به مناسبت 26 مرداد سالگرد بازگشت آزادگان سر افراز به میهن اسلامی (انتشار مجدد)
قصه اسارت «اگر روزی اسراء برگشتند و من نبودم، سلام مرا به آنها برسانید و بگویید خمینی در فکرتان بود» امام خمینی(ره) روز 26 مرداد 1369، میهن اسلامی شاهد حضور عزیزانی بود که پس از سالها اسارت در زندانهای مخوف رژیم بعثی صدام، قدم به خاک پاک میهن اسلامی خود میگذاشتند.

این روز یکی از خاطره‌انگیز‌ترین روزهای تاریخ انقلاب اسلامی است که شاهد حضور و آزادی مردانی بود که در راه عهد و پیمانی که با خدا بسته بودند، مجاهدت و استقامت ورزیدند و آنها توانستند در سال‌های زجر و شکنجه، با وجود درد و بیماری جسمی، روح و روان خود را حفظ کنند و تقوا و مردانگی خود را مضاعف نمایند تا در بازگشت به ایران اسلامی در صحنه‌های مختلف اجتماعی، سرمشق و نمونه‌ای برای صلابت و استقامت مردان و زنان ایران اسلامی باشند.

اسراى سرافراز ایرانى از چند نقطه مرزى با تشریفات وارد کشور شدند و نخستین واکنش آنان، بوسه بر خاک ایران و ریختن اشک شوق بود. زیارت مرقد مطهر حضرت امام خمینى(ره) و هم‏چنین بیعت با جانشین خلف وى حضرت آیت‏ الله خامنه‏ اى، از نخستین برنامه‏ ها و اقدامات مشترک آزادگان سرافراز ایرانى بود. مقام معظم رهبرى درباره آزادگان چنین فرموده ‏اند: «یکى از چیزهایى که شما را، دلهایتان را زنده نگه می داشت، پر امید نگه مى‏ داشت، یاد آن چهره و روحیه پرصلابت امام عزیزمان بود. آن‏ بزرگوار هم خیلى به یاد اسرا بودند. حال پدرى را که فرزندانش به این شکل از او دور شده باشند، راحت مى‏ شود فهمید…. مسأله اسارت طولانى فرزندان این ملت به‏ نوبه خود امتحان دیگرى بود که ملت ما با موفقیت آن‏را به انجام رسانده و اسراى ما همانند ملت ایران، از خود آزادمردى نشان دادند و سرانجام با موفقیت و سرافرازى به وطن بازگشتند…. شما در دوران اسارت، شرایط سختى را گذراندید، اما در عین حال با حفظ دین و اعتقادات و دلبستگى خود به اسلام، امام و انقلاب، موجب افتخار و آبرومندى ملت خود در برابر دشمن شدید.»

سرباز وظیفه محمد علی صالحی که در دوران جنگ علیه رژیم بعثی صدام به اسارت نیروهای متجاوز در آمده بود خاطرات خود را از دوران اسارت چنین بیان می کند:

در تاریخ مهر ماه 1366 پس از دریافت دفترچه آماده به خدمت به جمع پرسنل ارتش جمهوری اسلامی ایران (تیپ 55 هوابرد) در آمدم. هنوز از خاطر نبرده ام روزی را که سروان اکبری فرمانده گردان ما، در اولین روز ورود به مرکز آموزش، در رابطه با وظیفه خطیر یک کماندوی کلاه سبز، سخنرانی کرد و اعلام نمود که از مشخصات خدمتی آینده ما، خطر فوق العاده آن است و کسی که درصدد پوشیدن این لباس بر می آید باید آماده پذیرش خطرناکترین ماموریتهای جنگی باشد. و واقعاً من و سایر بچه های داوطلبی که در آن نقطه جمع شده بودیم، آماده پذیرش تمام خطرات آینده بودیم و دلیلش هم آن بود که در زمان جنگ، وارد ارتش شده بودیم.

شاید اولین مرتبه ای که عمیقاً سخنان سروان اکبری را درک کردم، در ماموریتی بود که در سال 1367 به گروهان ما محول شد تا طی آن، به عملیات آفندی در برابر نیروهای متجاوز عراقی مبادرت نماییم. دلیل انتخاب گروهان ما برای این ماموریت، شایستگی تک تک افراد آن بود که لیاقت خود را با اجرای موفق عملیاتهای گذشته، به اثبات رسانده بودند. به هر حال، با این سابقه وارد منطقه عملیاتی ((سومار)) شدیم.

چند روزی از ورود ما به منطقۀ مورد نظر گذشته بود و هر روز با اجرای بخشی از کار های مقدماتی، وضعیت خود را تثبیت می کردیم. از همان روز ورود به منطقه، صحبت از عوامل جاسوسی بود که مخفیانه فعالیت داشتند و اطلاعات مربوط به نقل و انتقالات نیروهای خودی را به عراقیها گزارش می کردند. از این رو، مجبور بودیم تمام دستورات حفاظتی را مو به مو مورد اجرا گذاریم تا مبادا دشمن از حضور ما در منطقه، اطلاع پیدا کند.

مانند هر روز با صدای اذان مؤذن، از خواب برخاستم تا نماز صبح را بخوانم. هنوز چند قدمی بیشتر به سوی تانکر آب بر نداشته بودم که سرو صدای ناشی از حمله نیروهای عراقی که حکایت از یک تک غافلگیر کننده داشت، مانع از آن شد که بتوانم نماز صبح را به جا آورم. بلافاصله پس از پوشیدن لباس و برداشتن تجهیزات انفرادی، عزم حرکت به سوی نقطه تجمع را کردم که با دیدن نیروهای عراقی که با خشم و عصبانیت بی حدی به سوی من در حرکت بودند، در جای خود میخکوب شدم. اما قبل از آنکه اجازه هرگونه تعرضی را به عراقیها بدهم، با عکس العملی سریع شروع به تیر اندازی کردم و با اولین شلیک رگبار مسلسل، چهار، پنج عراقی همانند برگهای زرد پاییزی به روی زمین غلتیدند. چند ثانیه بعد، خود را آماده تیر اندازی به دسته دیگری از عراقیها می کردم که با ضربه محکمی از پشت سر به روی زمین افتادم.

در این شرایط، اگر چه آمادگی مقابله تن به تن با چند عراقی را داشتم، اما ظاهراً آنها، از آنجا که چند نفرشان را کشته بودم، می خواستند مرا زنده دستگیر کنند تا انتقام خود را به نحو مناسبی از من بگیرند و سرانجام مرا دستگیر کردند و پس از بستن دستها و پاهایم از همان آغاز اسارت، شروع به کتک زدنم کردند. در یک لحظه شش، هفت عراقی به جانم افتادند و با عصبانیت ضربات مشت و لگد خود را بر پیکر بی دفاع من فرود آوردند. ضربات، به قدری سریع و دردناک بود که حتی فرصت فریاد کشیدن هم نداشتم. از طرفی انتظار مرگ، کاملا بیهوده بود و یقین داشتم که عراقیها، به این سادگی دست از سر من برنخواهند داشت.

پس از گذشت حدود دو ساعت، در حالی به هوش آمدم که خود را پشت ماشینی یافتم. خون از سر و صورتم روان بود و تمام بدنم درد می کرد. برای دلداری خودم، چنین می اندیشیدم که به هر حال عراقیها هر اندازه که ظالم باشند، مجبور هستند به قوانین بین المللی پایبند باشند و با من به عنوان یک اسیر جنگی بر خورد خواهند کرد. حتی تصور می کردم که صلیب سرخ جهانی، به محض اطلاع از وضعیت امثال من، از حقوق من به عنوان یک اسیر، حمایت خواهد کرد. اما زمان زیادی نیاز نبود تا به بی پایه و اساس بودن افکارم پی ببرم. زیرا به محض رسیدن به پادگان (( بعقوبه)) من و عده ای دیگر از اسرا را با خشونت از ماشین پیاده کرده و به گوشه ای پرت کردند. چند متر دورتر از ما، چند افسر عراقی در حالی که یکی از آنها مرا نشان می داد پچ و پچ می کردند. هنوز چند ثانیه ای از صحبتهای آنها نگذشته بود که دیدم یکی از همان افسرها در حالی که سرنیزه بلندی را در دستان خود می فشرد، به سوی من حمله کرد. دیگر مطمئن شدم که وی قصد به شهادت رساندن مرا  دارد. اما از آنجایی که خداوند مهربان، از نیت الهی ما در جنگ خبر داشت، مانع از کشتن من شد و فرد مذکور با وساطت چند عراقی، از کشتن من صرف نظر کرد. با این حال، من در این حادثه سه دندان آسیاب خود را از دست دادم و خون از دهانم جاری شد.

این وضعیت دشوار، ادامه داشت و سه ماهی که در اردوگاه ((بعقوبه)) زندانی بودیم، هر روز چندین مرتبه مورد سخت ترین آزارها و شکنجه ها قرار می گرفتیم. طبق جدول زمانبندی شده، صبح، ظهر و عصر، اسرا را به صف می کردند و مجبورمان می کردند تا از صفی که دو طرف آن عراقیها با  کابل و سیم و چوب ایستاده بودند، عبور کنیم. این تونل که به (( تونل وحشت)) معروف بود، جان بسیاری از دوستان ما را گرفت، برای اینکه رسیدن به آخر آن، کار ساده ای نبود و کمترین ضرر و زیانی که از آن ناشی می شد، شکسته شدن بینی و سر و در بعضی مواقع، ضربه مغزی بود.

این کابوس وحشتناک، پس از سه ماه، پایان گرفت و ما آماده حرکت به سوی اردوگاه ((تکریت)) شدیم که تصور می کردیم در آن اردوگاه، با شرایط بهتری رو به رو خواهیم شد. با کوله باری از تصورات غلط، به تکریت رسیدیم. در حالی که جثه نحیف و ضعیف خود را حرکت می دادم احساس کردم که قامتم خم شده است. با این وجود، تمام تلاش خود را می کردم تا روحیه خود را از دست ندهم و به عجز و ناتوانی گرفتار نشوم، چون این همان هدفی بود که عراقیها برای رسیدن به آن تلاش می کردند.

رسیدن به  اردوگاه 16 تکریت همان و شروع مجدد شکنجه های روحی و جسمی نیز همان. اکنون که دوران اسارت را پشت سر گذاشته ام، گاه با اندیشیدن به گذشته، احساس می کنم که گذشته، چیزی جز یک کابوس طولانی نبود کابوسی که بیشتر از آن در اردوگاه تکریت شکل گرفت. چه روزهای بسیاری که از فرط تشنگی، شاهد گریه و زاری همقطارانم بودم. چه دقایق هولناکی که با دیدن حرکات غیر ارادی برخی از رزمندگان که به دلیل شوکهای وارده، به بیماری روانی دچار شده بودند، سردرگریبان می بردیم و در سکوت و تنهایی خود، اشک می ریختیم.

گرداورند: فرشاد نژادخیر

 

منبع:

جلیل جباری، قصه اسارت، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران، 1373

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده