مرد روزهای نبرد
بخش سی­وسوم- یاری مردم کردستان امیرآذرفر-52 قبل از حمله عراق به ایران در مناطق مرزی بعضی استانها درگیری­هایی داشتیم. آن زمان و همچنین در زمان جنگ خانواده همیشه کنار من بودند. ضدانقلاب تهدید میکردند که خانواده­ات را میکشیم! ال می­کنیم و بل می­کنیم.

ما به هیچ‌کدام از این تهدیدها اهمیت نمی­دادیم و هر جا می­رفتیم خانواده را با خود می­بردیم. شغل نظامی فراز و نشیب­های فراوانی دارد. بخصوص شرایط خدمتی من که همه زوایای کشور پهناور و سترگ ایران‌زمین را شامل می­شد، علاوه بر این، مأموریت­های برون‌مرزی هم داشته­ام مانند فرماندهی نیروهای سازمان ملل در لبنان و سوریه و اسرائیل؛ و همچنین طی دوره­ای در ایتالیا.

این‌همه جابه­جایی و تغییر مکان شغلی، هر پشت‌میزنشین را خسته و فرسوده می­کند، چراکه وی خانواده، فامیل و دوستانی دارد که در روزهای سخت زندگی به پشت‌گرمی انحا دل‌خوش می­کند و از نبودنشان در کنار خود احساس تنهایی و دل‌تنگی می­کند.

حال در نظر بگیرید چنین شخصی نه اداری است و نه پشت‌میزنشین، بلکه یک نظامی است، آن‌هم بنا به شرایطی در سطح کلان خدمت می­کند که نیاز خدمتی او را به این‌سو و آن‌سو می­کشاند و علاوه بر وظیفه وجدانی، بنا بر تعهد شغلی و اخلاقی، کوتاهی کردن عواقب سنگینی به همراه خواهد داشت که تمرد محسوب شده تا پای محاکمه و اعدام هم پیش خواهد رفت.

اگر بگویم در همه پست‌هایی که طی خدمت احراز کرده­ام خانواده­ام کنارم بوده­اند و باهم زندگی کرده­ایم اغراق نکرده­ام. در ضمن این در صورتی بوده که سعی کرده­ام حتی­الامکان از خانه­های سازمانی استفاده نکرده، تحت حفاظت نیروهای نظامی و انتظامی هم نباشیم. در پیرانشهر، هم‌زمان با مبارزه با دشمن خارجی با ضدانقلاب داخلی درگیر بودیم بااین‌حال همراه خانواده داخل شهر کنار دیگران زندگی می­کردیم. تا مدت­ها نمی­دانستند همسایه انحا، خانواده فرمانده لشگر۶۴ هستند!

علاوه بر اهالی خود شهر، پرسنل بومی خرسند می­شدند می­دیدند فرمانده مافوق انحا در میان انحا و با انحا زندگی می­کند. این موضوع باعث به وجودآمدن صمیمیت بیشتری می­شد و کارها بهتر پیش می­رفت. همیشه سعی کردم از این روش استفاده کنم، موفق هم بودم.

در مریوان، شهر جنگ­زده و جنگی، بازهم در میان مردم خانه­ای اجاره کردم و زندگی می­کردیم. فکر می­کنم هر مردی برای آینده‌اش برنامه­هایی دارد که اگر عاقبت­اندیش نباشد به مشکلاتی برمی­خورد. من هم از این قاعده مبرا نیستم.

روز اولی که از همسرم خواستگاری کردم به ایشان گفتم، من قبل از هر چیز عاشق شغل نظامی­گری هستم. این شغل سنگین و پرمسئولیت است، آوارگی­های زیادی به دنبال دارد. اگر نمی­توانید این وضع را تحمل‌کنید همین الآن بفرمایید بگویید تا پیوند زناشویی نبندیم؛  اما اگر شرایط مرا قبول می­کنید چمدان­هایتآن‌همیشه بسته و آماده حرکت باشد؛ و الحق هم طی این سال­ها به قولی که داده بودند عمل کردند.

به‌عنوان فرمانده لشگر کردستآن‌وقتی رادیو کردستان سخنانم را پخش می­کرد، گفتم: روی سخن من با مردم کردستان است، کردستانی که بخشی از ایران است و هرکس جز این اندیشه داشته باشد که بخواهد آن را از ایران جدا کند، بی­رحمانه با او مقابله خواهیم کرد.

در کردستان به روحانی خود ماموستا می­گویند. درگیری که پیش می­آمد چند ماموستا می­آمدند پیش ما می­گفتند: «تیمسار، اینها جوان هستند گول‌خورده­اند. انحا را منحرف کرده­اند شما جدی نگیرید و انحا را ببخشید کاری بهشان نداشته باشید.»

می­گفتم: ما مسئول حفظ جان مردم این منطقه هستیم. اگر یک بچه خردسال هم توسط این افراد مسلح که علیه مردم تیراندازی می­کنند کشته شود، او وظیفه ماست نگذاریم چنین اتفاقی بیفتد، درثانی وظیفه ماست انتقام آن بچه را از این­ها بگیریم. انحا اگر با نظام و نیروهای مسلح اختلاف دارند چرا مردم بی­گناه را سپر بلای خود می­کنند؟

زمانی که کسی جرئت نمی­کرد یک لیتر نفت وارد کردستان کند، من با نیروهای تحت امرم امنیت تمام جاده­های کردستان را تأمین کردیم، پنجاه کامیون تانکر نفت وارد منطقه شد و بین شهرها روستاییان تقسیم شد. چه کسی جرئت چنین کاری را داشت؟

شنیدم می­گویند: «آذرفر نفت را آورده.»

می­گفتم، نگویید آذرفر، بگویید ارتش نفت آورده. کسی که به دنبال آذرفر باشد از طریق ارتش به او دسترسی پیدا می‌کند نه به‌وسیله‌ی نفت.

زمانی آرد پیدا نمی­شد. من اعمال‌نفوذ کردم و با کمک خیرین و سرشناسان منطقه دو هزار کیسه آرد وارد منطقه کردم. از کجاها که کمک نگرفتیم. با استانداران گیلان و مازندران تماس می­گرفتیم و تقاضای کمک می­کردیم.

کسی که نامه ما و تقاضای آرد ما را نزد استاندار برده بود می­گفت: وقتی نامه شما را دادم و نام شما را در آن دید شروع کرد به گریه! در نامه درخواست دو هزار کیسه آرد کرده بودیم اما زیر نامه دستور ۵۰۰۰ کیسه را داده بود.

همان استاندار بعداً با من تماس گرفت، گفت: تیمسار، اگر درخواست کنید همه محصول برنج استان را می­فرستیم خدمت شما تا هر طور صلاح می­دانید بین مردم و نیروهای نظامی تقسیم و مصرف کنید.  این­ها  فقط باصداقت و یکرنگی حاصل می­شود و این‌که شناخت روی من آذرفر داشتند می‌دانستند از دست ما یک‌دانه برنج با یک‌مشت آرد و یا هر چیز دیگری، به بیراه نخواهد رفت.

قبلاً گفتم، خانم بنده تمام دوران ناامنی­ها همراه من بود با همه سختی­ها با من زندگی می­کرد. البته هر شهر و منطقه­ای که برای اولین بار پا می­گذاشتیم، بیوگرافی من دستشان بود، می‌دانستند ما نرفته­ایم آنجا که کسی را بکشیم.

می­گفتم من آن دمکرات کمونیست شده­ی بی‌نام‌ونشان وطن‌فروش را می‌کشم، نه آن دمکرات باوجدان را که کنار ما بود و گول‌خورده بود و با چند کلمه نصیحت و روشنگری متوجه می­شد که گول‌خورده است، برمی­گشت امان­نامه می­گرفت و ای‌بسا از خادمان به ارتش و نظام و میهن می­شد. من نمی­خواهم از خودم تعریف کنم، اما مردم می­آمدند با همان لهجه محلی خودشان می­گفتند: «تیمسار، زن و بچه­هایمان گرسنه هستند. نمی­دانیم چه کنیم؟».

نمی­توانستم دست روی دست بگذارم و شاهد گرسنگی زن و بچه آنها باشم. نامه به چند جا می­نوشتم. لوازم خوراکی بود که از اکثر استان­ها سرازیر می­شد. بخصوص از آذربایجان غربی که تا حدود زیادی شاهد و ناظر اوضاع در منطقه بودند.

اسامی افرادی را که کمک می­کردند با هر وسیله­ای که می­شد از رادیو تا سخنرانی­ها در جمع به گوش مسئولین و مردم محروم می­رساندم و آن افراد کمک‌کننده در هر رده­ای بودند از استاندار تا خیرین بازار به مردم معرفی می­کردم و مقدار کمک را اعلام می­کردم.

انحا با من تماس می­گرفتند و گلایه می­کردند: «تیمسار، کمک ناقابل ما ارزش این‌همه تعریف و تمجید را نداشته که شما به عمل‌آورده‌اید.»

در جواب می­گفتم، املا می­­خواهم مردم کردستان بدانند که فرقی بین کرد و ترک و بلوچ و فارس وجود ندارد همه از یک خاک و کشور هستیم. در ثانی، به این وسیله افراد دیگری هستند که توانایی کمک دارند اما نمی­دانند چطور و چگونه این کار را بکنند. انحا به این وسیله راه کمک‌رسانی را یاد می­گیرند.

یک‌دفعه می‌دیدم بیست – سی میلیون از طرف بانک ملت و ملی و بانک­های دیگر می­آوردند. جامعه زحمتکش درجه­داران ما هم نیازمند بودند. آمار می­گرفتیم و دست‌وبالشان را می­گرفتیم. ما گاهی می­شد چند روز نه خواب داشتیم، نه خوراک. به قرآنی که اون روبروی شما روی قفسه است قسم می­خورم خیلی شب‌ها کیسه‌خواب را می­بردیم آن‌طرف جاده که نه تأمین داشت و نه امنیت جانی، می‌گرفتیم می­خوابیدیم که صبح زود در همان منطقه نزدیک یگان­های خود باشیم.

من خسته بودم خوابم می­برد متوجه نمی­شدم. بعداً می­شنیدم که چند تا حیوان درنده نزدیک من بوده قصد حمله داشته­اند. بچه­های پایگاه‌های اطراف به‌موقع رسیده و آنها را فراری داده بودند و تا صبح بالای سر من کشیک داده بودند.

حرکت فقط برای رضای خدا و مردمی بود که جنگ بهشان تحمیل‌شده بود. بعضی­ ندانسته و یا مرضی که داشتند مسئله اهل تسنن را پیش می­کشیدند. می­گفتم، این چه حرفی است که می­زنید؟ تسنن ریشه در صدر اسلام دارد آن‌وقت شما انگشت روی مسئله تسنن می­گذارید؟ شما سنت نمی­فهمید یعنی چه؟ فقط شنیدید در یک کلمه می­گویند، آقا اینها سنی هستند.

من هم برای مخالفت با این‌گونه تفکر، آمار روستاییان کرد را که عیالوار بودند می­گرفتم. پدر خانواده را دعوت می­کردم و مبلغی از کمک‌های نهادها که جمع شده بود به او می­دادم و می­گفتم، این پول از جيب اذرفر درنیامده. پول بیت‌المال و این ملت است که به نیت خیر به ما داده­اند. این مبلغ را بگیر برو برای بچه­هایت لباس و دفتر و قلم بگیر تا درس بخوانند باسواد شوند، خوب و بد را تشخیص بدهند گمراه نشوند.

تأکید می­کردم، اگر سواد داشته باشند و خوب و بد خود را تشخیص بدهند با دو کلمه که از بیگانه می­شنوند منحرف نمی­شوند اسلحه بگیرند راهی کوه و جنگل شوند و علیه نظام که از خودشان است بجنگند.

این کرد بیچاره که در محدودیت کامل فرهنگی اجتماعی به بس می­برد می­فهمید که ما برای جنگ با او و خانواده­اش نرفته­ایم بلکه رفته­ایم او را از خطراتی که در پیش بود محافظت کنیم.

وقتی این کارها را از طرف ما می­دیدند آن‌قدر که برای ما ارزش و احترام قائل بودند به خان­ها و ارباب­های خود قائل نمی­شدند. من در لشکر برای خودم استقلال عمل داشتم و درآمد حاصل از همان کمک‌های مردمی و نهادها خیلی بیشتر از آن بود که از ستاد نیرو کمک می­شد.

فرمانده حسنی سعدی آدم خوبی بود اما اگر می­گفتی دو میلیون تومان به لشگر کمک کنید، برایش سخت بود.

درنهایت خدا را شکر می­گویم اگر فکر کنیم در ارتش ارج و منزلتی نداشتیم، مردم کوچه و بازار و روستاییان ارزش زیادی برای ما قائل بودند. به قول امام حسین (ع) که می­فرمایند: «اگر آزاده نیستید جوانمرد باشید. »

 

منبع: مرد روزهای نبرد ؛ عابد ساوجی، عباس،1398 ، آتشبار، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده