جهنم تکریت؛ خاطرات سرهنگ آزاده مجتبی جعفری (33)
شب عید بود. حاجآقا هم در سخنرانی کوتاهی آرزو کرد که سال آینده در خانه باشیم و مدت باقیمانده اسارت را با مهربانی و بهخوبی و با همکاری یکدیگر طی کنیم. بعد هرکسی مشغول کاری شد و آنان که فکر خانواده ازسرشان بیرون نمیرفت، پتو را به سر کشیدند و شاید آهسته اشک ریختند. ساعت حدود ۱۱ شب بود که فرمانده عراقی و ستوان استخبارات اردوگاه وارد آسایشگاه شدند. محمود ترجمه میکرد. - عیدتان مبارک!

بچه‌ها ساکت بودند و او ادامه داد: «ان‌شاءالله این آخرین عیدی باشد که اینجا هستید.» همه گفتند: «انشاء الله.» بعد گفت: «و عید دیگر نزد خانواده‌تان باشید.» و رفت.

خستگی کار طولانی روز، رمقی برایم نگذاشته بود. خواب شیرین و رؤیاهای شیرین‌تر در اسارتی تلخ، آن‌هم در شب عید، بهتر از هر کار دیگری بود.

صبح که در آسایشگاه را باز کردند، احساس کردم وضعیت عوض‌شده است. نگهبانان تبریک می‌گفتند و بیرون، غوغایی از ماچ و بوسه برپا بود. عراقی‌ها با تعجب نگاه می‌کردند و می‌پرسیدند: «مگر چه شده است؟ دیروز با امروز چه فرقی دارد که این‌قدر یکدیگر را بغل می‌کنید؟»

کمتر کسی زانوی غم بغل زده بود. گل لبخند در شوره‌زار اسارت غنچه می‌کرد. یک سنت دیرینه، به خاطر نقطه عطفی در طبیعت، انسان‌های ماتم‌زده را متحول کرده بود. ما بیشتر از آنکه به این تحول زودگذر احتیاج داشته باشیم، به یک تحول درونی و عمیق نیازمند بودیم تا هرروزمان عيد باشد.

عده‌ای به‌صورت گروهی به بازدید یکدیگر می‌رفتند و عراقی‌ها که همیشه نسبت به حرکت‌های جمعی حساسیت داشتند، بدون آنکه ممانعت کنند، بسیار مواظب بودند. با هماهنگی ارشد اردوگاه، زمین فوتبال برای مراسم روز اول عید مرتب شد. یک محل نمایش در ابتدای بند ۱، نزدیک در ورودی اردوگاه و تعدادی تخت هم برای نشستن در نظر گرفته شد. مراسم هرچند با آیات قرآن شروع شد، اما بویی از قرآن نداشت. تعدادی ترانه و سرود، یک نمایش سیاه‌بازی و تبریک عید توسط ارشد اردوگاه که سخنی برای گفتن نداشت و اگر هم داشت، نمی‌توانست آن را بیان کند، اوضاع را به شکل دیگری درآورد. شاید یکی از دلایل عمده پایین بودن کیفیت برنامه‌ها، کنار کشیدن نیروهای مذهبی و بی‌توجهی آنها به مسائل عمومی اردوگاه بود. به‌هرحال، آنچه انجام شد، اگر انبساط خاطری برای اسرا فراهم آورد، مطمئناً فاقد هرگونه پیام و هدفی بود. مراسم در انتها به مجلسی ناهمگون بدل شد. کورش و درویش با همشهری‌های کرد خود میداندار شده و به‌اصطلاح شور و هیجانی ایجاد کرده بودند که با ترانه‌های انگلیسی و ترانه‌های ترکی، هندی، پاکستانی و رقص وحیدی، آن عنصر بی‌خاصیت، معجونی ساخته شد که حالم را به هم زد. تنها بودن را ترجیح دادم و وارد آسایشگاه شدم.

ناهار ظهر با موافقت افسر عراقی در همان زمین فوتبال خورده شد. زارع که شب قبل سنگ تمام گذاشته بود، برای روز اول عید قورمه‌سبزی تدارک دیده بود؛ البته به همان میزان‌ همیشگی، یعنی به بخورونمیر ولی به‌هرحال، کیفیتی بهتر و بویی ایرانی داشت.

شور هیجان مراسم که خوابید، آرام‌آرام فکر و خیال از روزنه‌هایی نامرئی باز وارد شد. هر کس که صبح شور و هیجان بیشتری داشت، اخم‌هایش بیشتر در هم رفت و آنها که تاب و تحمل کمتری داشتند، به بهانه سردی هوا، سربه‌زیر پتوها بردند و آرام‌آرام در خلوت خویش اشک ریختند…

عید هم مصداق آن ضرب‌المثل قدیمی‌شد که «سالی که نکوست از بهارش پیداست.» عده‌ای از همان ابتدا هیچ امیدی برای آزادی قریب‌الوقوع نداشتند و شکست سومین دور مذاکرات ایران و عراق، کورسوی امید عده دیگری را نیز خاموش کرد.

چه باید کرد؟! زمزمه فرار و نقشه آن، آرام‌آرام در اذهان بعضی‌ها شکل می‌گرفت. بررسی‌های همه‌جانبه و پیدا کردن راه‌های فرار شروع‌شده بود. البته هر کس به فکر خودش بود؛ بدون آنکه دیگری خبر داشته باشد. یکی از این افراد، از همه بیشتر به مسئله فرار علاقه نشان می‌داد. شاید من محرم راز و اسرار محسوب می‌شدم. نمی‌دانم. ولی هر چه بود، عده زیادی دراین‌باره به من مراجعه می‌کردند که یکی از آنها حسین بود. حسین، آدم طبیعی و میانه‌روی نبود. او همان کسی است که در الرشید بغداد، یکی گفته بود که باید مواظب اوباشیم. گاهی نماز می‌خواند و زمانی آن را ترک می‌کرد؛ هرچند طبق ادعای خودش، یک موقعی با چریک‌های افغانی در عملیات علیه حکومت افغانستان و شوروی شرکت کرده بود و گاهی اطلاعات تاریخ مناسبی هم ارائه می‌داد. به‌هرحال، چنین آدمی باید هم در فکر اندیشه فرار از اسارت می‌بود. برای انجام فرار، چند نقشه ریخته بود که یکی پس از دیگری نقش بر آب شد. ابتدا استفاده از ماشین زباله بود که عراقی‌ها آن را بسیار دقیق بازدید می‌کردند و چندی بعد هم خبر آوردند که هنگام تخلیه بشکه‌های زباله، چند نفر نگهبان مسلح، با تفنگ‌های نشانه رفته، در وسط زباله‌ها می‌ایستند تا در صورت پیدا شدن اسیری در حال فرار، او را به رگبار ببندند. مدتی دنبال آمبولانس بود که از بیرون قفل می‌شد و در بیمارستان ‌هم هرچند قدری آزادی وجود داشت، اما پنجره‌ها و درهای خروجی هیچ‌کدام قابل‌عبور نبود. بیمارستان ‌هم از حفاظت فیزیکی نسبتاً خوبی برخوردار بود. عراقی‌ها هنگام اعزام به بیمارستان، دست افسران اسیر را به یکدیگر دستبند می‌زدند؛ اما سربازها آزاد بودند. حسین، تمام این مراحل را بارها بررسی کرده بود و نتیجه را به من می‌گفت. به او می‌گفتم: «برای فرار، آن‌هم از وسط کشور دشمنی که به زبانش آشنایی نداریم، یک نفر کم است و دو نفر زیاد! فاش کردن نیت فرار برای من، قدرت فرار تو را کم می‌کند، به هیچ‌کس نباید اعتماد بکنی و اگر خواستی اقدامی انجام بدهی، حداقل چندین بار باید تمرین کرده باشی. عبور از این مراحل، کار ساده‌ای نیست!»

 

منبع: جهنم تکریت، جعفری، مجتبی، 1375، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده