عقابان دربند-25
با شنیدن هر بار خبر بمباران شهرها، قلبم میگرفت و چنان احساسات بر من غلبه میکرد که گاهی از کوره درمیرفتم و با خود میگفتم؛ اگر این بار برای بمباران رفتم، مقابله به مثل میکنم تا شاید دشمن دست از این وحشیگری بردارد.

. ولی پس از چند لحظه به خود می‌آمدم و چون خودم را ملزم به اطاعت از دستورات مسئولان نظام جمهوری اسلامی می‌دانستم، صبر را بر تصمیم عجولانه ترجیح می‌دادم.

در تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، مهر و موم‌های ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵، اوج حمله‌های هوایی عراق به شهرهای ایران بود. در این سال‌ها شمار زیادی از شهرهای ما توسط هواپیماهای دشمن مورد هدف قرار گرفت و بسیاری از مردم بی‌گناه در خون خود غلتیدند. یک نمونه فجیع این نوع بمباران، زدن مدرسه‌ای در شهرستان بروجرد بود که تعداد زیادی از کودکان معصوم و بی‌پناه در حالی که در حیاط مدرسه تجمع کرده بودند، در خون خود غوطه‌ور شدند و ده‌ها مورد مشابه دیگر که بیان آن قلب هر شنونده‌ای را به درد می‌آورد.

در چنین شرایطی، مسئولان برای اینکه دشمن را از این خیال خام بیرون بیاورند و به او بفهمانند که اگر مقابله به مثل نمی‌کنیم، ناشی از ضعف نیست؛ بلکه تاکنون به خاطر ملاحظات اسلامی و انسانی دست به این کار نزده‌ایم، و از طرفی چنانچه تصمیم به مقابله به مثل گرفته نمی‌شد، دشمن روز به روز گستاخ‌تر می‌شد و ممکن بود حتی بمب‌های شیمیایی خود را در شهرهای ما فروریزد. لذا دستور داده شد تا با احتیاط کامل برخی از شهرهای مهم عراق به تلافی شهرهای ما، مورد حمله هوایی قرار گیرد.

 

                             *     *     *

 

عصر یکی از روزها، از گردان پروازی رهسپار منزل شدم، هنوز کاملاً داخل صحن منزل نشده بودم که صدای آژیر هوایی بلند شد، همسرم که برای استقبالم جلو در آمده بود، با دست به صورت خودش کوبید و گفت:

– وای خدا! تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد، مردم بی‌گناه چه کرده‌اند که این‌گونه توسط این وحشی‌ها بمباران می‌شوند. کم مانده این عراقی‌های … از دیوار خانه‌مان هم بالا بیایند…

با شنیدن حرفه‌ای او که کمی هم از کوره دررفته بود و اختیار گفتارش را نداشت، چهارستون بدنم لرزید. موهای تنم سیخ شد و درست صحنه‌ای را جلو دیدگانم مجسم کردم که داخل منزل نشسته‌ام و عراقی‌ها دارند از دیوار خانه‌ام بالا می‌آیند. همسرم را کمی دلداری دادم؛ به او نگفتم که اجازه مقابله به مثل داده‌اند. اما به او اطمینان دادم که نخواهیم گذاشت این کار آنها بیش از این ادامه یابد.

یک هفته بعد، در برنامه پروازی برای حمله به شهر بغداد قرار گرفتم. البته در آن روز از پایگاه ما ۶ فروند، برای زدن شهرهای مختلف عراق عازم بودند. من و جناب معنوی نژاد برای زدن بغداد برنامه شدیم؛ ولی نیمه‌های شب برنامه عوض و هدف ما شهر «بعقوبه» واقع در چهل کیلومتری بغداد تعیین شد.

با اینکه هیچ‌گاه حاضر نبودم حتی مورچه‌ای زیر پایم له شود؛ ولی در آن شرایط به خاطر دفاع از هم‌وطنان بی‌گناهم، شهر بعقوبه را بمباران کردیم و در آن لحظه احساس خوشی داشتم. مأموریت با موفقیت به پایان رسید و پس از بمباران شهر، سالم به پایگاه بازگشتیم.

 

                            *     *     *

 

عصر یکی از روزهای ماه مبارک رمضان (17/3/1364) افطار مهمان دکتر موسوی (پزشک مخصوص خلبان‌ها) بودیم. چیزی به اذان مغرب نمانده بود که به پست فرماندهی احضار شدم. تا حدودی از علت احضار سریع خود مطلع بودم، چرا که کم و بیش می‌دانستم ممکن است برای چه مأموریتی مرا خواسته باشند.

مدتی قبل بر اثر یک سانحه، «ایجکت»[1] کرده بودم و پایم شکسته بود. تازه داشت خوب می‌شد که مرتب به فرمانده عملیات (سرهنگ معنوی نژاد) اصرار می‌کردم که مرا برای مأموریت برون‌مرزی در برنامه قرار دهد. اما ایشان به سبب آسیب‌دیدگی من این کار را به …ادامه دارد.

 

 

منبع : عقابان دربند(جلد دوم)؛ گودرزی، علی‌محمد، 1380، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی ارتش، تهران

 


[1] – عمل پریدن از هواپیما را گویند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده