برو پدرت را پیدا کن!
خاطره ای شیرین از جناب سرهنگ خلبان حسن جعفری

آخرین پرواز جنگی تان را به خاطر دارید؟

برای من آخرین پروازی که ذر پایان جنگ تحمیلی انجام دادم، آخرین پرواز جنگی محسوب نمی شود. آخرین پرواز جنگی برای من، پرواز برای انتقال آزادگان سرافراز، از مرز خسروی به شهرهای متبوع خود بود. از این پروازها، من خاطره ای شیرین دارم و به جابجایی آزادگان استان کرمان برمی گردد. زمانی که از مبداء کرمانشاه در فرودگاه کرمان به زمین نشستیم و هواپیما را متوقف کردیم،  در چشم به هم زدنی هواپیمای هرکولس با آن عظمت، تا کمر غرق در گل های رنگانگ شد. صحنه ای بود که هیچ وقت دیگر اتفاق نیفتاد و باعث شد که این صحنه برای همیشه در ذهن من حک شود. در آنجا اتفاق عجیبی افتاد! در میان استقبال کنندگان که خانواده آزادگان بودند، مادری خطاب به بچه ی 8-7 ساله اش می گوید: (( برو پدرت را پیدا کن!)) این خانم در لحظه اسارت همسرش، بارداربود، یعنی نه پدر فرزند را دید و نه فرزند پدر را! این بچه در میان سیل جمعیت می رود مستقیم در آغوش پدرش! صحنه ای عجیب که باعث شد لذت آزادی آزادگان در کام ما صد برابر شود. در میان حدود شش هزار ساعت پروازی که من با سی-130 انجام دادم، پرواز جابجایی آزادگان خیلی به من چسبید و لذت بردم. در خاتمه بار دیگر با گرامی داشت یاد و خاطره همه رزمندگان سال های دفاع مقدس، از شما تشکر می کنیم

 

منبع: مجله صف شماره 359، مهر 1389، ساعس اجا، ص94

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده