جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (37)
حواسم به کار خودم بود و بیشتر در فکر حاضر کردن سحری مناسب و خوبی بودم تا بچهها مشکل کمتری داشته باشند و طرحی هم برای کلاسهای قرآن و ختم دستهجمعی قرآن در ذهن داشتم. ناگهان ولولهای افتاد. چندنفری دویدند و عدهای هم باعجله بهطرف تلویزیون آمدند. پرسیدم: «چه خبره؟» یکی گفت: «شری­هان!» گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «بعداً میفهمی!»

شریهان، رقاص معروف مصری بود که همه‌ساله در تلویزیون‌ها، به‌ویژه در ماه رمضان، برنامه مذهبی اجرا می‌کرد.

این برنامه شامل ارائه فرهنگ مردم در ملیت‌های مختلف جهان، از اقصی نقاط آفریقا گرفته تا قلب آمریکا و اروپا و اطراف آسیا بود. این فرهنگ که به‌طور عمده همان فرهنگ مبتذل و فاسد اهدایی تمدن بزرگ قرن بیستم است، توسط شري­هان ارائه می‌شود و او که گویی  استخوانی در کمر ندارد، بر صفحه تلویزیون می‌تازد، می‌خروشد، جیغ می‌کشد و در پوشش‌های رسوایی همان فرهنگ‌ها، در جهت برپا کردن مراسم ماه رمضان تلاش می‌کند. سرم را برگرداندم. هیچ‌کس اطرافم نبود. فقط عباس با یک نفر دیگر مشغول شطرنج‌بازی بود. یاد داستان‌های پدرم افتادم که درباره خر دجال می‌گفت. بعضی اسرای ایرانی در عراق، شب دوم ماه رمضان را با رقص شری­هان به مناجات نشستند؛ آن‌هم نه با دهان، که با چشم‌های از حدقه درآمده در برابر صفحه تلویزیون عراق! بهترین نام برای آنها همانی بود که درویش نادرویش می‌گفت: «این‌ها امت شری­هان هستند!»

تلویزیون گویی تازه فرصتی پیداکرده بود و تا آن زمان نمی‌توانست آن برنامه‌ها را پخش کند؛ زنجیره‌های عربی، قدیمی و جدید، پشت سر هم! ساعت از ۱ بعد از نصف شب گذشته بود که تازه فیلم مصری شروع شد. بعد از چرت کوتاهی، مشغول گرم کردن سحری شدم. بچه‌هایی که خوابیده بودند، بعد از بیداری، از ادامه برنامه‌های تلویزیون تعجب کردند. چیزی به اذان نمانده بود که تلویزیون برنامه‌اش را به پایان رساند.

ماه رمضان ادامه می‌یافت و شری­هان هرروز معروف‌تر می‌شد. حتی عکس‌های برهنه و نیمه برهنه او، زینت‌بخش دفاتر خصوصی بعضی‌ها شد و آمار روزه گیران، کمتر و کمتر شد.

امید داشتیم که شاید با توجه به اکثریت شیعه در عراق، دست‌کم شب ۲۱ رمضان، تلویزیون تغییری در برنامه‌اش بدهد؛ ولی گویا تعمدی در کار بود که برنامه‌ها به‌اصطلاح شادتر و مفتضح‌تر باشد؛ انگار که هیچ حادثه تاریخی و قضيه مهمی روی نداده است. حتی صحبت‌های خصوصی هم با بعضی‌ها بی‌فایده بود. کسی به حرف ما گوش نمی‌کرد. بارها به بقیه گفته بودم: «تنها چیزی که ما را نجات می‌دهد، خداست. بیایید در ماه رمضان دعایی بکنیم و از این کارها دست‌برداریم. ما اینجا خواهیم ماند اگر…»

و ماندیم.

شب‌های آخر ماه رمضان بود. تلویزیون عراق، ساعت 1:30

بعد از نیمه‌شب، اخبار کوتاهی به نام آخر الاخبار پخش می‌کرد. برای دریافت نتیجه سومین دور مذاکرات ایران و عراق به گوش نشستم. گوینده تلویزیون گفت: «این دور مذاکرات هم به دلیل کارشکنی طرف ایرانی، بدون نتیجه پایان یافت!»

آن‌هایی که بیدار بودند، بقیه را هم بیدار کردند. آسایشگاه به ماتم‌سرا تبدیل‌شده بود. چندنفری زانوی غم بغل زدند. به شمسایی گفتم: «ماندیم!» و خندیدم. می‌دانستم که می‌مانیم. حقمان بود که بمانیم. چندنفری هم شروع کردند به بدوبیراه گفتن. صبح، در سایه دیوارها، تفسیر خبر شب شروع شد. مفسران سیاسی اردوگاه، مشغول تجزیه‌وتحلیل خبر شدند. بیشتر آنها این‌گونه تفسیر می‌کردند که مسئولان مملکت به فکر ما نیستند.

ماه رمضان به پایان می‌رسید و فصل گرما آغاز می‌شد. روزهای انتهایی ماه رمضان برای عراقی‌ها همراه جشن و شادی بود. نه اینکه در طول آن سی روز، روزه گرفته و در طول سی شب به مناجات نشسته بودند و از جشن و شادی معمولی به دور بودند، می‌خواستند گذشته را جبران کنند.

شري­هان هنوز رهبری امتش را بر عهده داشت. زنجیره یوسف و زلیخا به پایان رسیده بود و داستان فرعون هنوز ادامه داشت. همه‌چیز از تلویزیون پخش می‌شد؛ غیر از مسائل و مراسم مربوط به ماه رمضان!

روز آخر ماه رمضان برای آن‌هایی که یک ماه روزه گرفته بودند مسرت‌بخش بود. یک ماه روزه با کمترین امکانات در حال اسارت می‌توانست برای خیلی‌ها بسیار سازنده و مفید باشد و آن‌هایی که روزه می‌خوردند، بابی خیالی، منتظر عید فطر بودند.

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده