درنمی‌آید.»

گفتم می‌روی با پدر و مادر همسرت می‌آیید پیش من. بدون آنها هم نیا، اگر بدون آنها بیایی می‌دهم تیربارانت کنند. وقتی آنها آمدند هر دو طرف را نصیحت کردم و درجه‌دارم را با یک نفر از پرسنل ستاد فرستادم دادگاه حمایت خانواده. از طرف من گفتند تیمسار خودش قضیه را فیصله داده طلاق منتفی شده است.

ازیک‌طرف دادگاه خوشحال شده و تشکر کرده بودند که به این راحتی ماجرا به خیروخوشی تمام شده؛ از طرف دیگر مقداری پول به درجه‌دار دادم با چند روز مرخصی و گفتم برو برای خانمت خرید کن و چند روز هم با بروید زیارت و گردش کنید برگردید سرخانه و زندگی‌تان.

وقتی از مرخصی برگشت برای من هم تسبیح و سجاده سوغات آورده بودند.

ازاین‌گونه مسائل در دوران خدمت زیاد داشتم که اگر بخواهم همه را تعریف کنم کتابی چند صدصفحه‌ای می‌شود. خدا را گواه می‌گیرم در مقابل این کارهایم یک‌بار نشد که پول‌هایی را که هدیه می‌شد، خودم بنشینم کنترل کنم و چشم طمع به آن داشته باشم. مسئولین کار و امور مالی را صدا می‌کردم تحویل می‌دادم و می‌گفتم بشمارید و صورت‌جلسه کنید. تا ریال آخرش حساب داشته باشد، زیر نظر من خرج و هزینه کنید تا ریال آخر روی حساب‌وکتاب بود.

وقتی آتش‌بس برقرار شد فرمانده لشگر سه عراق با تعدادی از فرماندهان خود خواست با من ملاقات کند. آن‌وقت من فرمانده لشکر۶۴ ارومیه بودم.

وقتی کنار هم قرار گرفتیم به‌قدری به ما ابراز محبت کردند و صمیمانه برخورد کردند، عده‌ای می‌پرسیدند: «تیمسار! ما خیال می‌کردیم این‌ها نیروهای ایرانی هستند که این‌چنین با شما گرم گرفته‌اند. شما برای این‌ها چه کرده‌اید که تا این حد مرید شما شده‌اند؟»

گفتم: وقتی تعدادی از این‌ها اسير شدند بهشان نهار و شام دادیم حدود ۵۰ – ۶۰ نفر بودند. گفتم شما برگردید و به فرماندهان خود بگویید که ما چه رفتاری با شما داشتیم و شماها چه رفتار بدی با اسیران ما دارید.

اول باور نمی‌کردند، فکر می‌کردند قصد داریم از پشت آنها با رگبار ببندیم؛ اما وقتی مطمئن شدند نیت بد نداریم می‌گفتند برگردیم؟ ما اسیریم، شما اجازه می‌دهید برگردیم؟»

گفتم، بله برگردید به کشورتان ولی پیام مرا به همشهریان برسانید. تعدادی از اطرافیان می‌گفتند: «تیمسار این کار را نکنید. برای شما مسئولیت دارد دردسرساز می‌شود.»

گفتم، اینجا من فرمانده هستم. من باید تشخیص بدهم چه‌کاری باید صورت بگیرد. من از آن فرماندهانی هستم که منتظر امریه و دستور از مافوق نمی‌مانند. چراکه من تصمیم می‌گیرم و می‌دانم در منطقه استحفاظی‌ام چه می‌گذرد؟ نه فرمانده ای که در ستاد از پشت میز می‌خواهد جنگ را اداره کند. من اسیر گرفته‌ام و حالا تشخیص می‌دهم او را آزاد کنم. آنها می‌روند و خواهند گفت ما را حسنی سعدی نبخشید، ملت ایران بخشید. آنها که فهم و شعور دارند می‌فهمند.

گفتم: غذا و آب اضافه بدهید راهی کنید بروند. البته به آنها هم گفتم، بار دیگر اگر اسلحه بردارید علیه ما، دیگر بخششی در کار نیست روی عراق را نخواهید دید. این را در گوش خود فروکنید.

البته این موقعی بود که آتش‌بس برقرارشده بود و به ما هم صدمه‌ای نمی‌زد اما ازنظر تبلیغات روانی خیلی به نفع ما بود. خودم جلو افتادم و آنها به دنبال من از تنگ دربند رفتیم و اسرا را تحویل فرمانده‌هایشان دادیم. این اسیری که آن را آزاد کردیم محال است برگردد اسلحه به روی ما بکشد، می‌دانند این کار از مردانگی به دور است.

البته این را هم باید اضافه کنم همان فرماندهانی که در ستاد بودند هر یک به نحوی زمانی از شاگردان خودم بودند و مرا می‌شناختند می‌دانستند اگر تصمیمی بگیرم درست است و عملی می‌کنم این بود که نگرانی از طرف مقامات بالا نداشتم که بیایند و از من توضیح بخواهند. در ضمن، من که چنین عملی را به آنها گزارش نمی‌کردم در جریان قرار بگیرند؛توضیح بخواهند. چون به همکاران خودم هم اعتماد داشتم فکر نمی‌کردم کسی بخواهد زیرآبی برود و این کار مرا گزارش بکند…

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوجی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده